پ
نوشته بازي ها

Sunday, January 31, 2010
 
بیهوده
به پای هیچ
می گرید

نگفته های نگفتنی
نداشته های نداشتنی
...

و خمیازه ای
که چه آسان
طرح غمناک دهانش را
می شکند

 
Friday, January 08, 2010
 
دانه های برف
پشت حلقه های دود
می رقصند
یکی سرد است و پایین می آید
آن دیگری داغ است و...
نه
نگاه کن
هر دو
پریشان ِ باد اند
هیچ جا نمی روند

 
Saturday, September 26, 2009
 
دست های ما
کوتاه بود
و خرماها بر نخیل

ما دست های خود را بریدیم
و به سوی خرماها
پرتاب کردیم

خرما
فراوان بر زمین ریخت
ولی ما دیگر
دست
نداشتیم.

شعر "دست های بی خرما"
کیومرث منشی زاده


 
Monday, September 07, 2009
 
تاریکی شب را
که بی تردید از سر جبر است
- نه زاده ی قهرِ خورشید
یا نشان ِ بی مهری اش -
دوست می دارم

 
Tuesday, July 14, 2009
 
یک اصل ساده هست که با رعایت آن دیگر نیازی نیست شب و روز به این فکر کنی که با چه کسی چه رفتاری مناسب ترین است: صداقت.

 
Friday, April 10, 2009
 
چه طاقتی دارد
شاخه ی ساده ی گل
- که راستی
چندان هم زیبا نیست -
وقتی میانه ی راه
نگاهش می کنی
و لب به تحسین می گشایی:
چه زیبا!

تحسین ِ "زیبایی"
تحسینی
که در شتاب قدم هایت
میان او و تمام گل های باغ
تقسیم می شود

 
Tuesday, April 07, 2009
 
تو که خدایی
اگر،
تنها یک بار
زمان را بگو بایستد
مکان را بگو خم شود
و تا باورت کنم
مرا به آنجا برسان
بی دلیل

و این را هم بدان
که این
آزمونی برای سنجیدن تو نیست
تو باشی یا نباشی
من منم
تو تویی
و او
آنجا ست

پس تنها به خاطر دیگری ست
اگر این فرصت را
به تو داده ام
خواهی غنیمت بشمار و باش
خواهی هزار و یک دلیل بیاور
و نباش

برای مه


 
 
در سکوت کتابخانه
گوشه ای نشسته ام
غرقــه در روزمرگی و
بی حوصله از تورّق کتابی
کسالت بار
ناگهان
لرزشی خفیف میان پره های بینی ام
سرخوشی ِ نابهنگام ِ هیجانی کوتاه
و یـک عطسه!

 
Sunday, April 05, 2009
 
زیر لباس هایم
مردی و زنی
به هم آمیخته اند
یکی برهنه
و دیگری غایب
یکی در لباس ِ تن
و دیگری
لخت ِ لخت
 
Wednesday, April 01, 2009
 
نیمه شـب
پنجره ی باز ِ چارطاق
نـه دریچه ای بـه جهان
که دروازه ی تاریک ِ جهان است
به آن پایین
یا آن بالا

و بر پنجه ی پا
هر شب
کسی
در آستانه ی این دروازه
ایستاده است
و تمرین تعادل می کند

 
Sunday, March 29, 2009
 
ساده
مثل صفحه ای
که ورق می خورَد

 
Saturday, March 28, 2009
 
Erstarrung

بیهوده برف را می کاوم
در پی رد پایی از او
که دست در دست
مرغزاران سبز را
با من قدم می زد

می خواهم ببوسم
زمین را
با اشک های سوزان ام
در برف و یخ فرو روم
تا روی خاک را ببینم

کجا شکوفه ای خواهم یافت
یا برگ سبزی
تمام گل ها پژمرده اند
رنگ به رخسار چمن نیست

پس آیا هیچ یادگاری
از اینجا
با خود نخواهم برد؟
اگر آرام بگیرد
این درد
کیست که بار دیگر
با من بگوید از او؟

قلب ام
دیگر نمی تپد انگار
یخ بسته در آن
عکس او سرد و سخت
گر بار دیگر
گرم شـود دل ام
عـکس او هـم
از دست خواهد رفت!


* شعر از Wilhelm Müller
موسیقی از Franz Schubert
ترجمه­ ی انگلیسی از Celia A. Sgroi

 
 
آسمانی بلند
آبی
ابری
مـه آلود
و پرنـده ای که آرام
شاخه ی تـُردی را گـُزیده

 
Friday, March 27, 2009
 
اتاقی هست
که چهار دیوار دارد
و دری
که به راهرویی باز می شود
با دیوارهایی

بیرون راهرو
جهانی است
که چون نگاه می کنی
بی انتها ست

دیوارهای این جهان
نامرئی اند

 
Thursday, March 26, 2009
 
درست مثل
یکی از آن قطره های باران
که یک روز معمولی
- مثل امروز -
نه بر شیشه ی پنجره ای
یا دست و سر و موی کسی
که در جـایی دور
باریده است
و کسی نمی داند
 
Tuesday, March 24, 2009
 
شبانه
خسته و گیج
از تمام بوهای خیس
یک گوشه افتاده است
دامن کهنه ی آبی

 
 
در رگ های ام می دوید و
- با نوک چاقویی -
من
به دنبال اش

با Michael Dudok de Wit

 
Monday, March 23, 2009
 
دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام...

 
Sunday, March 15, 2009
 
حکمت و فلسفه
نمی شناسد
اشک

 
Sunday, March 01, 2009
 
در آغوش می گیرم اش
و می دانم
آن پشت
به جایی نگاه می کند
و پلک می زند

 
Thursday, February 12, 2009
 
در چشمان ات
چراغی روشن مانده
بی نور

هنوز نفهمیده ای انگار
که صبح شده

 
Saturday, January 10, 2009
 

همیشه منظره ­ی زن و مردهایی که صبح­ ها در پارک­ ها می­ دویدند به نظرم مضحک بود و نمی­ دانستم چرا. دلیلی برایش نداشتم: چرا که نه، ورزش می­ کنند که تنی سالم داشته باشند. که وقتی می­ آیند دو کلمه کتاب بخوانند مثل من کمرشان درد نگیرد. حالا می ­بینم که چیز خنده­ دار، که از قضا غم­ انگیز هم هست، در رفتار آن آدم­ ها نیست. در نیاز آدمیزاد به تن­درستی هم نیست. نکته ­ی بسیار ساده این­جاست که این آدم­ها دارند انرژی­ شان را جایی مصرف می­ کنند که دقیقاً به هیچ کاری نمی­ آید. صبح زود بیدار می ­­شوند، هلک و هلک به پارک می­ روند و با کلی تشریفات و تیپ و قیافه کاری می­ کنند که هیچ معنایی برای جهان ندارد، چیزی را به حرکت در نمی­ آورد، در چرخه­ ی طبیعت تبدیل به چیزی نمی­ شود، تنها به خودِ شخص ورزش­کار احساس سلامتی و نشاط و زنده­ بودن می­ دهد. همین است. انگار ارتباطِ مستقیم مان با طبیعت قطع شده و دیگر لازم نیست برای تأمین نیازهایمان انرژی فیزیکی صرف کنیم. در یک کلام، ماشین­ هایی خلق کرده­ ایم که به جای ما در طبیعت، در دنیای واقعی زندگی کنند و خودمان از فرط نبودِ عرصه برای تعامل به حاشیه رانده­ شده­ ایم، به سالن­ های ورزش، به بازی­ های کامپیوتری، به جدول­ های روزنامه... (حتی به کنجکاوی ­های علمی؟!) چیزی باید تن و ذهن ما را ورزش بدهد که نپوسیم، چرا که در یک جزیره­ ی پرت بدون تأثیر بر جهانِ بیرون زندانی شده­ ایم و دیگر هیچ چیز به طور طبیعی نیروهای ما را به کار نمی­ گیرد.
می­ دانم، می ­شود این­طوری نسخه نوشت که بیایید از این به بعد پیاده این طرف آن طرف برویم، باغچه ­ی حیاط خانه را خودمان بیل بزنیم، برای جمع و تفریق از ماشین­ حساب استفاده نکنیم و غیره. اما مگر دیوانه ­ایم که به خودمان زحمت الکی بدهیم؟ تازه، گیرم که این کار را کردیم. چه فرقی می­ کند؟ دستِ جهان دیگر برایمان رو شده است! می­دانیم که تمامِ این­ها فقط حکم یک بازی را دارند و اگر حالش را نداشتیم پیاده برویم می­توانیم تاکسی بگیریم، یا اصلاً نرویم. می­دانیم اگر نیروهایمان را به کار نگیریم، برای کلیت جهان اتفاق خاصی نمی ­افتد و تنها ممکن است خودمان کسل و ضعیف و بیمار شویم. بله، حالا دیگر همه­ چیز حکم ورزش صبح­گاهی را دارد.

 
Wednesday, December 31, 2008
 
این صدایی که صدای من است از کجا می­ آید؟ ته چاه کجاست و چه کسی آنجاست؟ احتمالاً یک تاریخ­ دانِ عاقل اما کم­ حافظه با دفتر و دستک­ و عینک­ اش آن پایین نشسته و قبل از این­ که به هر صدایی اجازه­ ی صدور و عبور بدهد یک دور تمام دفترهایش را ورق می­ زند و بعد از تمام حساب­ و کتاب­ های دنیا صدای خسته و بیچاره ­ی مرا می ­فرستد بالا. اصلاً کسی شنید که چی گفتم؟ نه، گوش­ های دنیا به روی چیزی که این طوری جویده شده و از هفت خوانِ تاریخ گذشته بسته است. چیزی شنیدن دارد که مثل یک حرکتِ بی­ خیالِ قلم­ مو روی بوم، مثل یک جیغ، مثل سیبی که به ضرب باد از شاخه می­ افتد زاده­ ی یک حادثه باشد. تاریخ­ دانِ من توالیِ حادثه­ ها را برایم ضبط و ثبت کرده و تجربه­ ی زنده­ ی حادثه را از من گرفته! چه ­قدر لحظه­ های بعد سیگار و الکل که بی ­پروا می­ شوم خوب است...
 
Thursday, December 11, 2008
 
Gefror'ne Tränen

قطره­ های یخ­ می­ ریزند
از گونه­ هایم
چه­ طور نفهمیدم
که دارم می­ گریم؟

آه قطره­ ها، قطره­ های اشک­ ام
این­ قدر کوچکید یعنی
که یخ بزنید
چون ژاله ­ی خنک صبح­گاهی؟

با این همه
چنان داغ و سوزان
می­ جوشید از دل­ ام
که گویی می­ خواهید
تمام برفِ زمستان را
آب کنید!

* شعر از Wilhelm Müller
موسیقی از Franz Schubert
ترجمه­ ی انگلیسی از Celia A. Sgroi

برای
نگین
 
Saturday, December 06, 2008
 
اضطرابی تلخ
بر گلوی فنجان ِ ساده­:
او که می ­نوشد
از من،
هیچ می­ داند آیا
که دستان­ ام
میان انگشتان­ اش
تب کرده ­اند؟
 
 
عشق را ببین
که چه گونه می نامی اش و می گریزد
چه دارم برای گفتن؟
خاموشی بیاموزید ام و جهل
می خواهم از یاد ببرم
نوشتن را
و داشتن حرفی برای گفتن
یا نهفتن
 
Sunday, November 16, 2008
 
آرزویی در سر و
حجمی ملافه لای پا
از پهلویی به پهلوی دیگر
غلت می­زند
انسان
بیچاره شده است
خوابش نمی­برد
 
Sunday, November 09, 2008
 
برای نامی که داری
نمی­ بخشم­ ات
عشق
برای دشنه­ ای که به­ دستم دادی
و به دست شان
تا گوهر بی­­ نام­ ات را
تکه­ تکه
لای کلمه­ ها تشریح کنیم
 
 
چرا در حضور دیگران همه چیز چنان سرعتی می­ گیرد که کلماتی این ­چنین بی­ معنی و بی­ ربط از دهانم بیرون می­ جهند؟ منی که مقابل آنها ایستاده کیست؟ کاش قدرتی داشتم که می­ توانستم چنین لحظات شگفت ­آوری را بازسازی کنم. دوباره خودم را در یک موقعیت قبلی قرار دهم و مسیر درونی افکارم را دنبال کنم ببینم واقعاً چه چیزی عکس­ العمل­ های مضحکم را شکل می­ دهد. قوه­ ی تفکر (و به ­خصوص قوه­ ی تمسخر) ام کجا می­ رود؟ چه چیزی بی ­معنا می ­شود در هنگام تجربه ­ی ارتباط؟ جهان درونی­ ام این­ قدر پیچیده و تودرتو شده که از هیجان ِ یافتن ِ راهی به بیرون منطق­ اش را از دست می­دهد؟ لعنت به راه­ های ارتباطِ آسان و بدون تماس! لعنت بر هر چیزی که چشم در چشم ِ کسی نگاه کردن و حفظ آرامش و احساس و خرد و شعور را برایم تا این حد سخت کرده!
 
Monday, November 03, 2008
 
سنگ به سنگ
دیواری ساختیم
با هم
بلند
و بلندتر
تا این­که یک روز
دیگر ندیدم­ات
 
Tuesday, July 08, 2008
 
خواست ِ زیبایی هم می‌تواند به‌سادگی برآمده از حسادت به زیبا باشد. این خواست وقار و متانت ندارد. وقتی كه زیبا و زیبایی‌اش را اینجا و آنجا می‌بیند دست و پایش را گم می‌كند. می‌خواهد توری ببافد كه همه را با هم صید كند. لباسی بدوزد كه از هیچ زیبا یی زشت‌تر نباشد، لباسی به زیبایی ِ همه‌ی زیبایان و البته به قامت خودش. باید پرسید كدام زیبایی برازنده‌ی من است و كدام زیبایی برازنده‌ی من نیست. كدام زیبایی در من هست و كدام نیست. از آن زیبایی‌ها كه در من نیست و برازنده‌ی من است كدام می‌تواند در من باشد و به چه قیمتی و چرا و آیا باید؟ باید پرسید كدام زیبایی روح مرا تغذیه می‌كند و كدام زیبایی تنها از طریق تغذیه‌ی روح دیگران روح مرا تغذیه می‌كند...

(By Grezegorz Kmin)

 
 
... چیزهایی هم هستند كه از حیطه‌ی اراده و اختیار آدم خارج اند. سؤال این‌جاست كه این‌ها بی‌ارزش‌ترین‌ها هستند یا تنها امور ارزشمند ...
 
Saturday, July 05, 2008
 
هیچی و پوچی همه‌چیز را زمانی می‌توان با پوست و گوشت درك كرد كه داری قدمی برمی‌داری. همان لحظه‌ای كه پایت می‌تواند در این نقطه یا آن نقطه فرود بیاید. لحظه‌ای تردید: كدام‌ یك؟ و بعد هراسی عظیم: چه فرقی می‌كند؟
 
Thursday, July 03, 2008
 
سدی از غرور و سیلی ازغم
ویرانه‌های غرور و ...
قایق‌های كوچك ِ شادمانی
بر سیل ِ غم
 
Thursday, June 26, 2008
 
The Moral Birds and the Bees S.e.x and Marriage, Properly Understood
By Roger Scruton


در انگلستان دهه‌ی چهل، در آن دورانی كه پدر و مادر من عشق‌بازی می‌كردند، اصطلاحاتی مثل ”بااخلاق“، ”نجیب“ و ”زندگی عفیفانه“ دقیقاً به رفتار جنسـی مربوط می‌شدند. بی‌اخلاقی به معنی هرجایی-خوابیدن بود (و واژه‌ی ”خوابیدن“ چه‌قدر این‌روزها معصوم به نظر می‌رسد!)؛ گستاخی به معنای پیش‌قدم‌شدن ناخوانده،‌ و ناپاكی به معنای هر رفتاری بود كه ابژه‌ی جنسـی را بر سوژه‌ی عشق‌ورز مقدم می‌داشت. اخلاقِ جنسـی از دلِ دو پیش‌فرض محكم و به‌ظاهر تغییرناپذیر سر بیرون آورد: این كه عمل جنسـی تنها زمانی عاری از گناه است كه با ازدواج تقدیس شود، و این‌كه ازدواج پیمانی است بین زن و مرد‌ برای اشتراك در زندگی‌، دارایی و خانواده در غم و شادی،‌ تا زمانی كه مرگ آن‌ها را از هم جدا كند.

دهه‌ی شصت این تصویر را به هم ریخت. از این دوران به بعد آزادی جنسـی آن‌قدر گسترش یافته‌است كه اكنون بسیاری از افراد رفتار جنسـی را كاملاً خارج از حیطه‌ی داوری اخلاقی می‌دانند. اغلب این‌طور می‌گویند كه واقعاً مهم نیست افراد با هم چه كاری انجام می‌دهند، مشروط بر این كه خودشان آزادانه از آن لذت ببرند. شكی در این نداریم كه پدوفیلی (بچه‌بازی) درست نیست، اما به این خاطر كه توافق واقعی اشخاص نیاز به بلوغ آن‌ها دارد. وگرنه آن‌چه كه افراد بالغ با توافق یكدیگر در خلوت خودشان انجام می‌دهند به لحاظ اخلاقی قابل سرزنش نیست.

حال می‌توان این خط فكری را پذیرفت و هم‌چنان به زناشویی به‌عنوان نهاد ارزشمند منحصربه‌فردی كه در میان چیزها جایگاه ویژه‌ای دارد اعتقاد داشت. می‌توان به این مطلب استناد كرد كه كودكان به خانواده احتیاج دارند، و خانواده‌ها به‌ ازدواج به‌عنوان یك اصل تعهدآور وابسته‌ هستند. البته می‌توان به این مطلب اذعان كرد و درعین‌حال عقیده‌ داشت كه داشتن روابط بیرون از ازدواج، یا بی‌قیدی جنسـی در چارچوب ازدواج (مثل مجالس سكـس گروهی و تعویض شریك جنسـی) نیز اشكالی ندارد. هرچند كه در این صورت باید هم‌چنین عقیده داشت كه عشق زناشویی می‌تواند بدون وفاداری جنسـی دوام بیاورد، این ‌كه حسادت می‌تواند از عشق جنسـی زدوده شده و در نهایت از صحنه خارج شود، و این كه ازدواج می‌تواند بدون نوعی تعهد وجودی كه در آن زن و شوهر زندگی خود را وقف یكدیگر می‌كنند ادامه پیدا كند. باید اعتقاد داشت كه لذت جنسـی می‌تواند به‌عنوان امری مضاف بر عواطف شخصی ما در نظر گرفته شود، امری كه می‌تواند در هر شرایطی مستقل از قیدوبندهای شخصی و اخلاقی تجربه گردد. در یك كلام باید اعتقاد داشت كه موجودات انسانی با آن موجوداتی كه در هنر و ادبیات ما توصیف شده‌اند زمین تا آسمان تفاوت دارند؛ آن موجوداتی كه میل جنسـی در آن‌ها به ‌صورت عشق اروتیك درآمده و عشق اروتیك نیز معمولاً آرزوی ازدواج را در پی داشته‌است.

بسیاری از افراد تمام این مطالب را قبول دارند. آن‌ها كه به‌واسطه‌ی نتایج ”تحقیقات“ مؤسسه‌ی كینزی، روایت اغراق‌آمیز مارگارت مید از سكـس در ساموآ، راست‌كیشی آزادی‌خواهانه‌ی رایك - فروم - نورمن او براون، و آرای قانون‌ستیزان (antinomian) متأخری نظیر میشل فوكو متقاعد شده‌اند، گمان می‌كنند كه تلاش‌ برای تمییز درست از نادرست در رفتار جنسـی، جداكردن روابط جنسـی مشروع از نامشروع، و احاطه كردن عمل جنسـی با نوعی اخلاق ”ناپاكی و تابو” (آن گونه كه انسان‌شناسان اولیه آن را توضیح می‌دادند) هم غیرضروری و هم ظالمانه است. آن‌ها عقیده دارند كه تنها واكنش درست به مشكل ایجادشده پیرامون سـكـسوالیته این است كه قبول كنیم اساساً مشكلی در میان نیست. به تعبیر فوكو، این ما هستیم كه با دست خودمان از عمل جنسـی مشكل می‌سازیم، و این كار را برای تقویتِ روابط سلسله‌مراتبی و ظالمانه‌ای میكنیم كه هیچ حسن قابل‌‌تصوری برای ما ندارند. با بیرون راندن اخلاق جنسـی از صحنه می‌توانیم خود را از شر ”زنجیرهای بسته‌شده به ذهن“ خلاص كنیم تا از لذت‌های بی‌ضرری كه بدخواهان مدت‌ها از ضایع كردن آنها لذت برده‌اند برخوردار شویم.

به زعم پرچم‌داران آزادی جنسـی، هدف حقیقی سكـس اظهار عشق یا به‌وجودآوردن فرزند (كه خود راه دیگری برای اظهار عشق است) نبوده و بل‌كه دریافت احساساتِ لذت‌بخش است. از نظر آن‌ها، آغاز سكـس زمانی است كه یاد بگیریم بر احساس گناه و شرم غلبه كنیم، تردید‌های خود را كنار بگذاریم و از آن‌ چیزی كه در ادبیات آنان (كه به‌سرعت در حال تبدیل شدن به ”آموزش جنسـی“ در مدارس ماست) ”سكـس خوب“ نامیده می‌شود لذت ببریم. این می‌تواند با شریكی از هر جنس اتفاق بیافتد، و نیازی به هیچ‌گونه آماده‌سازی سازمانی و تأیید اجتماعی هم ندارد.

با این تصویر، پدیده‌ای كه ما را از سایر حیوانات جدا می‌سازد و نیاز به یك اخلاق جنسـی، به نام میل (desire)، را ایجاد می‌كند نادیده گرفته می‌شود. میل جنسـی میلی معطوف به احساس كردن نیست؛ بل‌كه میلی‌ست معطوف به یك شخص: منظورم دقیقاً یك شخص است، نه بدن او كه به‌عنوان ابژه‌ای در جهان فیزیكی درك می‌شود؛ شخصی كه به‌عنوان یك سوژه‌ی تجسم‌یافته درك می‌شود، كسی كه در او نور خودآگاهی می‌درخشد و با من روبه‌رو می‌شود، چشم دربرابر چشم (eye to eye)، و من دربرابر من (I to I). میل حقیقی نوعی درخواست نیز هست: درخواستی برای دوطرفه‌بودن، تقابل و نوعی تسلیم مشترك. به همین دلیل است كه سازش‌كارانه، حسادت‌آمیز، و هم‌چنین خطرناك است. دنبال‌كردن یك دریافت حسی صرف هیچ‌گاه نمی‌تواند این‌گونه سازش‌كارانه، حسادت‌آمیز و خطرناك باشد. این‌جاست كه تمایز میان امر اروتیك و امر پورنوگرافیك مشخص می‌شود. ادبیات اروتیك درباره‌ی خواستنِ شخصِ دیگری است؛ اما ادبیات پورنوگرافیك درباره‌ی خواستن سكـس است.

ماهیت بینا-شخصیِ میل توضیح می‌دهد كه چرا پیش‌روی‌های ناخوانده از طرف كسی كه هدف این پیش‌روی‌ها قرار می‌گیرد رد می‌شوند و چرا می‌توانند اهانت محسوب گردند. توضیح می‌دهد كه چرا تجاوز این‌قدر جرم بزرگی است: تجاوز تعرض به آزادی قربانی، و كشاندن یك سوژه به جهان اشیاست. اگر بخواهیم میل را با اصطلاحات طرف‌داران آزادی توصیف كنیم، توضیح دادن سبعیت و توهین‌آمیزبودن تجاوز غیرممكن می‌شود. در واقع توضیح دادن تقریباً هر چیزی در رفتار جنسـی انسانی غیرممكن می‌شود. به همین دلیل است كه جامعه‌ی ما اكنون این‌قدر درباره‌ی سكـس گیج است. ما طرف‌دار یك برداشت خنثی و علمی از سكـس هستیم كه آن را نوعی دریافت حسی ِ لذت‌بخش در جاهای خصوصی بدن (كه به‌سرعت دارند از حالت خصوصی خارج می‌شوند) معنا می‌كند. و با آموختن این طرزفكر به كودكان، آن‌ها را به سمتِ پیداكردن كنجكاوی و علاقه‌ای نابالغ و شخصیت‌نیافته‌ نسبت به جنسیت خودشان سوق می‌دهیم. در عمل برداشتی از سكـس را در سر می‌پرورانیم كه در دل‌ می‌دانیم بد است. چرا كه در یك سطحی همه‌ی ما به چیزی كه دقیقاً خلاف آن رفتار می‌كنیم صحه می‌گذاریم، به این كه راه درست ”آموزش سكس“ مجوز دادن به لذت نیست بل‌كه منع كردن آن از طریق پرورش دادن شرم و حیاست. و به‌تدریج كه جامعه‌ی ما احساس شرم‌اش را از دست می‌دهد، شروع به ترسیدن برای فرزندان‌مان می‌كنیم، از فكر كردن در مورد تمام آن پدوفیل‌های بیرونِ خانه دیوانه می‌شویم، پدوفیل‌هایی كه درحقیقت همین‌‌جا و در درونِ خانه هستند، همین انسان‌هایی كه باعث می‌شوند فرزندان‌شان نسبت به سكـس علاقه‌ای شخصیت‌نیافته پیدا كنند.

اخلاقیات سنتی برای این نبود كه جلوی لذت جنسی را بگیرد، بل‌كه برای این بود كه به پرورش میل جنسی، در حكم پیوندی هویت‌دهنده میان انسان‌ها، كمك كند. شرم مانعی بود كه انرژی اروتیك در پشت آن جمع می‌شد تا بتواند به‌ صورت میل سرریز كند. ازدواج به‌عنوان تجلی سازمانی این میل فهمیده می‌شد، نه راهی برای محدودكردن یا نادیده‌گرفتن آن. نخستین هدف ازدواج این بود كه به‌هم‌پیوستن پارتنرها را تقدیس كند و آن‌چه را كه در غیر این صورت یك قرارداد عرفی برای زندگی با یكدیگر می‌بود به امری مقدس تبدیل گرداند. این همان برداشتی از زناشویی است كه در اروپای قرون وسطی پدیدار شد و در ادبیات عاشقانه‌ی ما نیز مقدس و گرامی داشته شده‌است. تمدن‌های دیگر نیز، با وجود تمام سنت‌های متنوعی كه آن‌ها را از هم متمایز می‌كرد، حقیقتاً مغایرتی با این برداشت نداشتند. فرهنگ‌های اسلامی، چینی، ژاپنی و هندو كاملاً با این دیدگاه هماهنگ بوده‌اند؛ چرا كه میل جنسی را نه به‌ شكل یك هوس زودگذر، بل‌كه به‌ صورت یك قید وجودی نمایانده‌اند كه باید با شرم و تردید مهار شود، تا زمانی كه به صورت اجتماعی مهر تأیید خورده و با تشریفات و آداب و رسوم پذیرفته شود.

بااین‌حال، همانند سایر حس‌های اخلاقی، ارتباط میان میل و زناشویی نیز، هم معنایی ذهنی دارد و هم نقشی اجتماعی. معنای ذهنی آن در تجلیل و عزت‌بخشیدن به رانه‌های جنسی ما نهفته است كه از قلمروی هوس فراتر برده شده و به‌ شكل تعهدات عقلانی بازمعنا می‌شوند. نقش اجتماعی آن نیز این است كه فداكاری‌هایی را كه نسل آینده به آن‌ها نیاز دارد آسان‌ كند. ازدواج تنها پیوندی میان مرد و زن نیست؛ بل‌كه میدان اصلی‌ای است كه در آن سرمایه‌ی اجتماعی دست به دست می‌شود. با مقید كردن ارضای جنسی به به‌دنیاآوردن فرزندان، ازدواج ضمانت مضاعفی برای یك خانه‌ی ایمن فراهم می‌كند: ضمانتی كه از عشق اروتیك سرچشمه می‌گیرد و ضمانتی كه ناشی از عشق مشترك به فرزندان است. این امر مهر و عطوفت پایداری را به كودكان نوید می‌دهد، یك فضای امن، مثال‌های اخلاقی، و انضباط اخلاقی.

تمام این مسائل این‌قدر بدیهی هستند كه به‌زحمت توجه كسی را جلب می‌كنند. چنان‌كه جیمز او ویلسون نشان داده‌است، متولد شدن از مادری مجرد مهم‌ترین عامل روی‌آوردن كودكان به زندگی مجرمانه بوده‌است، عاملی مهم‌تر از هوش، نژاد، فرهنگ، یا آموزش. بنابراین همه‌ی ما همواره عمیقاً به ازدواج به‌عنوان تنها راه شناخته‌شده برای بازتولید نظم اخلاقی علاقه‌مند هستیم. دوست داریم اطمینان حاصل كنیم كه این نهاد، مبتذل یا ضایع نمی‌شود، به یك كاریكاتور دیسنی‌لندی تقلیل نمی‌یابد، و یا از جایگاه ممتاز خود در میان چیزهای دیگر، كه به بیانِ اجتماعی پیوندی میان نسل‌هاست، بیرون رانده نمی‌شود.

در یك جامعه‌ی دینی، ازدواج روی‌دادی دینی است: قراردادی میان انسان‌های فانی نیست، ‌بل‌كه سوگندی‌ست در پیشگاه خدایان. چنین ازدواجی پیمان میان زن و شوهر را از یك ساحت عرفی یا سكولار به یك ساحت قدسی فرا می‌برد، چنان‌ كه اگر كسی این پیمان را بشكند گویی به مقدسات توهین كرده‌است. ازدواج مدنی (چنان كه در دوران مدرن به‌واسطه‌ی انقلابیون فرانسوی باب شد) به‌تدریج جایگزین این نهاد دینی شده‌است، به طوری كه حالا ازدواج توسط مراجع مدنی اداره می‌شود و تغییر ایجاد شده در وضعیتِ افراد {به‌واسطه‌ی ازدواج} دیگر، مانند گذار از ساحت عرفی به قدسی، یك تغییر هستی‌شناختی نیست، بل‌كه تغییری حقوقی است. درعمل ازدواج تبدیل به یك قرارداد شده‌ و رفته‌رفته ویژگی موقتی و مشروط ِ تمام ترتیبات عرفیِ محض را به خود گرفته‌است. این امر منظور نظرِ آن‌هایی نبود كه ازدواج مدنی را ایجاد كردند. درواقع با به‌دست‌گرفتن و عرفی‌سازی نهاد ازدواج، دولت قصد داشت امتیازات مالی و ضمانت‌های قانونی‌ای اعطا كند كه جای‌گزین تأییدِ دینی شده و بنابراین به پایدارماندن تعهدات ما كمك كنند. مبنای انجام این كار باور به این مسئله بود كه ازدواج برای آینده‌ی جامعه حیاتی است. دولت با امتیازبخشیدن به وحدت وفادارانه میان مرد و زن عملاً از اخلاقیات جنسی سنتی حمایت كرد. و برای این كار دلیل خیلی خوبی داشت، این كه آینده‌ی جامعه بر چنین وحدتی وابسته است.

بااین‌حال، اكنون، قرارداد ازدواج در حال گسترده‌تر شدن و دربرگرفتن اخلاقیات روادارانه است. رفته‌رفته ازدواج دیگر وحدتی فداكارانه میان عشاق نخواهد بود كه نسل‌های آینده در آن سهمی داشته باشند؛ بل‌كه قراردادی خواهد بود موقتی و میان انسان‌هایی كه همین حالا زندگی می‌كنند. از این منظر است كه ما باید به بحث بر سر ازدواج هم‌جنس‌ها بپردازیم.

درواقع این بحث دعوایی بر سر حقوق، آزادی، و یا فرصت زندگی هم‌جنس‌گراها نیست؛ بل‌كه بحثی درباره‌ی خود نهاد ازدواج است. آیا اگر ازدواج این‌چنین از فرایند بازتولید اجتماعی جدا شود، می‌تواند هم‌چنان جایگاه ممتازش را در اندیشه‌ی اخلاقی ما حفظ كند؟ عرفی‌سازیِ ازدواج، پیشاپیش به طلاق آسان، چندهمسری پیاپی، و ناامنی روزافزون برای كودكان انجامیده‌است. ولی ازدواج در معنای بنیادین‌اش شكلی از تعهد مادام‌العمر است، كه نسل‌‌های غایب هم در آن سهمی دارند. اگر ازدواج بتواند میان پارتنرهای هم‌جنس‌ انجام شود، دیگر چیزی بیش از یك قرارداد برای زندگی‌كردن با یكدیگر نخواهد بود و امتیازات حقوقی و مالی اختصاص‌یافته به آن نیز غیرموجه و خطرناك جلوه خواهد كرد، موارد مستعدِ بسیار برای مرافعه و دعوا. اختلاف‌های میان عشاق، كه تا سطح دعواهای زناشویی بالا برده می‌شوند، تلخی و شدت بیش‌ازاندازه‌ای خواهند یافت، و شیفتگی‌های گذرا میان دوستان و هم‌كاران به‌عنوان واقعیت‌های رسمی به آن‌ها تحمیل خواهد شد. درعمل، ازدواج، به مثابه نهادی كه جامعه از طریق آن تأیید و پشتیبانی خود را از پرورش كودكان ابراز می‌كند، دیگر وجود نخواهد داشت.

نیاز به هماهنگ‌كردن نهادها با امیال ما به‌جای شكل‌‌دادن امیالی هماهنگ با نهادها یكی از ضعف‌های بزرگ آمریكاست. تحت تأثیر میراث پاك‌دینی (puritan)، آمریكایی‌ها ریاكاری را به‌عنوان رذیلت و گناهی جدی در نظر گرفته و آن را چنان حالت اسفناكی می‌دانند كه باید به هر قیمتی از آن اجتناب كرد. اگر تنها راه برای اجتناب از گناه این باشد كه گناه‌های خود را به شكل تفریحات معصومانه بازتعریف كنیم، آمریكایی‌ها دقیقاً همین كار را انجام می‌دهند. در سایر نقاط جهان انسان‌ها یاد گرفته‌اند كه ازدواج را به‌عنوان تنها شكل عاری از گناهِ رابطه‌ی جنسـی بستایند، حتی اگر خودشان نتوانند مطابق با این ایده زندگی كنند. برای غیرآمریكایی‌ها، معمولاً مهم این است كه ظاهر را حفظ كنند، به تقصیر‌كار بودن‌شان معترف باشند، و آماده باشند كه وقتی كار به جاهای باریك می‌كشد معشوق را به خاطر همسر رها كنند. لارشفوکو در گفته‌ی مشهورش ریاكاری را ستایشِ رذیلت برای فضیلت دانسته‌است. هرچند، در آداب و رسوم جنسـی آمریكای امروز ریاكاری تنها گناه حقیقی شمرده می‌‌شود، و به همین دلیل هم هست كه در آمریكا فضیلت جنسـی هیچ ارج و قربی دریافت نمی‌كند.

Thanks to Stewart for the article and discussion.
 
Friday, June 20, 2008
 
او دوست ِ من است
او كه با لبخندی
محكم در آغوشش می‌‌گیرم
و می‌گویم خداحافظ

آن دیگری
كه لبخند و آغوشش
پايم را سست می‌كند
دوست ِ من نیست
 
Thursday, June 19, 2008
 
شايد لازمه‌ی تعادل این است كه آدم هم ورودی داشته باشد هم خروجی. من تنها ورودی دارم. می‌خوانم – اما نمی‌نویسم. می‌شنوم – اما ...
خواندن و فكر كردن. فكر كردن و خواندن. دیگر چه؟ این دنیا زیادی روشن است. هر چیزی را می‌شكافی كنار می‌زنی روشن می‌كنی. از این همه نور و گرما خفه نمی‌شوی؟ زیستن بی‌تاریكی، بی‌شكاف، بی‌خلأ ... بالا رفتن از كوه بی دیدنِ دره‌ای كه رودی در آن آوازی بخواند ممكن است؟ زندگی باید شبی هم داشته باشد. باید به شبانه‌ها ایمان آورد. به شعر. به موسیقی...
 
Monday, June 16, 2008
 
چه اقیانوس ژرفی‌ست
سقوط
كجاست آن كف سیمانی
آن استخوان‌های ترد..
 
Saturday, April 05, 2008
 
گفتن‌ام
آرزویی بود چنان
که تا دهان باز کردم
رفته بود
 
Friday, February 15, 2008
 

برای شانه‌های خیسِ دیوار
باران
تنها صدایی ست
از دور

شرشری
در حیاطِ پشتیِ

خاطره‌ی باران:

دیوارنوشته‌ای کوتاه
که فصل به فصل
پاک می‌شود

 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 / January 2010 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links