از ناسازه های عصر ِ ارتباطات یکی هم این است که گاهی کسی را می بینیم که این طرف نشسته، آدامس می جود، سرخوشانه ترین آهنگ ِ دل خواه اش را گوش می کند، و در عین حال که با پایش زیر ِ میز ضرب گرفته و نگاهی هم به مطلب ِ نیم خوانده اش دارد، با عزیز ِ آن طرفی اش چت می کند. آن طرفِ خط هم آدم ِ دیگری نشسته است. کسی که پشت صفحه ی مانیتور اش قوز کرده و در حالی که سر اش را به دست تکیه داده و اشک ها یش سرازیر اند، به زحمت چیزی برای گفتن پیدا می کند. چه بگوید؟ بگوید با این لحن شوخ و بی خیال با من حرف نزن چون دارم گریه می کنم؟ بگوید لطفاً چیزهایی را که می گویم جدّی تر بگیر چون دارم گریه می کنم؟ احمقانه است، ترحّم خواهانه است، در شأن ِ او نیست که غم اش را این طوری به رخ ِ دیگری بکشد. تازه، احمق جان، گریه و زاری هم شد دلیل برای جدّی گرفته شدن؟ حرفی اگر داری همان را بزن. کلمات روی صفحه ی مانیتور نقش می بندند، یک جمله از این طرف، یک جمله از آن طرف. پشت سرِ هم می آیند و خوانده می شوند و یکی یکی آن بالا ناپدید می شوند. چه باشکوه اند کلمات.