Tuesday, January 11, 2011

گاهی قرار نیست با او حرف بزنی. قرارت با خودت این نیست. گیریم قهری یا دلخوری یا اصلاً نتیجه ای است که با تأمل و تعمق و بررسی های به اصطلاح همه جانبه به آن رسیده ای. دیگر نباید با او حرف زد. عزمت را جزم کرده ای و همه چیز هم خوب پیش می رود. سکوت سرشار از ناگفته ها ست. به جای حرف زدن با او، در خیالت با او حرف می زنی و تازه بهتر هم هست. هر چه دلت بخواهد می توانی بگویی در خیال. نگران ِ هیچ چیز نمی خواهد باشی. همه چیز مجاز است، از فحش های آب نکشیده بگیر تا قربان صدقه های عامیانه و لوس. بعد، این وسط میان ِ حرف های خیالی ات، یک دفعه یک چیزی می گویی که بدجوری به دلت می نشیند. هر چه فکر می کنی می بینی خیلی خوب گفته ای. بند ِ دلت پاره می شود. می بینی که آخ، ای کاش می شد این را واقعاً به او گفت. بعد دیگر حسابت پاک است. این فکر، این گفته ی نگفته، دست از سرت بر نمی دارد. تصاحبت می کند. اسیرت می کند. می ایستد پشت ِ دیوار گلویت و هُلت می دهد. می گوید حرف بزن. بگو. باید بگویی. چه طور می توانی نگویی؟

3 comments:

مه یار said...

Labels: پدیدارشناسی ِ عشق !!!!!

مانی ب. said...

سلام
تا وقتی که این گفتگوی درونی ادامه داره٬ یعنی چیزهایی (هنوز) ناتمام هستند. شخصا فکر می کنم همه چیز را می توان گفت. به این شرط که آدم مقدمه و کلمات مناسب رو پیدا کنه.

نغمه said...

نمی توانی!!