Saturday, February 10, 2007

حالا كه فكر می كنم یادم می آید. من این دو كبوتر طوسی­رنگِ بسیار معمولی را همیشه این روبه­رو دیده­ام. روی نرده­ها. چرا خیال می­ كردم پنجره این اتاق منظره­ای ندارد؟ پشت میز كه می نشینم پنجره­های حیات خلوت ساختمان روبه­رویی را می بینم كه دیوارش عجب زنگاری از دوده و غبار دارد. پنجره­هایی قدی، كه پشت­شان پرده­هایی آویخته­اند‌، آن­ها هم پرده­هایی خاك­گرفته. می خواهم از همین­ها تعریف كنم. همین پنجره­مانندها كه همیشه جلوی چشم­ام هستند و من نگاه­شان نمی كنم. نمی گذارد و موجودی دو پاست وقتی كه می آید و پشت پنجره­ام می­ ایستد. شاخك­های بلندی دارد. می گوید دوران توصیف دیگر سپری شده،‌ چیزی را كه خودش هست توصیف نكن. شاید باید عكس بگیرم از نمای پشت این ساختمان. چیزی كم نمی آید در عكس، هر چیز همان می آید كه هست و بلكه هم بیشتر. در گفت­وگویی مدام­اند این كبوترها. صدایشان به وزوزی می ماند و از یاد می رود. او، كه هنوز لب­هایش تكان نمی خورند، می گوید {ای بابا!} دست بكش از ما. با نگاه­اش می گوید. نمی فهمد تا من هم با نگاه بگویم­اش. پشت این پرده­ها دیگرانی هستند كه من چه­قدر از آن­ها می دانم؟ گاهی چراغی روشن می شود و سایه­هایی می بینم. سایه زنی كه نشسته روی تخت... سایه پسری با زیرپیراهن كنار پنجره و گوشی تلفن­اش... زنی كه روی پیشانی­اش، نام­ كوچك­اش را با حروف بزرگ چسبانده­اند... پسری كه روی بازویش نقشی خال­كوب شده كه من قبلاً جایی دیده­ام... . آن­ها نمود اند. نه برای نگریسته­شدن، كه برای دیده­شدن اند. دیده­شدنی كه از پیش انجام شده و حالا آن­چه از آن باقی مانده، تنها جسمیت اشیاست با مفهومی مصرف شده. مفهومی كه تنها در لحظه مصرف مفهوم است و پس از آن تنها نشانه­ای است از این كه زمانی مفهوم­ای بوده/داشته. او،‌ شاخك­هایش حالا كمی تكان می­خورند. خوب است... آن­ دوتا هم انگار این را فهمیدند. پریدند رفتند...

6 comments:

negin said...

توصیف خوبی بود.. اما به پای توصیف های هدایت که نمی رسه ;)

Melic said...

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر هم دلم می خواهد یکی ویولن کنسرتو شماره دو باخ را بنویسد و من گاهی بخوانم اش برای بازی!

P said...

All that I can do about this concerto is drawing a line under it (and truely I can do it well for the first movement). Cuz it's written so clearly itself... does need no subtitles or anything. We must stand up and take off our hats though... for the great spirit of the great Allegro-writer.

Melic said...

:)...that's it!

P said...

But how did you know that I am on that concerto these days? Is there anything about water and weather? ;)

Melic said...

! ;)