پ
نوشته بازي ها

Saturday, December 31, 2005
 
روزی زنی از آسمان به زمین افتاد. شاید روی شاخه ی درختی نشسته بوده و روی دست های فرانتس گروتر افتاده. مرد ایستاده بود آنجا، زنی روی دستانش.
همه گفتند، این که چیز خاصی نیست. من گفتم، چیز خوشایندی هم نیست*.

حواستان باشد. دست هایتان را در جیبتان مخفی کنید. نباید به دیگری اجازه داد. هیچ اجازه ای نباید به او داد. مهم نیست که چه می خواهد. در را محکم ببندید و در کمال آرامش از پشت شیشه نگاهش کنید. تا وقتی که آنجا هست نگاهش کنید: به در می کوبد، صدایتان می کند، می نشیند پشت در، انتظار می کشد. غیر از این هاست؟ هرگز امیدوارش نکنید. مگر نمی رود؟ بالاخره می رود. آن وقت قشنگ بلند می شوید و در را باز می کنید. (هوای تازه می خورید.)
دیگری و هدیه اش پشت در می مانند. آنها زیر باد و باران خاک می گیرند و فسیل می شوند اگر بدانیم که این، چه تماشایی دارد. ما دیگر دیگری را نمی خواهیم. میل ِ او را می خواهیم که آن را مثل فیلم تماشا کنیم. لذت ِ این تماشا بازتاب ِ آن سوی شیشه است در خیال ما. بالا و پایین می پرد را نگاه می کنیم، من را کنارش می گذاریم و از مزه ی این نمایش زیر دندان هایمان خرکیف می شویم. بله. این ماییم.

و فرانتس گروتر ایستاده بود آنجا، زنی روی دستانش - با چه موهایی، چه صورتی، چه چیزی. و من از خودمان می پرسم حالا چه طور می خواهیم این داستان را به آخر برسانیم. اما در همین گیر و دار، داستان خودش به آخر رسیده، فرانتس گروتر ایستاده آنجا و زنی روی دست دارد*.
*چیز خاصی نیست، پیتر بیکسل
 
Tuesday, December 27, 2005
 

باران را که از پشت شیشه نگاه می کنیم، قطره هایش بر تصویر جهان می سُرند. تصویرِ گریستن با آسمان به جای تصورِ نگریستن به آن. با به جای به.
آسمان دیگر پوشیده از ابر است. نه، دیگر آسمانی نیست.
بی عینک راه می روم و واقعیتِ خیابان از میان می رود. از اجسام رد می شوم. هر چیزی به رنگِ دیگری ست. هر چیزی کمی از رنگ دیگری را در خود دارد. کمی "همه چیز" شده است. رنگ ها به هم تنه می زنند. و به من، که دهانم حالا طیفی از سرخ است. رنگی می شوم.
این باران نیست که می بارد. منم. باران اجزاست، هر کدام به رنگی و به سمتی. رنگ های روی بوم تنها به رنگ خودشان هستند. کلیت تصویر هرگز ساخته نمی شود. من بیرون ِ باران نیستم و سهم من از آن تنها قطره ها هستند. قطره هایی که از سر بخت از آن ِ سر و صورت خود کرده ام.
وقتی می گویم باران، زیر باران نیستم. تمام قطره ها را یک بارآن نام داده ام. بارانی که امشب بارید یکی بود: باران ِ سه شنبه شبِ تهران. من از آن قطره ها چه می دانم. من برایشان نامی ندارم.
آسمان لباسی از ابر به تن ندارد. آسمان تنها جای خالی ِ آسمان است.
به نام ِ باران نگاه می کنم و عدسی های وظیفه شناس عینکم آنچه را که نام ندارد برایم شکار می کنند. شاید رگی که این نام را به مغز می بَرَد پاره می شود... شاید خون می پاشد به شیشه های عینک...
شاید من دیگر نمی بینم.
 
Saturday, December 24, 2005
 
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ
می فروشم به شما
(صدای پای آب)

این همه را همیشه نوشته ام. آفرین به من! همه را با دقت و توجه کافی یادداشت کرده ام. مو به مو. خط به خط. این چیزی فراتر از ثبت است. به هرجایی و کجایی شدن اش فکر نکرده ام. کسی در من هست که من او را بیرون می آورم و با او عشق می بازم. به معشوقی که در خود دارم اکتفا نمی کنم. او را تصویر می کنم و تصاویر را دوباره و دوپاره نگاه می کنم. تصاویر از من می گریزند. هرگز چیزی که به من نگاه کند نکشیده ام. او رسم می شود که در من نباشد. که من بتوانم باشم. هم زمان "هر دو" و "هیچ یک". اوی گریز-پا و من ِ دو-پا-ره شده.
 
Wednesday, December 21, 2005
 
 
Monday, December 19, 2005
 
جذابیت روشنفکری
پارک نوشته ای برای نیچه
باید ببخشید دوست عزیز. من از نام شما استفاده می کنم. همان طور که از جمله ی دوستی که از بادکنکی می گفت که در دست بادکنک به دست هوشمندی که آن را باد می کرد، باد می شد و هم زمان بادکن و بادکنک را با هم تا یک ارتفاع بالا می برد. شما خودتان پرباد هستید و من که اینجا نشسته ام بیش از آن ها سردم است که نفسی داشته باشم برای فوت کردن در سوراخ شما. تنها نام تان را بی هیچ ادعایی می گذارم آن بالا و روی تاب می نشینم. به پای چپم اجازه می دهم که نقش اهرم را بازی کند و این هرم را بسازد: پای راستی که روی پای چپ، برگ کاغذ سفیدی که روی آن، و منی که بر فرازِ این همه می نشیند و تاکیدی بر نام خودش ندارد. تاب می خورم. محوطه بازی کودکان از صدقه سر نام شما زیر آفتاب می درخشد. این منم که شما را به این پارک آورده ام، اما باز این شمایید. هیچ جای این نوشته نامی از من نیست. حواستان باشد که بعد از شما همه ی ما داریم زیر امواج متلاطم مفهوم "ارجاع" غرق می شویم و حواسمان نیست. ما نگاه می کنیم تا فنا شویم. ما دیگر چیزی را نمی خوانیم، جلدِ کتاب های شما برایمان کافی ست. ظرفی نداریم برای ریختن مظروف. نیست می شویم تا مظروف نیز با ما در نیستی ِما حل شود. چیزی شبیه به جذابیتِ من برای دخترهای دیگر. یا شما برای من. از من بدشان می آید و همین که برایشان خطرناک هستم کافی ست. جذبِ من می شوند. برایشان حرف می زنم. سر تکان می دهند و خوب تصویرم را ضبط می کنند که بعد، جایی دیگر بتوانند بگویند: "سارتـِــر!". نام ها خودشان آن چه را که باید بگویند می گویند. چرا حرف بزنم. تمام هفته را با کتاب های شما و نوارچسب به سکوت فکر کرده ام. این برچسبی که بر دهانم زده ام، خود حرف می زند. برچسب ها را باید مخدوش کرد، باید رویشان برچسب زد. چرا از این تصویر مخدوش ِ قوز کرده بدشان می آید. چهره ای همیشه درهم، و همیشه با لبخندی پنهان. تحقیر جذاب است. جای آن مثل سیگار، گوشه ی لب است و لب ها چه وسوسه انگیزند. چهره ای که لب ندارد زیبا نیست. من ببر نیستم و هر زن زیبایی رگی از دیوانگی دارد را نمی فهمم. رگی ندارم، تنها مرگ زیبایی را می فهمم. هر بار مرده ی شما را روی سرسره می خوابانم. به پایین هلتان می دهم و زودتر از شما به زمین می رسم. چرا بچه ها به من نگاه نمی کنند. شاید من و بچه ها هر کدام در زمان متفاوتی در پارک هستیم. شاید من دیروز اینجا بوده ام.

آواره و سایه اش، پاره ی 111:
احتیاط در نقل قول آوردن.- نویسندگان جوان نمی دانند که بیان سنجیده و اندیشه ی نغز فقط در میان همانندان خود بارقه ای نغز و استثنایی دارد، و نقل قولی گزین شده می تواند یک صفحه ی تمام حتا تمامی یک کتاب را نابود کند، در حالی که به خوانند هش دار می دهد و گویی چنین بانگی بر او می زند: "بهوش باش، من یاقوتم و گرداگردم را سرب فراگرفته! سربِ بی رنگ و خفت انگیز." هر کلام و هر اندیشه می خواهد تنها در میان همگنان خود به سر برد: این است اخلاقِ سبکِ برگزیده!
 
 
امروز هم مثل روزهای دیگر باید می گذشت. می خواهم نوشتن ِ این، امری معمولی و روزانه نباشد. شاید برای همین است که آن را با کلمه ی امروز شروع می کنم (چرا "این" بعد از تنها یک جمله "آن" شد؟) و بعد در جمله ی چهارم خیلی زود آن چه را که برای گفتن اش به صرافت نوشتن افتاده ام از یاد می برم. اینجا کسی هست که با من لج بازی می کند و جلوی دهانم را می گیرد. او در واقع با هر دوی ما لج می بازد. ما به او عادت داریم. عادت داریم از سر و کولمان بالا برود و مثل یک لرز مداوم، مثل یک تلنگر نا به جا برایمان تاس بریزد. این جمله ها را در امتداد تاس او به پایین می لغزم تا خوب فراموش کنی که این یک نامه است و مانند هر نامه ی دیگری برای فرستنده اش دلالتی به همراه دارد. فراموش اش کن دوست من. این را هم فراموش کن که من می خواهم قصدم را -که مانند هر قصد دیگری چیزی بیش از یک بردار جهت دار با لبه های تیز (لبه هایی شبیه به کلمه ی غرض) نیست- پنهان کنم. قصدِ خوب و بد معنا ندارد. این کلمه بی نیاز از صفت است. تمام این ها را برای اینکه بهتر فراموششان کنی خودم به یادت می آورم. از این یادآوری -صادقانه بگویم- قصدی ندارم مگر کشتن وقت، مگر کش دادن لذت این گفت وگوی یک سویه، و به تعویق انداختنِِ زمانِ بزرگ حرفی بزرگ.
امروز هم مثل روزهای دیگر هنگام پیاده روی اجباری روزانه، خودم را چند قدم جلوتر سوار دوچرخه می دیدم. تصویری که همیشه، در یک رکاب به هم زدن ناپدید می شود و من می بینم تنها هستم. تنها و خیانت دیده از سوی کسی که با پاهای من رکاب زنان دور می شود. همیشه همین می شود. خیانت دیدن از ریشه ی دیدن است. تنها یک لحظه دیدن. دیدن تویی که بیش از یک لحظه نمی توان دیدت. تویی که این همه درگیر موهایت هستی، و موهایت این قدر به هم تابیده اند که بینشان گیر کرده ای. من چه طور به صورت این هیدرای مخوف نگاه می کنم. چه طور بین این همه سر، یک لحظه نگاه را قاب می گیرم. تو خودت کجا هستی که من در قاب نگاهت می ماند و گریه می کند. آدم همیشه گریه می کند. او تمام نامه را گریه می کند و آدرس گیرنده را از یاد می برد (این را با ایمیل می توانم بفرستم یا با پیک؟). این را که می خوانی، انگار دست به سر بی مویم می کشی. با هم تنها می شویم. من با یک غریبه تنها می شوم و سرم روی دستش می ماند. حتا دستانت هم پر از مو هستند. من زیرشان طوری پنهان ام که هرگز نمی فهمی منم. یا نمی فهمی تو را می گویم. اما این تو هستی. این مار-موهای تو هستند که مار ا از هم مخفی نگاه می دارند.
روزی می رسد، که می فهمیم همه چیز همان طوری بوده که از پیش می دانسته ایم. گریه می کنیم و دیگر حوصله ی فکر کردن به دلالت های مخفی متن را نداریم. دیگر چیزی به جز همه چیز را نمی بینیم. اشک ها چیزی را تغییر نمی دهند. این باقی می ماند: آمدن برای دیدن ات. این در باقی ماندن اش می میرد. روزها می گذرند و هر روز میل به آمدن مثل هر روز، به نفع فردا می میرد. شوق دیدارِ آن لحظه ی کوتاه در چشمان ات، که یک روز دیگر نیست. و دیگر مات می شوی.
نام می شوی، نامه خوان!

پ.ن: آن گوجه فرنگی را یادت هست؟ ("خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند.") لبخند. نور. کادر بسته می شود.
 
Sunday, December 18, 2005
 
ما: مایی وجود ندارد. با وجود ندارد نمی خواهم خیال من را از ما راحت کنم. ولی ما جمع پذیر نیستیم. اشتراکی نداریم. این که جمع پذیر نیستیم اشتراک نیست. مفهوم ِ افتراق است. به اشیا نگاه می کنم و به جای آنها"اشیا" را می بینم. به جای آنها "آنها" را، و به جای تو "تو" را. من برای "تو" گریسته ام. نه برای دوست، که برای دوستی. زندگی، نه در دنیای پدیده ها، که در دنیای "پدیده"ها. در "دنیا"، پس "زندگی".
نه، فکری به سرم نزده است. من آنجا در سرِ فکر زندگی کرده ام. مثل همیشه. مثل عشق، که تابعی از مرگ است ( رمان ما- زامیاتین). موهای فکر را با دست بالا نگه داشته ام. پیشانی اش به صفحه می تابد. دستی سری را در آغوش می گیرد. این اندیشه از آنِ من نیست. به اندیشه ام احتیاجی ندارم. برای نوشتن، به دست-خط نیازی ندارم. من عاشقم، نیازی به معشوق ندارم. معشوق یک جایگاه است و مرا می گریاند. می میراند.
شب از پنجره به آستانه اتاق می رسد. اتاقم را و میلیون ها اتاق مشابه را مانند خانه های شش گوشه ی کندویی بزرگ می بینم. من هم "از دور" ام. نگریسته ی نگرنده ام. نگارنده ی نگاشته. این صدای شب (است؟) بال هایش را به ذهنم می کوبد. در محلول اشباع شده متبلور می شوم: بلورهای عشق. او لوادیا ست (عشقامرگ).
باز با سرانگشت های تجزیه شده میان خرابه های خودم می گردم. خودم را کنار می زنم. زمین کوچکی از شاخه های خار اینجاست. شاخه های در حال پوسیدن. اینها سازه های من اند. بیماری ِ من. ذهنم رویش را بر می گرداند، مقاومت (فروید). نمی خواهد ببیند. خودش مرا واداشته به واکاوی خرابه ها، اما طاقت دیدن ندارد. پنهان می شود. خودش را از من-خودش، مرا از من پنهان می کند.
 
 
مرگِ نور، مرگِ بینایی.
نمی فهممشان. خودشان را نگاه نمی کنند. سالم اند.
از خستگی خوشم نمی آید. خستگی به مرگ منجر نمی شود. هیچ ربطی به مرگ ندارد.
مرگ اتفاقی نیست.
آدم های سالم. آدم های بی مار. می دوند. حرف می زنند. از سکوت واهمه دارند. از صفر می گریزند.
اینجا هستم، زیر پنجره و نمی دانم چه وقتی از روز است و هر حرفی را که می نویسم و به حرف قبلی می چسبانم نگاه می کنم. زمان را شکار می کنم، بعد آن را رها می کنم. می رود و رفتنش حس نمی شود. با من آمدنش حس نمی شود. تنها به حرف ها و نقطه هایشان نگاه می کنم. در هر لحظه تنها به یک حرف. مثل حرف های آدم ها {پر حرف} نیستند، چیزی را پر نمی کنند. من می خواهد پر حذف شود. نگاه کننده خودش وجود دارد. هنگام نگاه کردن دهان او پر از حذف می شود. ما همیشه چند قدم عقب تر از خودمان راه می رویم.
نگاهش می کنم. من آنجاست: پشت به متن.

توضیح: این متن چند ماه بعد از بی حس نوشته شدن به س.اچ.مراد لو تقدیم شده است.
 
Friday, December 16, 2005
 
کوچکترین عدد، به معنی حقیقی کلمه ی عدد، دو است.
زمان چیست، ارسطو

این جا را پیش از هبوط آدم-انسان از هرچه که حالا دیگر هست، تفریق کرده بودند. من و تو، قبل از بقیه و بعداً به این تفریق اضافه شدیم که خوب خودمان را ببینیم. چه قدر تایم داشتیم؟ چند تایم؟ من چند بار به تو نگاه کردم و از بار اول همان شدم که دیدم: مردی که زنی را نگاه می کرد و صدایش از جنس کلمه بود. تو از قبل بودی، و ما دو مرد ماندیم. دو مرد که دیگر چیزی برای نگاه کردن نداشتند را چون نگاه نمی کردند می گفتند. این را که من مرد شده بود، که بارهای بعد هم وقتی دیگر کدامشان باید می شد و اصلاً چه چیزی می شد شد چه طور اتفاق می افتادند. این را که هر دو به چیزی نگاه می کردند که خودِ آنها بود و نبود. که یک دیگر شده بودند. دویی که دیگر یک: زمان.
توضیح: آن چه خواندید نام ِ این نوشته است.

تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها
و دریاها را گریستم
شاملو
 
 
پیش نوشت: بعضی از مسائل -حتا در زمان نامحدود- قابل حل نیستند.

پریشان نوشتِ مسئله محور
کتاب هایی باز، رها شده در هرجا ی نقشه ی اتاق.
قدم هایی که تا این کتاب ها می روی و باز می گردی.
نقطه ای روی نقشه هست که اول بار نوک پرگار را آنجا فرو می کنی. این نقشه چیزی از جهان کم ندارد، نه از مکان و زمان، بل از جهان.
او برای یافتن مختصات این نقطه ی بی بعد، مدت ها گشته بود. ولی تو دکارت نیستی.
دایره هایی به مرکز یک نقطه ی اشتباه. با شعاعی که هر آن بزرگ تر از آن ِ پیش است.
(حالا کف دستت را بگیر. می خواهم پرگارت را ببینم.
فقط همین قدر باز می شود؟)
قدم هایت، تا کتاب هایی باز. این قدر باز که بی نوشته.
کتاب هایی برای نوشتن.

پس نوشت: و البته این ها تنها مسائلی هستند که وجود دارند.
 
Monday, December 12, 2005
 
Universal Declaration of Human Rights
Article 30- Nothing in this declaration may be interpreted as implying for any State, group or person any right to engage in any activity or to perform any act aimed at the destruction of any of the rights and freedoms set forth herein.
 
Sunday, December 11, 2005
 
سلام: خداحافظ.
بعضی ها همیشه در حال شروع کردن یا پایان دادن هستند. آنها تیزبینی لازم برای دیدن توقف و کهنگی ِ سنت (که بیش از یک سنت نیست) را دارند. اما چنان از این تیزبینی اتفاقی خود دست پاچه اند که دیگر نمی توانند سیر تکراری این شروع و پایان ها را از دور و به عنوان یک کلّ واحد ببینند. صفحه را نیمه کاره رها می کنند و به دیدار صفحه ی بعد می شتابند. سلام، خداحافظ. من آمدم، من رفتم. این سنت، سنتِ بی سنت ماندن است. عادت کردن به این بی سنتی و عادی شدن. هیچ چیز نویی در "مدرن بودن به مفهوم مطلق" وجود ندارد. نه به این خاطر که متنی تکراری است، بلکه به این دلیل که اصلاً چیزی در آن وجود ندارد. تنها نقطه ای است در سطر اول هر صفحه. صفحه به طور مشخص دیگر سفید نیست، دیگر تمام شده است. اما او مصرف شده، بی آن که به مصرف رسیده باشد. این گونه است که زندگی هرگز آغاز نمی شود و پایانی که به آن می رسد پایان ِ آن نیست. ترس از مرگ مگر چیزی به غیر از هراس ِ مردن پیش از تولد است؟ مگر خطرِ غافل گیر شدن در میانه ی راه- برای آن که می رود- ترسی هم دارد؟
 
 
شما مگر که هستید؟ شما وجود ندارید. تنها اشتباهی هستید که به همه ی زبان ها اتفاق افتاده اید. خیلی مواقع حتا مهم نیست که یک نفر باشید یا چند نفر. یک نام بیشتر ندارید. شما یک نام بیشتر نیستید. خواهش می کنم خودتان را بیش از این برایم مهم جلوه ندهید. من پشت نقابتان را دیده ام. من می دانم زیر لباس ها یتان چیزی به تن ندارید. اصلاً دیگر با شما که وجود ندارید حرف نمی زنم. کسی که با او حرف می زنم شما نیستید. شما دیگر کسی نیستید.
 
Friday, December 09, 2005
 
* ستاره می زنم برای آغاز. ستاره می زنم تا به یاد آورم هیچ شبی هرگز آغاز نمی شود.

دوباره این لجن بر رویم افتاد. این هیولا- لجن. این سنگین ِ کثیف ِ چرب. رها کن مرا! به کوهستان رفتم و آنجا هم بود. روی دوشم، روی دست هایم، و پاها... . انتظار معصومیت ندارم بعد از این همه انگشت از خودم. اما این لجن چیز دیگری است. انگار من تنها سایه ای هستم برایش. خودش را در آبم غرق کرده که دست و پا بزند؛ که بیش تر فرو برود در من؛ من که چه قدرعمیقم... چه عمقی... چه آبی... دست و پا نزن... برو پایین... ته نشین شو...
 
 
من، بـ، را، ی ِ، چه، این، جا، هس، تم؟
هِِی
بر خودم اسید می بارم
سوهان و سمباده و چاقو
چنگال و دندان
انگشت
چرا منم
از من جدا نمی شود؟
من/ بـ/ را/ ی ِ/ چه/ این/ جا/ هست/ ام/ ؟.
 
Wednesday, December 07, 2005
 
جولیت:
تنها نامت دشمن من است
اما تو خودت هستی، حتی اگر مونتگیو نباشی
مونتگیو چیست؟ نه دست است و نه پا
نه بازو، نه چهره،
نه هیچ پاره ای دیگر از آن ِ یک مرد
آه، به نامی دیگر باش:
در یک نام چیست؟
آنچه گل سرخش می خوانیم
به هر نام دیگری عطری دارد دلنشین
رومیو هم اگر رومیو اش نخوانند،
همان کمال محبوب از آن ِ اوست
که بی آن نام نیز دارد
رومیو! نامت را رها کن
و به جای آن نام که بخشی از تو نیست
تمامی مرا یکسر از آن ِ خود کن
رومئو و ژولیت- پرده دوم، صحنه دوم
(به نقل از کتاب سرگشتگی نشانه ها، ناهنگامی گزین گویه
)
 
Monday, December 05, 2005
 
Demotion
 
 
موسیقی همیشه هست. جهانی از موسیقی هست که بی انسان و بی زمان هم وجود دارد. بی نوشته حتی. بودن ِ بی نوشته اش را در نوشته زندانی می کنم. از شکل به نام، از نام به آوا. موسیقی مجرد ترین است. لحظه هایی هست که به این جهان پا می گذارم. به این استخر پر از آب یخ (نیچه). می نشینم در گوشه ی خلوتِ پر موسیقی... صدای ارگ کلیسا و سوپرانو (ویوالدی). وقتی از آن بیرون می آیم خیس نیستم. حافظه از لحظه ای که بیش از یک لحظه نیست چیزی ثبت نمی کند. غوطه ور شدن و ماندن در این یخ حقیقت ندارد. در این استخر نمی توان شنا کرد. سرمای آب به پوست می خورد و دیگر تمام است. بی حسی ِ هم دما شدن با آن را دوست ندارم. بیرون می آیم.
زندگی: {درس؟} خواندن در بیست و سه سالگی پشت میز توی اتاق. صدای ملایم سنتور گاهی حواست را پرت کند و در تمرکز کردن مصمم باشی. شب های زندگی آرام اند. فعالیت مال روز است، مال آفتاب روز... و عرق... . برداشتن بار از روی خود. از این به بعد این کار را خواهم کرد. بار بیشتری نمی خواهم.
 
Sunday, December 04, 2005
 
جسمیت این نوشته ها آزارم می دهد. مدام با ابعاد هیکلشان ور می روم. گاهی دستم تا پاک کردنشان می رود، اما همان جا می ماند. چه قدر نگاه کردن به آنچه روی کاغذ باقی مانده، دست نبردن توی آنچه رها شده، کار سختی است.
نقاشی ها با من مهربان ترند. پاک کردنشان کاری ندارد.

از نقطه، خط، سطح- واسیلی کاندینسکی:
نقطه هندسی موجودی است نادیدنی، و بنابراین باید به عنوان موجودی غیرمادی در نظر گرفته شود. به شکل مادی، نقطه مانند یک صفر است با این اختلاف که در صفر، خصوصیاتی انسانی نهفته است. ما این صفر را مانند نقطه هندسی نمایش می دهیم، در نتیجه نقطه شریک صفر شده قدرت بیانی پیدا می کند. در نمایش ما نقطه هندسی تنها پیوند میان سکوت و حرف است و در نتیجه شکل مادی خود را به معنی سکوت در نوشته بیان می کند.
 
Saturday, December 03, 2005
 

Praying
 
Thursday, December 01, 2005
 
*
 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links