Monday, February 07, 2011

در کتابخانه نشسته ام تا در دو ساعت وقت باقی مانده قبل از کلاس کاری را تمام کنم. جلویم پسری نشسته با قیافه ی خشن و در عین حال معصوم ِ سربازهای آمریکایی که آی پاد به گوش دارد و به صفحه ی مانیتور روبه رویش زل زده. متمرکز می شوم روی متن دشواری که جلویم گذاشته ام، مداد و مارکر به یک دست و دست دیگر روی ماوس. پسر یک دفعه شروع می کند به آواز خواندن با صدای نسبتاً بلند. جا می خورم. عین خیالش نیست که من یک متر این طرف تر نشسته ام. بی اعتنا با آهنگی که دارد گوش می کند زمزمه می کند. ای بابا. عجب جای بدی را برای نشستن انتخاب کردم. می توانم بروم طبقه ی بالا که آرام تر است، اما آنجا هم دیگر زیادی ساکت است، بدم نمی آید کمی همهمه و رفت و آمد دور و برم باشد. دوباره متمرکز می شوم روی متن و سعی می کنم بی خیال باشم. ولی پسر انگار بی خیال تر از من است. یک دفعه آروغ می زند و بعد آهی از سر آسودگی می کشد. عجب. دوباره چند جمله می خوانم، که این بار شروع می کند به زیر لب حرف زدن با خودش. از این که می بینم دارم کلافه می شوم خوشم نمی آید. از دست پسر عصبانی نیستم. برایم جالب است که با این که کم سن و سال است، به وضوح به دنبال جلب توجه نیست. انگار فقط کمی بیش از حد به اینکه کجا نشسته و چه کار می کند بی اعتناست. بیشتر از دست خودم کلافه ام که انتظار دارم در یک محیط عمومی مثل کتابخانه همه ساکت و مؤدب و پاستوریزه باشند. یعنی نمی دانم، انگار از یک طرف بدم نمی آید که آدم ها کمی از قالب معمول کلیشه های رفتار در اماکن عمومی بیرون بیایند، اما از طرف دیگر می بینم خودم تحملش را ندارم. به آدم های دور و برم نگاه می کنم. تعجبی ندارد که هیچ کدام مثل من تعجب نکرده اند. همه شان آی پاد های سفید رنگشان توی گوششان است.

4 comments:

Holden said...

بهتره هر کس آی پد به گوشش باشه و موسیقی خودش رو گوش بده.....قانون دنیای امروز ماست شاید اتفاقا قانون بدی هم نیست....

دوست said...

kojai parisa?! nisti va negaranet hastam! bi khabar nazar

Parissa said...

من هنوز تو کتابخونه م. تو کجایی؟

مه یار said...

man daram miram Iran