Tuesday, April 24, 2007

در اتاق، تنها... با لیوانِ چای­ ام... سطح چای را می­ نگرم در لیوان... از چیزی آكنده­ ام و چیزی در من غوطه­ ور است... مثلِ تارینِ پررنگِ چای، كه چرخ می­ خورد در آب و شكل­ اش را تغییر می­ دهد... می­ خواهد تمامِ آب را آغشته به چای كند؟
یك جرعه می­ نوشم...
آن لحظه­ ای كه آبِ لیوان، دیگر آب نیست و چای است، كدام است؟ نه... نمی­ توانم بگيرم­ اش...
یك جرعه ­ی دیگر...
احساس نیست و اندیشه نیست... شنا می­ كند... می­ دانم كه نباید ذهن­ ام را به سوی آن نشانه بگیرم چون می­ گریزد و جای­ اش سردرد می­ آید... وا می­ دهم كه تنها باشد... نفس می­ كشم، بافت تن­ ام را حس می­ كنم، تمامِ فضای تن­ ام را حس می­ كنم... هیچ خواست­ ای در آن جریان ندارد... من نیستم كه آن را حس می­ كنم، خودش خودش را حس می­ كند، لمس می ­كند، نوازش می ­كند... در خلسه ­ای كش دار به خودش آگاه شده، خودش را آزاد كرده میان آب لیوان، پخش شده در آب لیوان... در من پخش می­شود و به من می­ خندد... كدام آب، كدام لیوان، كدام مرز...

3 comments:

esfarze said...

بئته ی خشخاشی شستشو داده مرا در هیجان بودن. چقدر خوب با اشیا رابطه داری لطفا«چقدر خوب» رو اونطور طعنه آمیز زمزمه نکن .

Mahyar said...

!حس شگفت انگیز جلوه کردنت که پایان گرفت ساده باش ;)

Anonymous said...

تلخی ِ به تدریج پخش شونده.. به تدریج کدر کننده