Tuesday, February 27, 2007

All of a sudden, she turns off the light
The room sinks then all into the night
The book turns over another page
The writing hand goes out of the cage

Through first lines it finds its way
To write down in darkness of decay
The silence talks and the dimness records
The mirror echoes some flat minor chords

All of a sudden, she walks out-of-doors
You cannot believe that the void’s all yours
This is night of risk, says the tongue of the eye
For I want to see you in bareness, May I?

Saturday, February 24, 2007

The words
As they appear
Bright and clear
Like the wards
Wards of intend

The Word
As it never appears
Reveals or clears
Like a lord
lord of the wordless end
حقایقی هست. حقایقی هستند:‌ حقایقی متكثر. برای آنهاست كه به خودم اجازه نمی­دهم خیره به جایی،‌ بگو به چشم­های كسی، یا به آتش،‌ بنگرم. همیشه فضایی خالی در نگاه­ام هست. برای همین­ها، كه زیادند و درخشان، كه كوچك­اند و تاریك. تو نمی­دانستی ایكاروس. حقیقت را بر كاغذی در آن اتاق ننوشته­اند كه در را به ضرب لگدی باز كنی و بخوانی. تو بلند نپریدی. بلند را برای "بلند" پریدی. در اشتیاق پریدن غرقه بودی و این اشتیاق، خود ِ تو بود. من اما همیشه پشت در اتاق می­مانم. من پاس­دارِ اتاق­ام. اشتیاق من، خود ِ‌ من نیست. دیگری ِ من است. با او می­پرم: در آن­حال كه نگاه­اش می­كنم. خالی برای او، كه بتواند باشد.

Friday, February 23, 2007

...صدایش را می­شنوم كه دارد تعریف می­كند. این همان ماجرایی است كه قبلاً یك بار برای من تعریف كرده؛ و حالا دوباره همان كلمه­ها، همان جمله­ها، به همان صورت، برای كسی دیگر. حتی این­جایش كه می­رسد می­خندد. از این خنده­ها كه... می­دانید؟ از همین خنده­ها كه موقع تعریف كردن چیزی یاد چیز دیگری می­افتیم و خنده­مان می­گیرد. برای من هم كه تعریف كرد، خندید. قبل از این جمله مكث می­كند، انگار نمی­داند چه می­خواهد بگوید. اما دفعه­ی قبل هم همین­طور، و بعد هم همین را گفت. انگار این جمله یك­دفعه از وسط آسمان نازل شده. كم­كم نمی­فهمم چه­كار دارد می­كند. می­توانم حدس بزنم كه به چشم­های مخاطب­اش نگاه می­كند و دنبال چیزی می­گردد. نمی­فهمم چه چیزی...

Wednesday, February 21, 2007

Monday, February 19, 2007

نام­گذاری یا گزاردن نام
می­ خواهم چیزی بنویسم. صفحه­ای می آورم و مدادم را به پیشانی می زنم. بالای صفحه چه بنویسم؟ موضوع این نوشته چه باشد؟ گاه این را می دانم. كلمه­ای آن بالا می گذارم و هنگام نوشتن به آن نگاه می كنم. با نگاه­ام آن را می گزارم: نگاه می كنم و كلمه­های دیگری به خاطرم می آیند. پس قلم­ام را در جوهر این كلمه فرو می كنم و كاغذ رنگ می گیرد. من تنها ناظر ام. تنها دست ام و از كلمه­ی آن بالا، تا این­های دیگر، خطوطی ترسیم می كنم. تنها به آن كلمه­ی اول نگاه می كنم و در صفحه­ی این نگاه، خطوط ظاهر می شوند: این خطوط از من تا كاغذ كشیده نمی شوند. از كلمه­­ای به كلمه­ی دیگر كشیده می شوند و "من" میان این دو كلمه، زیر این خط، از چشم پنهان می شوم. خط می خورم.
گاه نمی دانم آنچه می خواهم بنویسم چیست. نامی برای آن ندارم. چیزی برای نظاره كردن ندارم. چشم­هایم را می بندم و می نویسم و وقتی كه می خوانم، می بینم از خودم نوشته­ام. در صفحه­ی خالی بی­نام، تنها نامی كه حكم می راند، نام من است. نگاه­اش می كنم و این خود-نگری به خود-نگاری می رسد. چه نامی بر این نوشته بگذارم؟ نام­اش را كجا بگذارم؟ در آن بالا؟ نه. تنها باید آن را امضا كنم: این پایین.

Friday, February 16, 2007

روان­خوانیِ یك خوانشِ روایی از موسیقیِِ LAND
Opuscule: اثر ِ بی­اثر(؟)

Néo-Noir: بركه­ی خون
باد است و خرابه­هایی متروك. توقف باد است در خرابه­هایی متروك. این­ها خرابه­های پلی هستند میان گذشته­ی هنوز ناگذشته و حال. بغضی شكسته و آوایی كه كم­كم دیگر انسانی نیست، با لهجه­ای غریب، آنچه گذشت را حكایت می كند. عرصه­ای كه می­بینیم، بر لبه­ی پرتگاهی تاریك فراهم آمده. صحنه آن­چنان خالی از هواست، كه آنچه گفته می شود پیش از جاری شدن بر زبان می میرد. این كشته­ها بر زمین می ریزند... و خون گرم و تازه... . جایی كه تیره­گی سرخ خون آرام­آرام در اقیانوس غرق می شود و آنچه می ماند لكه­های سیاه است. لكه­هایی پاشیده بر حافظه­ای ناتوان.
Opuscule دقیقاً همان­جایی آغاز می شود كه این­سوی پرتگاه "اكنون" می میرد، و در سوی دیگر چیز غریبی در حال تولد است. برای همین است شاید، كه در آغاز با یك پل طرف­ایم: پلی به زمان نیامده. گذاری به دوران جدید. دورانی كه از یك كشتار سربرآورده... دورانی یك­دست سیاهی...

Décembre Incertain: طعم شكست
از فضای پرخون و گرم گذشته‌ به میدان امر ناشناخته پرتاب می شویم. صبح به­خیر! صدای ابزارهایی كه در كار ساخت جهانی دیگر اند... جهانی كه بر كشتارگاهی عظیم بنا شده... و بی­شك دست انسان­ها در كار است! برق چكمه­ها و سرمای سایش فلز بر فلز. سلطه­ای نظامی برپاست: سلطه­ی ابزار بر انسان(؟). اجساد از قبرهایشان برمی­خیزند و كمك می كنند. اجساد‌ ِ فاتح(!) بر اندام­های بی­استفاده­ی خودشان رژه می روند. این­جا چیزی از كار افتاده و از یاد رفته است. همه­چیز در نظم ریتمیك مارش پیروزی برق می زند. همه­چیز رنگ می­ خورد و جلا داده می شود.

Alambic De Songes: یك رؤیا
آه یك نفر هنوز آنجاست! یك زن! شاید او تمام این مدت را خواب بوده كه گذشته را این­چنین در آوازی شیرین زنده می كند. آوازی در حمامِ خون! نیروهای فراموش­شده به­كار می افتند... انبساط حافظه و ذهنی كه میان تصاویر چرخ می خورد... این گردباد شدید می تواند تمام این عرصه را از جا بكند؟.. گل­های فراموشی یكی­یكی شكفته می شوند... جایی در آسمان، و آنگاه، باران شكوهمند خاطره بر سر‌ ذهن! (و خیس كه نمی شود هیچ، تازه چه آتش­بازی مهیبی در آسمان برپاست...)

La Danse de Minuit: (آخر چرا؟)
عرصه هنوز پابرجاست، اما حالا آگاهی هم هست. هنوز كمی بر تعلیق ناپایدار خاطره موج می خوریم. فضا چقدر سنگین­تر شده! زمینه­سازی برای چه چیز؟... واگرایی نگاه برای دربرگرفتن همه­چیز... . بی­اختیار، ملامت جاری می شود. چون آبی كه روی آتش! این ملامت حل می شود در فضا... می پزد... جا می افتد... جزئی از فضا می شود. دیگر آن را نمی شنویم، اما هست. انگار همیشه با ما خواهد بود. اما این آوا چه­كسی را ملامت می كند؟ بی­شك خودش را! ما كجا هستیم؟ نه، بیا فراموش­اش كنیم... خلسه­ی خواب... چه آرام به خواب می رویم...

Pilon: تخریب
یك واقع­نگری. دوباره صبح،‌ دوباره بیداری! این ماییم كه این­طور عزم­مان را جزم كرده­ایم؟ پس­زمینه رمانتیكی از گذشته اینجا هم می آید، اما آن را پس می زنیم. به یاد داریم كه چه­طور به اینجا آمدیم، اما حالا باید برخاست! آه... چقدر خسته هستم برای ماندن در این نبرد. برای شكستن برساخته­هایی كه هیچ امر زیبایی در میان­شان نیست. تنها جنگی سرد، آن­هم نه با انسان­ها، نه بر سر چیزی؛ بل­كه با زمان... كه تصمیم گرفته نایستد...

De Gris Figé: یك خلسه
باز هم خواب می بینم؟ چشم باز كرده­ام و جای دیگری هستم. قبلاً اینجا نبوده­ام. اما من گذشته را آن­طور كه بود به یاد ندارم. شاید به گذشته بازگشته­ باشم! زیبایی در اين سرما انگار متبلور شده... نمك از در و دیوار چشمك می زند. پس در خیال هستم. كسی در تاریكی شب میان خرابه­ها می گردد. پیاده نیست. نور ماشین­اش روی لاشه­ی فلزی شهر قدیمی افتاده... هاله­ی نور زرد را اطراف ماشین می بینم. آن­چه در سرش می گذرد خیلی مبهم است... شاید جایی دورتر خبری هست كه من و او چیزی از آن نمی دانیم. پیاده می شود. چیزی پیدا كرده است. من نمی بینم... شاید یك راز است... او مدتی به تماشا می ایستد، و بعد، قدم­زنان دور می شود.

Soir D'Inquiétude: عصر آگاهی
خبر بزرگ را مقابل چشم حاضران گردن می زنند: آن را فاش می كنند. یك رسوایی عظیم. آنها كه هستند، و آنها كه دیگر نیستند، همه­گی در این رنج سهیم­اند و برای آن كلاه از سر بر می دارند. هم­دلی، افسوس، و مرثیه­ای كه در سكوت برگزار می شود...

Epilude: بازماندگان: بی­شرم، بی­راز...
این­ها همان مردم­اند؟ همان جمعیت مراسم خاك­سپاری؟ باور نمی كنم! چه شرارت ابلهانه­ای در نگاهشان موج می زند! آن­ها همه خبر بزرگ را شنیده­اند. اما چیزی در آن­ها تغيير كرده... آه بله! آن­ها فراموش كرده­اند! اين رنج اين­قدر بزرگ بود؟ چه سرنوشت رقت­باری پیدا كرده­اند! دیگر رازی هم در میان نیست. همه مانند هم­اند. تهی. زشت. باز هم این آوای شیطانی مبتذل! نه..! دیگر بس است!

- با سپاس از علی برای موسیقی، این، و این.

Wednesday, February 14, 2007

چشم­ها
یا:‌ برای چشم­ها

چشم­ها، چون كه به یاد می آورند، به یاد می مانند. و چشمان­اند؛ یعنی می چشمند آنچه را كه چشیده­ایم. اینجا صحبت از نگاه نیست، یا اگر هست، صحبت از نگاهی به نگاهی نیست. صحبت از نگاهی است به صاحب این نگاه. صاحب، صحبت، اما صاحب ِ صحبت نه؛ بل­كه صورت ِ صاحب ِ صحبت. (ص و ح می آورم كه ببینی چطور سحر می كنند و حسادت كنی... ببینی كه از "صبح" می گویم. هنگامه­ی باز كردن چشمان و به یاد آوردن شب، و طعم خاطره، و دیگر چه؟ چشم­ها.)
*
چشمان معشوق را من نمی گویم. بروید ببینید، و اگر دیدید برای كسی تعریف نكنید. این چشم­ها در تعریف می میرند. در نگاه اما خواب­اند همیشه. (كمی آن­ها را بُكُشیم:‌) معشوق نه شیرین است و نه لیلی، چون نام ندارد. چشم­هایش نمی درخشند،‌ بل­كه مات­اند. و عاشق، مات ِِ همین ابهام است، كه هر جور به آن­ها نگاه می كند، جور دیگری نمی بیند. همیشه همان­اند: نا آینه. دست­نیافتنی.
*
چشمان عاشق اما در هوای صبح­اند و خواب ندارند. به پلك­های سرخ و مردمك­های بازش نگاه كنید. آنجا كه چشم عاشق هست، همیشه باد می وزد. مقابل او پنجره­ای هست كه او به آن نگاه می كند. به منظره­ی پشت پنجره نه؛ به پنجره. پشت پنجره شاید، مثل آن داستان قدیمی، دیوار بلندی باشد. اما پس این باد از كجاست؟ این هوای لطیف صبح­گاهی...
*
این چشمانی را دیده­اید كه پی ِ چیزی می گردند؟ اگر چشمان عاشق مدادی دارد و منظره می كشد، چشمان جستجوگر پاك­كنی دارد. او چه چیزی را پاك می كند و چه چیزی را می گذارد؟ این را از "پرسش" او بپرسید. پرسش او، از فرط میل، دلیل نگاه است: دریچه­ای است كه جستجوگر از پس آن می نگرد. او چیزی هم می بیند؟ بله. چیزهای دقیق و نقره­ای رنگ. سیماب! او میل خود را می بیند. بازتابیده در سیمای آّب...
*
چشم جستجوگر كه از نگاه به خویش فارغ شود، دانشمند می آید. این دانشمند چشمانی دارد كه دو نیستند و هزارند. هزار چشم برای هزار پرسش. میلی كه میان دریچه­های بسیار پراكنده شده و حالا دیگر كم­رنگ است. پرسش هزارویكم، اما، همان است كه پرسیده نمی شود. همان كه چشمی برای آن نیست. دریچه­ها، اعداد، و حد. بی­چشم­انداز ند این چشم­ها.
*
دیگر، چشمان مهاجم و وحشی هم هستند. آن­ها كه برخلاف تصور صاحبان­شان، به زیر نقاب رنگ، نقب نمی زنند. بل­كه روی هر چیز را رنگ تازه­ای می زنند از میل برهنگی. میلی به رسوایی ِ‌ او و حریم خصوصی­اش. سرانگشتانی دارند و كنار می زنند هر چه را، از جامه و دكمه و شرم. من اتفاقاً این حمله را بسیار دفاعی می بینم. ترسی می بینم از تحملی كه این وحشی ندارد، برای نگریستن به ژرفای گودال. پس چشم­هایش را می بندد و می پرد. همین است كه این چشم­ها همیشه جفت­پا فرود می آیند. بی ملاحظه و شدید. جنایت­كارند، اما، این جنایت زاده­ی معصومیت آن­هاست. نیازی به گفتن نیست... برای پوشیدن است كه در می آورند.
*
چشمان بازیگر را هم بگویم... او كه می خواهد معشوقه­ی بی­چون­وچرای میدان بازی باشد. تهی می شوند این چشم­ها در میلی كه همان فراتر رفتن نگاه ماست: چشم­هایم را نگاه نكن. تن­ام را ببین. چشم­هایم را بگذار در تاریكی ِ سن بمانند و نگاه­ات كنند. او از چشمان تماشاگر سیر نمی شود. از جذبه­ی این چشم­ها مست می شود و می رقصد و چشمان­اش...، چه خالی­اند! خیالِ نگاه­اند تنها.
*
چشمان تماشاگر، اما، همیشه می بینند. ما و منظره را از میان انبوه رفتارها و گفته­هایمان باز می شناسند. مایی كه در میان این همه خط و رنگ از خودمان هم پنهان­ایم. از میان تماشاگران، او كه نظاره­گر شدن را یاد می گیرد، ژرف می نگرد. این چشم­ها دیگر خودِ نگاه­اند. نهایتِ نگاه­اند... پس، بی­نهایت.

Tuesday, February 13, 2007

يك. مقابل چیزی می ایستم و زیبایی و نازیبایی­اش را می بینم. در پشت سرم تاریخی دارم از تجربه­های حسی: دیده­ها، شنیده­ها، چشیده­هایی كه همیشه آنجا هستند و با من­اند. اما این تاریخی است كه در تاریكی فرو رفته. زیبارویان ِ آن به­آرامی خفته­اند و من شاهزاده­ای به سراغشان نمی فرستم. من به این تاریخ نگاه هم نمی كنم. تنها جلو می روم و امر زیبا را از شاخه می چینم. امر زیبا كدام یكی است؟ از كجا شناختم­اش؟ نمی دانم. لذت جاری می شود.
*
دو. پیش از رسیدن، می نشینم و كتاب تاریخ­ام را باز می كنم. زیبایی چیست؟ صحنه­ها را ورق می زنم و دنبال تعاریف می گردم. دور بعضی­ها خط می كشم و آنها را به هم اضافه و كم می كنم. موی­ام سپید می شود سر این گشتن. چشمان­ام تیره می شوند، اما باید بدانم. باید آن را از پیش بدانم. چشیده­ها حالا نشخوار می شوند. با تكه­های دانش­ام خط­كشی می سازم تا زیبایی هر چیز را اندازه بگیرم. لذت كجاست؟ دستان­ات را بگیر تا بگویم. میوه­های دانش؟ بله، اما تنها همین.
*
زیباترین، اما، زاده­ی عشق است. عشق، و پدر سیاهپوش­ و سپیدموی­اش، ایمان. اینجا، آگاهی هم هست هم نیست. اینجا كه "ترین" می آید، تاریخ می میرد. من می مانم و او، كه او خود همه­ی تاریخِ من است. پس من كیستم؟‌ من كسی نیستم كه او را می چیند؟ نه، اینجا من چیده می شوم.

Saturday, February 10, 2007

حالا كه فكر می كنم یادم می آید. من این دو كبوتر طوسی­رنگِ بسیار معمولی را همیشه این روبه­رو دیده­ام. روی نرده­ها. چرا خیال می­ كردم پنجره این اتاق منظره­ای ندارد؟ پشت میز كه می نشینم پنجره­های حیات خلوت ساختمان روبه­رویی را می بینم كه دیوارش عجب زنگاری از دوده و غبار دارد. پنجره­هایی قدی، كه پشت­شان پرده­هایی آویخته­اند‌، آن­ها هم پرده­هایی خاك­گرفته. می خواهم از همین­ها تعریف كنم. همین پنجره­مانندها كه همیشه جلوی چشم­ام هستند و من نگاه­شان نمی كنم. نمی گذارد و موجودی دو پاست وقتی كه می آید و پشت پنجره­ام می­ ایستد. شاخك­های بلندی دارد. می گوید دوران توصیف دیگر سپری شده،‌ چیزی را كه خودش هست توصیف نكن. شاید باید عكس بگیرم از نمای پشت این ساختمان. چیزی كم نمی آید در عكس، هر چیز همان می آید كه هست و بلكه هم بیشتر. در گفت­وگویی مدام­اند این كبوترها. صدایشان به وزوزی می ماند و از یاد می رود. او، كه هنوز لب­هایش تكان نمی خورند، می گوید {ای بابا!} دست بكش از ما. با نگاه­اش می گوید. نمی فهمد تا من هم با نگاه بگویم­اش. پشت این پرده­ها دیگرانی هستند كه من چه­قدر از آن­ها می دانم؟ گاهی چراغی روشن می شود و سایه­هایی می بینم. سایه زنی كه نشسته روی تخت... سایه پسری با زیرپیراهن كنار پنجره و گوشی تلفن­اش... زنی كه روی پیشانی­اش، نام­ كوچك­اش را با حروف بزرگ چسبانده­اند... پسری كه روی بازویش نقشی خال­كوب شده كه من قبلاً جایی دیده­ام... . آن­ها نمود اند. نه برای نگریسته­شدن، كه برای دیده­شدن اند. دیده­شدنی كه از پیش انجام شده و حالا آن­چه از آن باقی مانده، تنها جسمیت اشیاست با مفهومی مصرف شده. مفهومی كه تنها در لحظه مصرف مفهوم است و پس از آن تنها نشانه­ای است از این كه زمانی مفهوم­ای بوده/داشته. او،‌ شاخك­هایش حالا كمی تكان می­خورند. خوب است... آن­ دوتا هم انگار این را فهمیدند. پریدند رفتند...

Friday, February 09, 2007

شوبرت، سفر زمستانی
از پشت شیشه­ ای مه گرفته و نم­ناك، آسمان را شاید می­ نگرم... بی پرنده اما پُر كلاغ، پُر برف... ابر در ابر... آبی،‌ سیاه،‌ خاكستری، سفید، و زرد. سردی پاك واژه ­ها در آوای آوازی غم ­ناك...
آه نه! او كه آنجا می­بینم­ اش من ­ام! از این سفر زمستانی عبور می­ كنم... غرقه در برف­ ام... باد، سوز، و بارش... سوزش زخم­ های سطح... در برف غلت می ­زنم. تنها آغوشی كه گرفتنی است. تنها كامِ بی­ تن: می ­میرم.
Cuz “Die Liebe liebt das Wandern”!

شوبرت، آواز قو
دست می ­كند در دل ­ام، مشتی سنگریزه می ­آورد و می­ گوید ببین! این­ها جواهرند...
“Hörst die Nachtigallen schlagen?
Ach, sie flehen dich!”

شوبرت، فانتزی
سكوت پر رمز و رازی در شب:‌ چاه­ای و صدایی. قطره­ای آب بر دیوار چاه و حكایت راهی پر ماجرا كه هر بار از سر می گیرد. همسرایان: كرم ­های شبتاب و چشم­های سبزشان، لكه­ های نور، تصویر ستاره ­ها و نسیم شبانه. قرار ملاقات اشباح برای رقصی شادمانه در سكوت...

شوبرت، سمفونی ناتمام
برای تن من، كه ناساز است با سمفونی، این چندان هم بیگانه نیست... در نمی یابم اش،‌ اما همین كه گوشه دامنم را می گیرم تا با آن برقصم...، چه آتش­بارانی می شود!

شوبرت، امپرامپت 1
آن كه هرگز نمی توانم بنویسم­اش...

شوبرت، امپرامپت­ های دیگر
بعدازظهری تابستانی و خنك. پیانوی سفیدی را میان باغ گذاشته ­اند و مرد جوانی می­نوازد. در پس­ زمینه: آوای گنجشكان و صدای پای كفش­ ها روی برگ­ها. رمانس كم ­رنگی در چشمان و شانه­ های دختركی كك­ ومكی، دختركی رنگ ­باخته در میان جمع. آفتاب غروب می­ كند...


{شوبرت پشت پیانو، گوستاو كلیمت
رنگ­ های گرمی كه برازنده هارمونی رنگ ­­پاشیده ­ی او هستند و نیست­ اند!‌ بی ­شك لكه­ هایی از سفید-آبی را كم دارند...
چهره ­ای ظریف، كه به ­هیچ­وجه آلمانی نیست... بیشتر به نجیب ­زاده ­ای انگلیسی می­ ماند...
حلقه ­ی دوشیزگانی با موها و غرق در پارچه ­هایی روشن... می ­خواهند بخوانند؟
و شمع...}

Sunday, February 04, 2007

ابراز احساسات
چند قطعه كوتاه

ابراز، از لبریز كه می آید، عرصه تنگ می شود بر من ِ دیگری... كه اين از پُر آمده و می خواهد پُر كند... پس وای به وقتی كه دستان دیگری خالی نباشد... چیزی روی دست می ماند كه او را برازنده نیست... زخم­ خورده و كوچك، از كف دستان نگاه­ ات می كند و می گوید ببین با من چه كردی... من ­ای كه چه پرنده ­ای بودم برای نغمه ­های شكسته تنهایی ­ات...
*
ن. گفتگوی مجازی را با شكلك پررنگی می آغازد كه آمیزه ­ای است از بوسه ­ای آتشین و فوران عشقی بی­ حد و مرز. از او و طبع بسیار ملایمی كه در او می ­شناسم تعجب می كنم. وقتی می پرسم جواب می دهد كه: مهم نیست! چه چیزی است كه ما را وا می دارد نسبت به ابراز احساسات­مان تا این حد بی ­تفاوت باشیم؟ احساس ِ ن. كه بی ­شك برخاسته از دوستی صمیمانه و دخترانه­ ی میان ماست، برای من بی­ اهمیت نیست، اما نمی توانم به چنین ابراز ِ بی­ اساسی پاسخی بدهم. رفتار او از جهاتی شبیه به آن­ چیزی است كه میلان كوندرا در شخصیت ­های كافكا "بی­ احساسی در نقاب سبْكی لبریز از احساس" می نامد. آمریكای كافكا از این منظر، "تئاتر احساس" است و برای همین "نقد ِ احساسی­­ گری"... حال می اندیشم كه شاید ن. رابطه احساسی میان من - من ِ دختر!- و خودش را چیزی بی­ ربط و نمایشی می­ پندارد... چیزی كه در بزرگ ­نمایی ِ‌ یك ابراز ِ غلو شده، نقد می شود، و سپس بی ­درنگ از یاد می رود!
*
میان پرنده كوچك، و نخستین جیك­وجیك­های عاشقانه­اش، تا بال­هایی كه به­آرامی در آسمان ِ خیال باز می كند، فاصله­ای هست! پروازی باید، پروازی سخت... و فرودی آرام... كه این فرودگاه در سرزمین دوری­ است... جایی كه بازی، بازی دیگری است و مرغان آسمان­اش به ضرب تیر شكارچیان می پزند!
*
ر. انگشت­ اش را به ­سوی­ ام نشانه می رود و از احساسات­ اش می­ گوید: تو چه­ قدر بی­ معرفتی،‌ چه­ قدر خشكی، چه­ قدر خودخواهی! پیش ­تر هم بود كه انگشت­ اش را نشانه می­ رفت و چیزهای دیگری می گفت: چیزهای عاشقانه. در این انگشتِ "اشاره" چیزی هست كه بد گستاخی می كند! ابراز پرشور او، تن ­ای می شود با قصدی كه تن ِ من خواهان آن نیست، و او حتی نگاه نمی كند تا اين را ببیند. حتی جایی نمی گذارد برای گزاردن چشم ­پوشی و گریز... . بی­ ادبی چنان با احساس آمیخته است كه به چشم نمی آید و نمی توانم به­ سادگی به او بگويم. این را كه دیگری پیش از هرچیز، فرد دیگری است كه حقوقی دارد. كه اگر عزیز است، چه بس بیش­تر كه باید حرمت اش را نگاه داریم.

-برای "شكاریده ­ها"ی شكارچی


Saturday, February 03, 2007

Names of a beloved
Fews for a much
Clues for such
such misty and hazing tints…

How can we just
just take the skirt-welts
of our landed love as it melts
and follow the footprints?

How can we be the callers?
Painters without the colours…
He was the many, the one
The forgotten part of forgotten done
Let the memories paint ahead
and let them live…
instead.

Friday, February 02, 2007

ذره ذره كلمه­ هایی را بریزم میان صفحه و من. آرامش در این كندی است كه می آیند و آرام ­اند و خاموش. نگاه می كنند فقط و بی­ زمان­ اند. نه مهلتی هست كه به سر آید و نه موعدی كه از راه آید. نه كسی خوانده می شود و نه كسی می خواند. عاری از هر شخصی و هر زمانی. غرق در كندی ­ای كه مكانی هم هست، فاعلی هم هست... كه همه چیز غرق است در این خاموشی سیال. یكی یكی طاق­ باز روی كاغذ و دهان­ هایی بسته، اما چه اصواتی! چشم خود برای شنیدن­ شان گوش... برای خواندن ­شان حنجره...

Thursday, February 01, 2007

برای چه غمگينی ای نقره، ای ماه
ستاره­ها می دانند
كه ماه­­ای نگرفته­ای
و دامان ابر
ابدی نيست
تو نمی دانی؟

برای چه غمگينی ای كلمه كوچك، ای عشق
نام­هايت می دانند
كه هيچ معشوقی
هرگز
در ميان نام­اش نيست
تو نمی دانی؟
وقتي پاي انديشيدن به ميان مي آيد، مگر چيز ديگري مي تواند باقي بماند؟ انزوا. انزوايي كه هميشه هم به بي رحمي، به سردي و گونه اي بدجنسي متهم مي شود. انزوايي هميشه شماتت شده. وجودي كه زايل كننده خوشي ديگران است. ديگران و دست آويز هاي كوچكشان براي خنده و تفريح. ديگران و نيازي پنهان در ته نگاه­ هاي شان براي تأييد:‌ با من بخند و خوشي­ هايم را... با من حركت كن و برنامه­ هايم را تأييد كن. نگاهي كه نگاه كند و ببيند چه مي انديشي و روي­ اش را برنگرداند، از ترس يا نمي دانم خشم، چه كم ديده ام. مي توان سر به زير انداخت. برق نگاه، نبايد بسوزاند. و اين، يك قانون است.