Showing posts with label تصاویر. Show all posts
Showing posts with label تصاویر. Show all posts

Saturday, January 08, 2011

صبح است

پشت ِ پنجره
تا زانو فرو رفته ایم
در برف

وقتی که این سو هنوز
تا چانه غرق ِ خواب ایم

Friday, January 07, 2011

از ناسازه های عصر ِ ارتباطات یکی هم این است که گاهی کسی را می بینیم که این طرف نشسته، آدامس می جود، سرخوشانه ترین آهنگ ِ دل خواه اش را گوش می کند، و در عین حال که با پایش زیر ِ میز ضرب گرفته و نگاهی هم به مطلب ِ نیم خوانده اش دارد، با عزیز ِ آن طرفی اش چت می کند. آن طرفِ خط هم آدم ِ دیگری نشسته است. کسی که پشت صفحه ی مانیتور اش قوز کرده و در حالی که سر اش را به دست تکیه داده و اشک ها یش سرازیر اند، به زحمت چیزی برای گفتن پیدا می کند. چه بگوید؟ بگوید با این لحن شوخ و بی خیال با من حرف نزن چون دارم گریه می کنم؟ بگوید لطفاً چیزهایی را که می گویم جدّی تر بگیر چون دارم گریه می کنم؟ احمقانه است، ترحّم خواهانه است، در شأن ِ او نیست که غم اش را این طوری به رخ ِ دیگری بکشد. تازه، احمق جان، گریه و زاری هم شد دلیل برای جدّی گرفته شدن؟ حرفی اگر داری همان را بزن. کلمات روی صفحه ی مانیتور نقش می بندند، یک جمله از این طرف، یک جمله از آن طرف. پشت سرِ هم می آیند و خوانده می شوند و یکی یکی آن بالا ناپدید می شوند. چه باشکوه اند کلمات.

Saturday, March 27, 2010

از این دست
تا آن دست ِ آب
تنها خیزی است
و جستی

دریغ
که از آن دست
تا این دست هم
جست و خیزی بیش نیست

Sunday, March 21, 2010

آن چیز
که میان همهمه ی جمع
تنها گیر ات می آورد
گریبان ات را می گیرد
و به گوشه ای می کشاند ات
اسم اش چیست؟
نشانی اش کجاست؟
من گمان می کنم
که حنجره ام
این بار
از او باردار است

Friday, March 12, 2010

بهاری که سرانجام از راه رسیده
و عطر جادویی هوایش
که دیوانه می کند
از بس دیوانه نمی کند...

Sunday, January 31, 2010

بیهوده
به پای هیچ
می گرید

نگفته های نگفتنی
نداشته های نداشتنی
...

و خمیازه ای
که چه آسان
طرح غمناک دهانش را
می شکند

Thursday, January 07, 2010

دانه های برف
پشت حلقه های دود
می رقصند
یکی سرد است و پایین می آید
آن دیگری داغ است و...
نه
نگاه کن
هر دو
پریشان ِ باد اند
هیچ جا نمی روند

Thursday, April 09, 2009

چه طاقتی دارد
شاخه ی ساده ی گل
- که راستی
چندان هم زیبا نیست -
وقتی میانه ی راه
سرسری نگاهش می کنی
و لب به تحسین می گشایی:
چه زیبا!

تحسین ِ "زیبایی"
تحسینی
که در شتاب قدم هایت
میان او و تمام گل های باغ
تقسیم می شود

Monday, April 06, 2009

در سکوت کتابخانه
گوشه ای نشسته ام
غرقــه در روزمرگی و
بی حوصله از تورّق کتابی
کسالت بار
ناگهان
لرزشی خفیف میان پره های بینی ام
سرخوشی ِ نابهنگام ِ هیجانی کوتاه
و یـک عطسه!

Sunday, April 05, 2009

زیر لباس هایم
زن و مردی
به هم آمیخته اند
یکی برهنه
و دیگری غایب
یکی در لباس ِ تن
و دیگری
لخت ِ لخت

Wednesday, April 01, 2009

نیمه شـب
پنجره ی باز ِ چارطاق
نـه دریچه ای بـه جهان
که دروازه ی تاریک ِ جهان است
به آن پایین
یا آن بالا

و بر پنجه ی پا
هر شب
کسی
در آستانه ی این دروازه
ایستاده است
و تمرین تعادل می کند

Saturday, March 28, 2009

ساده
مثل صفحه ای
که ورق می خورَد
آسمانی بلند
آبی
ابری
مـه آلود
و پرنـده ای که آرام
شاخه ی تـُردی را گـُزیده

Thursday, March 26, 2009

اتاقی هست
که چهار دیوار دارد
و دری
که به راهرویی باز می شود
با دیوارهایی

بیرون راهرو
جهانی است
که چون نگاه می کنی
بی انتها ست

دیوارهای این جهان
نامرئی اند

Wednesday, March 25, 2009

درست مثل
یکی از آن قطره های باران
که یک روز معمولی
- مثل امروز -
نه بر شیشه ی پنجره ای
یا دست و سر و موی کسی
که در جـایی دور
باریده است
و کسی نمی داند

Tuesday, March 24, 2009

شبانه
خسته و گیج
از تمام بوهای خیس
یک گوشه افتاده است
دامن کهنه ی آبی

Monday, March 23, 2009

در رگ های ام می دوید و
- با نوک چاقویی -
من
به دنبال اش

با Michael Dudok de Wit

Saturday, March 14, 2009

حکمت و فلسفه
نمی شناسد
اشک

Saturday, February 28, 2009

در آغوش می گیرم اش
و می دانم
آن پشت
به جایی نگاه می کند
و پلک می زند

Thursday, February 12, 2009

در چشمان ات
چراغی روشن مانده
بی نور

هنوز نفهمیده ای انگار
که صبح شده