پ
نوشته بازي ها

Tuesday, April 24, 2007
 
در اتاق، تنها... با لیوانِ چای­ام... سطح چای را می­نگرم در لیوان... از چیزی آكنده­ام و چیزی در من غوطه­ور است... مثلِ تارینِ پررنگِ چای، كه چرخ می­خورد در آب و شكل­اش را تغییر می­دهد... می­خواهد تمامِ آب را آغشته به چای كند؟
یك جرعه می­نوشم...
آن لحظه­ای كه آبِ لیوان، دیگر آب نیست و چای است، كدام است؟ نه... نمی­توانم بگيرم­اش...
یك جرعه­ی دیگر...
احساس نیست و اندیشه نیست... شنا می­كند... می­دانم كه نباید ذهن­ام را به سوی آن نشانه بگیرم چون می­گریزد و جای­اش سردرد می­آید... وا می­دهم كه تنها باشد... نفس می­كشم، بافت تن­ام را حس می­كنم، تمامِ فضای تن­ام را حس می­كنم... هیچ خواست­ای در آن جریان ندارد... من نیستم كه آن را حس می­كنم، خودش خودش را حس می­كند، لمس می­كند، نوازش می­كند... در خلسه­ای كشدار به خودش آگاه شده، خودش را آزاد كرده میان آب لیوان، پخش شده در آب لیوان... در من پخش می­شود و به من می­خندد... كدام آب، كدام لیوان، كدام مرز...
 
Sunday, April 22, 2007
 
چیزی را می­اندیشم و آن را نمی­نویسم:‌ نامه­ای را می­نویسم و آن را نمی­فرستم. اتّفاقِ تكمیلِ یك كنش، دقیقاً كجای آن می­افتد؟ انرژی عظیمِ انباشته در میل، كجا آزاد می­شود؟
*
نامه، نوشتار است. متنی "برای" نوشته شدن و خوانده شدن. چیزی در پاكت گذاشته می­شود كه از دستی به دستی برسد؛ و در بهترين حالت، پاكت در كمالِ امانت­داری محتوای خود را منتقل می­كند. در نامه­نگاری، فرستنده­ی نامه آن را نمی­خواند و گیرنده­ی نامه هم فرصتی برای نوشتن در آن ندارد. جریان تك­سویه است. مجالی برای گفتگو و میدان دادن به نگاه نیست. هر نامه­ای، گیرنده­اش را مجبور به خواندن می­كند. خواندنِ چیزی كه نویسنده، به تنهایی و در توّرمِ "خود"، نوشته است. همانندِ هر نوشتار دیگری خواننده از آنجا كه خود یك "خود" است، می­تواند نخواند، یا بخواند و چیزی متفاوت برداشت كند، اما او اصلاً آزاد نیست. نامِ فرستنده­ی نامه چونان حقیقتی یقینی پشتِ پاكتِ نامه و در امضای پای آن می­ماند. او كه نامه می­نويسد، نویسنده­ای ناشناس و رنگ­باخته در فاصله نیست. میانِ فرستنده­ی نامه و گیرنده، گرچه راه زیادی هست، اما فاصله وجود ندارد. گفتگو، امّا، تنها در فاصله شكل می­گیرد. در فضای خالی یك دیدار یا یك غیاب، كه هستی دیگری در آن آزادانه امكانِ حضور بیابد.
 
Monday, April 16, 2007
 
The Insolent Caul
From Mourning Beloveth

امری آسمانی فراچنگ، رنجِ خسته­گی‌ سرانجام، نهاده سر بر گوشه­ای، جدا.
آن حالِ دیگر، زنده و روشن، آزاد گشته دوباره، بازگشته به دنباله­ی پاره، برهنه، رها.
گذارِ از لایه­ها، چه آزمونی سخت كه برتابد
بهشتِ موعود، چه یادگاری دور كه بازآرد
و تنها سراب است، سایه­ای سرد از آوای تنهایی، به نجوا.

پرده­ی بی­پرده از فراموشی گفت
­از هوای تازه­ی حال، كه آرام، می­گراید به فصلی دگر.
و دریای خِرَد، كه در اشتیاقِ اوج، می­شكند به زیر، ریزان
وقتی افكارِ بی­تاب، خود می­تابند، ‌در تبِ نگاهی گریزان.

این فاصله، در نیست
دیواری­ است، ما را سیاه و خاموش، بسته به خویش.
ماه، رفته
­خیره چشمانِ خواب است، بر خطّی از یادش، به آسمان
خراشِ دستانی بی­انگشت، بر مهره­های پشت.

آن جدالِ نحس، میان بیداری و شكنجه
­گاه كه فرود می­گیرد آرام
گاهِ نفس­گیر.
 
Saturday, April 14, 2007
 
گاهی در اتاق نشسته­ام، هیچ كاری به كسی ندارم و كسی هم كاری به من ندارد. امّا صدای یك موزیك میان­برنامه­ای را از اتاقِ ديگر، از تلویزیون، می­شنوم و ترس برم می­دارد. تمِ بسیار سطحی یك آهنگِ پاپ است كه تكّه­های یك برنامه­ی تلویزیونی را به­هم وصل كرده. خیلی ساده،‌ خیلی قابل استفاده و خیلی مناسب برای ایجاد كردن نوعی حالت شور و هیجانِ خنثی در بیننده­هایی كه در خانه­هایشان نشسته­اند و بی­اعتنا منتظر قسمتِ بعدی برنامه هستند. تمی كه آشناست و توجّه كسی را جلب نمی­كند، چون مدِ روز است، چون همه آن را شنیده­اند. تمِ آهنگ را در ذهن­ام به چهار آكورد ساده تجزیه می­كنم. چهار آكورد ساده­ی معصوم، كه كنار هم می­نشینند و با قیافه­ی حق­به­جانب از من می­پرسند چرا ترسیده­ای؟ مگر چه چیزِ ما ترسناك است؟‌ تنها چهار آكورد از فضای آكوردها، فضای دوست­داشتنی آكوردها، كه قبل­تر هم بارها شنیده­ام­. كسی آنها را كنار هم چیده و به این صورت درآورده، صورتی كه نام­اش یك آهنگِ معروفِ پاپ است. به فضایی فكر می­كنم كه آهنگ­های معروف پاپ در آنجا كنار هم زندگی می­كنند. جایی شبیه آرشیوِ موسیقی برنامه­های تلویزیونی، یا به­هرحال یك جایی نزدیك به جایی كه آرشیوهای برنامه­های تلویزیونی زندگی می­كنند. بعد احساس می­كنم همه چیز مرتّب و منظّم در قفسه­ها چیده شده است، صداها، تم­ها و برنامه­ها. روی برچسب یكی از قفسه­ها نوشته شده: شور و هیجانِ خنثی، مناسب برای پخش میان دو قسمت برنامه. یك دستِ نامرئی، بیشتر شبیهِ یك بازوی آهنی، دراز می­شود و آن را برمی­دارد. من در اتاقم نشسته­ام و صدا بر من عرضه می­شود. من روبروی تلویزیون نشسته­ام و منتظر قسمت بعدی برنامه­ هستم. موزیك پخش می­شود و شور و هیجانِ خنثی مرا فرامی­گیرد. همزمان مشتاقِ دیدنِ بخشِ بعدی می­شوم و همزمان ذهن­ام آن­قدر بی­اعتناست كه بخشِ بعدی هرچقدر هم بی­محتوا باشد برایم مهم نیست. موسیقی، كاركردِ خودش را دارد و آن را ایفا می­كند. موسیقی معنا یافته است و ذهنِ من تشنه­ی معناست. پس آن را می­بلعد. مصرف می­كند.
 
 
نشانه­های بد، آنها كه همیشه مخفی­اند، یا به آنها رو نشان نمي­دهيم، در تجربه­ی رنج سرانجام خودشان را به رخ می­كشند. غريب­ترين چيز در لغزیدن میان ِ تاریكی ِ دنیای تراژدی این است كه سازوكاری مخفی انگار در تك ­تكِ سلول­های به­خواب­رفته­ی تن به راه می­افتد و دست به كارِ غربال كردن ِ چیزها می­شود... بد، خوب... بد، خوب... این تنها زمانی است كه بد-ها، در مقام ناشایسته­های ناپاك و تقصیركار، واقعاً می­مانند یك طرف، و خوب-ها، جدا و پرشكوه، همراه با پاكی­ای كه البته زنگاری از دردِ جداسازی دارد، و خود هدیه­ای است برای تاب آوردنِ رنج، می­ایستند طرفِ دیگر.
و البته چه پاك، دهانی كه آگاهانه این نوش­دارو را ننوشد...
 
Friday, April 13, 2007
 
On Wrath
(For F.N’s super-generous manner)

The sullen pouted bud
Frowns at your prod
Banning in her blood
A kiss of any God!

 
Thursday, April 12, 2007
 
هر انسانی جهانی می­گزیند، در بافت پنهان آن می­خزد و اندام­هایش را در ادامه­ی اندام­های این جهان می­گستراند. آن­ها را در این گستره­ و به كمك این گستره درك می­كند. این ارتباط است. مایه­ی انبساط خاطرِ اندام­های انسان و اندام­های جهان. انسان اندامِ جهان است، و در ارتباط با آن، معنا می­شود.
هر انسانی، خود جهانی است تاریك. آنجا كه ارتباطش با بیرون قطع می­شود، تاریكی حكم­فرماست.
بیرونِ انسان كجاست؟
به تاریكی خیره ماندن،‌ بازی نگاهِ من است وقتی كه در تنهايی خودم را می­پایم. در تاریكی خفتن... دست ساییدن بر مرزهایی كه سایه­های توهّم­اند...
 
Wednesday, April 11, 2007
 
چه سكوت خوش است...
نشسته­ام به خواندن چیزی، یكباره چیز دیگری هجوم می­آورد: "من دلیلی برای رد كردن وجود خدا ندارم!". و در حال پذیرایی (از) این حمله­ی ناگهانی، نگاه می­كنم به چند خاطره كه جلوی چشمم تاب می­خورند و می­گذرند. خاطراتی از چند گفتگو كه با كسانی داشته­ام در جاهایی. با ربط و بی ربط. و چه احمقانه! چه جور دلیلی می­توان برای چیزی داشت كه خودش قائم به دلیل دیگری نباشد؟ اعتقادِ احتمالی داشتن به چیزی هم مهمل است. نسبت دادنِ درجه­ی باورِ كمّی به چیزها فرقی در مسئله ایجاد نمی­كند، تنها احتمالِ پنجاه-پنجاه است كه واقعاً فرق می­كند. احتمالِ بیشتر از آن به چیزی، دوباره نظریه و پیش­فرض را بر ذهن بار می­كند. احتمال پنجاه درصد هم از هیچ چیزی اطلاعی نمی­دهد. اگر یك ابزار قابل اعتماد برای اندیشیدن به اندیشیده­هایمان نداشته باشیم، اگر از همین كه این ابزار را نمی­توان داشت مطمئن باشیم، چه­قدر باید در رفتارمان تغییر بدهیم؟ می­توانیم با كسی گفتگو كنیم؟ چیزی كه مبهوت­ام می­كند این است كه جاهایی به راحتی توانسته­ام بر روی چیزهایی كه برایم بدیهی بوده­اند پافشاری كنم... عدم وجود خدا، یا لااقل اشتباه بودنِ اعتقاد به وجود خدا... حتّی این موضوع را قابل بحث و مجادله دانسته­ام. عجب كاری...
چه­طور می­توان در گفتگو با كسی بر او خشم گرفت، اگر نه در پی یاد دادن، اثبات، یا نشان دادنِ چیزی، و تنها در كارِ بررسی همكارانه­ی چیزها باشیم؟ و چه­طور می­توان در پی یاد دادن و اثباتِ چیزی برآمد، وقتی هیچ چیز نمی­تواند یقینی باشد؟ (یا من تا بحال هیچ چیزِ یقینی ­ای ندیده­ام). با این­حال موضوع این­قدرها هم ساده نیست. با كسی در حالِ گفتگو هستم و جمله­ای می­گویم كه نمی­فهمد، كه بد می­فهمد. منظورِ من، همان چیزی است كه من می­خواهم به او بفهمانم و او متوجّه نمی­شود. با این­حال، رساندنِ این منظور، هدفِ نهایی من از گفتگو نیست. فقط ابزاری است كه برای رسیدن به امكانِ بررسی مشتركِ چیزها با او، به آن نیاز دارم. اینجا هم نمی­توانم برای بدفهمی­اش خشمگین شوم؟
این كه بخواهیم با كسی گفتگو كنیم، به این معنا كه چیزی را با هم كشف كنیم یا به آن نگاه كنیم، واقعاً چه­قدر پیش می­آید؟ وقتی فكر می­كنم، می­بینم اگر بخواهم سایر گفتگو­ها را -آنهایی را كه با هدفِ رساندنِ یك مفهومِ از پیش پرداخته، یا برعكس، آموختنِ چیزی از كسی اتّفاق می­افتند- حذف كنم، تقریباً باید همیشه ساكت بمانم. چرا اینقدر كم پیش می­آید كه اتّفاقِ خوشِ گفتگو واقعاً بیفتد؟ شاید تصوّرمان (تصوّرم) از دیگران همیشه خیلی بدبینانه است، یا زیادی خوش­بینانه. مهربانیِ بخصوصی باید داشته باشم نسبت به دیگری، تا او را در مقامِ صحبت برابر با خودم بدانم (كه من ندارم)؟ منظورم حوصله نیست، در وقتِ بی­حوصله­گی می­شود سكوت كرد. امّا دیگران در نگاهِ من واقعاً چه شكلی هستند؟ افرادی كه می­توان با آنها گفتگو كرد، یا افرادی كه شایسته­گی صحبت كردن را ندارند؟ در این كه كمتر كسی یافت می­شود كه خودش، شیوه­ی گفتگوی می­فهمانم-یا-فهمانده­می­شوم را پیش نگیرد، شكّی نیست. و در این كه هر كسی با دوستانِ نزدیك­اش، یا با كسانی كه در آنها شایسته­گی ببیند، هر چه خوش­تر گفتگو می­كند. امّا آیا اینجا مسئله­ی مهم كیفیتِ فردِ دیگر است؟ این طور كه به نظرم می­آید، بحث و مجادله بر سرِ چیزی كه درست می­دانم، با كسی كه به نظرم آن را نفهمیده و باید بفهمانم­اش (به هر دلیلی، مشكلِ شخصی با او، دغدغه­ی اجتماعی و...) كاری زشت است! كاری به دور از ادب نسبت به فرد دیگر، نسبت به خودم، و نسبت به موضوع بحث... كاری كه مرا در موقعیتی قرار می­دهد كه وقتی بعدها آن را به خاطر می­آورم به نظرم مضحك می­آید. از طرف دیگر، در این میان تكلیفِ آموزش و گسترشِ علم چیست؟ در علم، كسی به راستی عالم­تر از كسِ دیگر است. در جامعه­ی آموزشی، افراد با هدفِ آموختنِ چیزی از پیش معین، گرد هم می­آیند. باید چنین جوامعِ معینی را استثنا كرد؟ گفتگوی علمی و معرفت علمی ظاهراً با گفتگو و معرفتی كه در دنیای غیریقینی می­توان داشت، ناسازگارند...
 
Sunday, April 08, 2007
 
Closed eyed, sits the clown
The blames of pure air
Caressing his nose
 
Friday, April 06, 2007
 
گفتگوی من و "من"
بخش دوّم

- چنان كه گفتی به میان زیبایی­ها رفتم و آرام شدم. میان ایده­های بزرگ نشستم و خود ام را از یاد بردم. امّا... من به آن دنیا تعلّق نداشتم! انسانی كه پا به طبیعت بكر می­گذارد، و از چشم­انداز ناب­اش سیراب می­شود، سرمست از این­ است، كه در دامان طبیعتی نشسته كه هنوز پای هیچ بشری به آن نرسیده! امّا مگر او خودش انسان نیست؟ مگر با خودش پارچه و پلاستیك همراه ندارد؟ می­تواند برای لحظاتی این را از یاد ببرد، امّا باز هم می­داند كه از جنس طبیعت نیست. من هم از جنس زیبایی نبودم. حالا كه بازآمده­ام تكّه­های آینه دوباره در چشم­ام فرو رفته­اند. همان غصّه­هایی كه آنها را كوچك می­دانی، دلخوری­های حقیر... نسخه­ی تو فقط درمانِ موقّت است. تنها از یاد بردنِ درد است...
- از حرف­هایت پیداست، چنان كه باید زیبایی را نظاره نكرده­ای. من گفتم برای استراحت و درمان به آنجا برو؟ من اصلاً حرفی از برگشتن زدم؟ اگر نگاه كردی و اگر خود ات را از یاد بردی، چه­طور بازگشتی؟
{اینجا سروكلّه­ی مردی با گوش­های بزرگ پیدا می­شود...
ك.ر.پ: یك لحظه اجازه بفرمایید خانم­ عزیز! باید این نكته را تذكّر بدهم كه حرف شما بی­معناست. این می­گوید رفتم و بازگشتم، امّا شما می­گویید چنان كه باید نرفتی. به ما بگویید این چنان كه باید دقیقاً چه كیفیتی دارد. آیا ماهیت­­اش همین نیست كه باعث می­شود حرف شما درست از آب دربیاید، و وقتی حرف­تان رد شود به این معناست كه آن كیفیت خاص را نداشته است؟!}
- درست است! تو از كجا می­دانی كه خوب نگاه نكردم؟ در این مورد، حرف من بیشتر قابل استناد است تا حرف تو!
- هوم... انگار لحن­ام شبیه مبلّغان مذهبی شده... حق با شماست... ولی منظور من اصلاً تجربه­ی روحانی یا چیزی در آن ردیف نبود كه بر سر كیفیت آن بحث كنیم! من نگفتم برای فرار از مشكلات به چیزی پناه ببر. تنها گفتم غم­ات را به ایده­اش فرا ببر. نه برای این كه فراموش­اش كنی، تنها برای این كه تعلّق دردناك­اش به خود ات را فراموش كنی و با خیال راحت پنبه­اش را بزنی.
- وقتی غم وجودم را در بر گرفته، چه­طور می­توانم فراموش كنم كه وجودم را در بر گرفته؟!
- هوم... وقتی می­گویی نمی­توانی، معلوم است كه نمی­توانی.
- درست است. هیچ­كس نمی­تواند.
- شاید... شاید هم نه...
 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links