در اتاق، تنها... با لیوانِ چایام... سطح چای را مینگرم در لیوان... از چیزی آكندهام و چیزی در من غوطهور است... مثلِ تارینِ پررنگِ چای، كه چرخ میخورد در آب و شكلاش را تغییر میدهد... میخواهد تمامِ آب را آغشته به چای كند؟ یك جرعه مینوشم... آن لحظهای كه آبِ لیوان، دیگر آب نیست و چای است، كدام است؟ نه... نمیتوانم بگيرماش... یك جرعهی دیگر... احساس نیست و اندیشه نیست... شنا میكند... میدانم كه نباید ذهنام را به سوی آن نشانه بگیرم چون میگریزد و جایاش سردرد میآید... وا میدهم كه تنها باشد... نفس میكشم، بافت تنام را حس میكنم، تمامِ فضای تنام را حس میكنم... هیچ خواستای در آن جریان ندارد... من نیستم كه آن را حس میكنم، خودش خودش را حس میكند، لمس میكند، نوازش میكند... در خلسهای كشدار به خودش آگاه شده، خودش را آزاد كرده میان آب لیوان، پخش شده در آب لیوان... در من پخش میشود و به من میخندد... كدام آب، كدام لیوان، كدام مرز...
چیزی را میاندیشم و آن را نمینویسم: نامهای را مینویسم و آن را نمیفرستم. اتّفاقِ تكمیلِ یك كنش، دقیقاً كجای آن میافتد؟ انرژی عظیمِ انباشته در میل، كجا آزاد میشود؟ * نامه، نوشتار است. متنی "برای" نوشته شدن و خوانده شدن. چیزی در پاكت گذاشته میشود كه از دستی به دستی برسد؛ و در بهترين حالت، پاكت در كمالِ امانتداری محتوای خود را منتقل میكند. در نامهنگاری، فرستندهی نامه آن را نمیخواند و گیرندهی نامه هم فرصتی برای نوشتن در آن ندارد. جریان تكسویه است. مجالی برای گفتگو و میدان دادن به نگاه نیست. هر نامهای، گیرندهاش را مجبور به خواندن میكند. خواندنِ چیزی كه نویسنده، به تنهایی و در توّرمِ "خود"، نوشته است. همانندِ هر نوشتار دیگری خواننده از آنجا كه خود یك "خود" است، میتواند نخواند، یا بخواند و چیزی متفاوت برداشت كند، اما او اصلاً آزاد نیست. نامِ فرستندهی نامه چونان حقیقتی یقینی پشتِ پاكتِ نامه و در امضای پای آن میماند. او كه نامه مینويسد، نویسندهای ناشناس و رنگباخته در فاصله نیست. میانِ فرستندهی نامه و گیرنده، گرچه راه زیادی هست، اما فاصله وجود ندارد. گفتگو، امّا، تنها در فاصله شكل میگیرد. در فضای خالی یك دیدار یا یك غیاب، كه هستی دیگری در آن آزادانه امكانِ حضور بیابد.
امری آسمانی فراچنگ، رنجِ خستهگی سرانجام، نهاده سر بر گوشهای، جدا. آن حالِ دیگر، زنده و روشن، آزاد گشته دوباره، بازگشته به دنبالهی پاره، برهنه، رها. گذارِ از لایهها، چه آزمونی سخت كه برتابد بهشتِ موعود، چه یادگاری دور كه بازآرد و تنها سراب است، سایهای سرد از آوای تنهایی، به نجوا.
پردهی بیپرده از فراموشی گفت از هوای تازهی حال، كه آرام، میگراید به فصلی دگر. و دریای خِرَد، كه در اشتیاقِ اوج، میشكند به زیر، ریزان وقتی افكارِ بیتاب، خود میتابند، در تبِ نگاهی گریزان.
این فاصله، در نیست دیواری است، ما را سیاه و خاموش، بسته به خویش. ماه، رفته خیره چشمانِ خواب است، بر خطّی از یادش، به آسمان خراشِ دستانی بیانگشت، بر مهرههای پشت.
آن جدالِ نحس، میان بیداری و شكنجه گاه كه فرود میگیرد آرام گاهِ نفسگیر.
گاهی در اتاق نشستهام، هیچ كاری به كسی ندارم و كسی هم كاری به من ندارد. امّا صدای یك موزیك میانبرنامهای را از اتاقِ ديگر، از تلویزیون، میشنوم و ترس برم میدارد. تمِ بسیار سطحی یك آهنگِ پاپ است كه تكّههای یك برنامهی تلویزیونی را بههم وصل كرده. خیلی ساده، خیلی قابل استفاده و خیلی مناسب برای ایجاد كردن نوعی حالت شور و هیجانِ خنثی در بینندههایی كه در خانههایشان نشستهاند و بیاعتنا منتظر قسمتِ بعدی برنامه هستند. تمی كه آشناست و توجّه كسی را جلب نمیكند، چون مدِ روز است، چون همه آن را شنیدهاند. تمِ آهنگ را در ذهنام به چهار آكورد ساده تجزیه میكنم. چهار آكورد سادهی معصوم، كه كنار هم مینشینند و با قیافهی حقبهجانب از من میپرسند چرا ترسیدهای؟ مگر چه چیزِ ما ترسناك است؟ تنها چهار آكورد از فضای آكوردها، فضای دوستداشتنی آكوردها، كه قبلتر هم بارها شنیدهام. كسی آنها را كنار هم چیده و به این صورت درآورده، صورتی كه ناماش یك آهنگِ معروفِ پاپ است. به فضایی فكر میكنم كه آهنگهای معروف پاپ در آنجا كنار هم زندگی میكنند. جایی شبیه آرشیوِ موسیقی برنامههای تلویزیونی، یا بههرحال یك جایی نزدیك به جایی كه آرشیوهای برنامههای تلویزیونی زندگی میكنند. بعد احساس میكنم همه چیز مرتّب و منظّم در قفسهها چیده شده است، صداها، تمها و برنامهها. روی برچسب یكی از قفسهها نوشته شده: شور و هیجانِ خنثی، مناسب برای پخش میان دو قسمت برنامه. یك دستِ نامرئی، بیشتر شبیهِ یك بازوی آهنی، دراز میشود و آن را برمیدارد. من در اتاقم نشستهام و صدا بر من عرضه میشود. من روبروی تلویزیون نشستهام و منتظر قسمت بعدی برنامه هستم. موزیك پخش میشود و شور و هیجانِ خنثی مرا فرامیگیرد. همزمان مشتاقِ دیدنِ بخشِ بعدی میشوم و همزمان ذهنام آنقدر بیاعتناست كه بخشِ بعدی هرچقدر هم بیمحتوا باشد برایم مهم نیست. موسیقی، كاركردِ خودش را دارد و آن را ایفا میكند. موسیقی معنا یافته است و ذهنِ من تشنهی معناست. پس آن را میبلعد. مصرف میكند.
نشانههای بد، آنها كه همیشه مخفیاند، یا به آنها رو نشان نميدهيم، در تجربهی رنج سرانجام خودشان را به رخ میكشند. غريبترين چيز در لغزیدن میان ِ تاریكی ِ دنیای تراژدی این است كه سازوكاری مخفی انگار در تك تكِ سلولهای بهخوابرفتهی تن به راه میافتد و دست به كارِ غربال كردن ِ چیزها میشود... بد، خوب... بد، خوب... این تنها زمانی است كه بد-ها، در مقام ناشایستههای ناپاك و تقصیركار، واقعاً میمانند یك طرف، و خوب-ها، جدا و پرشكوه، همراه با پاكیای كه البته زنگاری از دردِ جداسازی دارد، و خود هدیهای است برای تاب آوردنِ رنج، میایستند طرفِ دیگر. و البته چه پاك، دهانی كه آگاهانه این نوشدارو را ننوشد...
هر انسانی جهانی میگزیند، در بافت پنهان آن میخزد و اندامهایش را در ادامهی اندامهای این جهان میگستراند. آنها را در این گستره و به كمك این گستره درك میكند. این ارتباط است. مایهی انبساط خاطرِ اندامهای انسان و اندامهای جهان. انسان اندامِ جهان است، و در ارتباط با آن، معنا میشود. هر انسانی، خود جهانی است تاریك. آنجا كه ارتباطش با بیرون قطع میشود، تاریكی حكمفرماست. بیرونِ انسان كجاست؟ به تاریكی خیره ماندن، بازی نگاهِ من است وقتی كه در تنهايی خودم را میپایم. در تاریكی خفتن... دست ساییدن بر مرزهایی كه سایههای توهّماند...
چه سكوت خوش است... نشستهام به خواندن چیزی، یكباره چیز دیگری هجوم میآورد: "من دلیلی برای رد كردن وجود خدا ندارم!". و در حال پذیرایی (از) این حملهی ناگهانی، نگاه میكنم به چند خاطره كه جلوی چشمم تاب میخورند و میگذرند. خاطراتی از چند گفتگو كه با كسانی داشتهام در جاهایی. با ربط و بی ربط. و چه احمقانه! چه جور دلیلی میتوان برای چیزی داشت كه خودش قائم به دلیل دیگری نباشد؟ اعتقادِ احتمالی داشتن به چیزی هم مهمل است. نسبت دادنِ درجهی باورِ كمّی به چیزها فرقی در مسئله ایجاد نمیكند، تنها احتمالِ پنجاه-پنجاه است كه واقعاً فرق میكند. احتمالِ بیشتر از آن به چیزی، دوباره نظریه و پیشفرض را بر ذهن بار میكند. احتمال پنجاه درصد هم از هیچ چیزی اطلاعی نمیدهد. اگر یك ابزار قابل اعتماد برای اندیشیدن به اندیشیدههایمان نداشته باشیم، اگر از همین كه این ابزار را نمیتوان داشت مطمئن باشیم، چهقدر باید در رفتارمان تغییر بدهیم؟ میتوانیم با كسی گفتگو كنیم؟ چیزی كه مبهوتام میكند این است كه جاهایی به راحتی توانستهام بر روی چیزهایی كه برایم بدیهی بودهاند پافشاری كنم... عدم وجود خدا، یا لااقل اشتباه بودنِ اعتقاد به وجود خدا... حتّی این موضوع را قابل بحث و مجادله دانستهام. عجب كاری... چهطور میتوان در گفتگو با كسی بر او خشم گرفت، اگر نه در پی یاد دادن، اثبات، یا نشان دادنِ چیزی، و تنها در كارِ بررسی همكارانهی چیزها باشیم؟ و چهطور میتوان در پی یاد دادن و اثباتِ چیزی برآمد، وقتی هیچ چیز نمیتواند یقینی باشد؟ (یا من تا بحال هیچ چیزِ یقینی ای ندیدهام). با اینحال موضوع اینقدرها هم ساده نیست. با كسی در حالِ گفتگو هستم و جملهای میگویم كه نمیفهمد، كه بد میفهمد. منظورِ من، همان چیزی است كه من میخواهم به او بفهمانم و او متوجّه نمیشود. با اینحال، رساندنِ این منظور، هدفِ نهایی من از گفتگو نیست. فقط ابزاری است كه برای رسیدن به امكانِ بررسی مشتركِ چیزها با او، به آن نیاز دارم. اینجا هم نمیتوانم برای بدفهمیاش خشمگین شوم؟ این كه بخواهیم با كسی گفتگو كنیم، به این معنا كه چیزی را با هم كشف كنیم یا به آن نگاه كنیم، واقعاً چهقدر پیش میآید؟ وقتی فكر میكنم، میبینم اگر بخواهم سایر گفتگوها را -آنهایی را كه با هدفِ رساندنِ یك مفهومِ از پیش پرداخته، یا برعكس، آموختنِ چیزی از كسی اتّفاق میافتند- حذف كنم، تقریباً باید همیشه ساكت بمانم. چرا اینقدر كم پیش میآید كه اتّفاقِ خوشِ گفتگو واقعاً بیفتد؟ شاید تصوّرمان (تصوّرم) از دیگران همیشه خیلی بدبینانه است، یا زیادی خوشبینانه. مهربانیِ بخصوصی باید داشته باشم نسبت به دیگری، تا او را در مقامِ صحبت برابر با خودم بدانم (كه من ندارم)؟ منظورم حوصله نیست، در وقتِ بیحوصلهگی میشود سكوت كرد. امّا دیگران در نگاهِ من واقعاً چه شكلی هستند؟ افرادی كه میتوان با آنها گفتگو كرد، یا افرادی كه شایستهگی صحبت كردن را ندارند؟ در این كه كمتر كسی یافت میشود كه خودش، شیوهی گفتگوی میفهمانم-یا-فهماندهمیشوم را پیش نگیرد، شكّی نیست. و در این كه هر كسی با دوستانِ نزدیكاش، یا با كسانی كه در آنها شایستهگی ببیند، هر چه خوشتر گفتگو میكند. امّا آیا اینجا مسئلهی مهم كیفیتِ فردِ دیگر است؟ این طور كه به نظرم میآید، بحث و مجادله بر سرِ چیزی كه درست میدانم، با كسی كه به نظرم آن را نفهمیده و باید بفهمانماش (به هر دلیلی، مشكلِ شخصی با او، دغدغهی اجتماعی و...) كاری زشت است! كاری به دور از ادب نسبت به فرد دیگر، نسبت به خودم، و نسبت به موضوع بحث... كاری كه مرا در موقعیتی قرار میدهد كه وقتی بعدها آن را به خاطر میآورم به نظرم مضحك میآید. از طرف دیگر، در این میان تكلیفِ آموزش و گسترشِ علم چیست؟ در علم، كسی به راستی عالمتر از كسِ دیگر است. در جامعهی آموزشی، افراد با هدفِ آموختنِ چیزی از پیش معین، گرد هم میآیند. باید چنین جوامعِ معینی را استثنا كرد؟ گفتگوی علمی و معرفت علمی ظاهراً با گفتگو و معرفتی كه در دنیای غیریقینی میتوان داشت، ناسازگارند...
- چنان كه گفتی به میان زیباییها رفتم و آرام شدم. میان ایدههای بزرگ نشستم و خود ام را از یاد بردم. امّا... من به آن دنیا تعلّق نداشتم! انسانی كه پا به طبیعت بكر میگذارد، و از چشمانداز ناباش سیراب میشود، سرمست از این است، كه در دامان طبیعتی نشسته كه هنوز پای هیچ بشری به آن نرسیده! امّا مگر او خودش انسان نیست؟ مگر با خودش پارچه و پلاستیك همراه ندارد؟ میتواند برای لحظاتی این را از یاد ببرد، امّا باز هم میداند كه از جنس طبیعت نیست. من هم از جنس زیبایی نبودم. حالا كه بازآمدهام تكّههای آینه دوباره در چشمام فرو رفتهاند. همان غصّههایی كه آنها را كوچك میدانی، دلخوریهای حقیر... نسخهی تو فقط درمانِ موقّت است. تنها از یاد بردنِ درد است... - از حرفهایت پیداست، چنان كه باید زیبایی را نظاره نكردهای. من گفتم برای استراحت و درمان به آنجا برو؟ من اصلاً حرفی از برگشتن زدم؟ اگر نگاه كردی و اگر خود ات را از یاد بردی، چهطور بازگشتی؟ {اینجا سروكلّهی مردی با گوشهای بزرگ پیدا میشود... ك.ر.پ: یك لحظه اجازه بفرمایید خانم عزیز! باید این نكته را تذكّر بدهم كه حرف شما بیمعناست. این میگوید رفتم و بازگشتم، امّا شما میگویید چنان كه باید نرفتی. به ما بگویید این چنان كه باید دقیقاً چه كیفیتی دارد. آیا ماهیتاش همین نیست كه باعث میشود حرف شما درست از آب دربیاید، و وقتی حرفتان رد شود به این معناست كه آن كیفیت خاص را نداشته است؟!} - درست است! تو از كجا میدانی كه خوب نگاه نكردم؟ در این مورد، حرف من بیشتر قابل استناد است تا حرف تو! - هوم... انگار لحنام شبیه مبلّغان مذهبی شده... حق با شماست... ولی منظور من اصلاً تجربهی روحانی یا چیزی در آن ردیف نبود كه بر سر كیفیت آن بحث كنیم! من نگفتم برای فرار از مشكلات به چیزی پناه ببر. تنها گفتم غمات را به ایدهاش فرا ببر. نه برای این كه فراموشاش كنی، تنها برای این كه تعلّق دردناكاش به خود ات را فراموش كنی و با خیال راحت پنبهاش را بزنی. - وقتی غم وجودم را در بر گرفته، چهطور میتوانم فراموش كنم كه وجودم را در بر گرفته؟! - هوم... وقتی میگویی نمیتوانی، معلوم است كه نمیتوانی. - درست است. هیچكس نمیتواند. - شاید... شاید هم نه...