Monday, March 23, 2009

دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام...

4 comments:

Anonymous said...

همش من من من.....

Mahyar said...

To P:
In my opinion, this one is the best of yours so far.

To Anonymous:
شعر یعنی "من" و شاعر کسی ست که بر خلاف شما دوست عزیز از آوردن منش هراسی نداره... محور اصلی شعرهای اجتماعی هم همین من ها هستند

P said...

ممنون مهیار. بدون شک شعرها و شاعرها و ناشاعرهایی هستند که خیلی بیشتر از من از "من" فارغ اند. اما به نظرم این موضوع توصیه بردار و بصورت-آگاهانه-اصلاح پذیر نیست. هرچند که آگاهی نسبت بهش خوبه

Mahyar said...

منظور من و به گمانم این دوستمون دقیقا واژه من و تمام ضمایر و متعلقات اول شخص مفرد بود که در نگاه اول ممکنه هر شعر یا نوشته ای رو شخصی یا خودمحور نشون بده. اما "من" در آثار اجتماعی فقط یک نمونه ست که بیانگر روحیات یا حرفهای دل جماعتی ست که شاید قدرت سخنوری و منظوم یا منثور کردن آنها را نداشته باشن. این اثرت یک شعر حقیقیه چون برخلاف اکثر آثار قبلیت تفکرات ِ منت رو در قالبی شکل دادی که از دایره منیت خارج میشه و به خواننده هم مجال خیال و اندیشه میده
...
راجع به این مقوله و همچنین اون واژه ناشاعری که گفتی میشه چند جلد کتاب نوشت که خارج از حوصله یک کامنت است