Thursday, January 04, 2007

در تو كوهي بود
هموارش كردند
و درّه ات را پر.
اكنون بر تو
راهي صاف مي گذرد.
- برتولت برشت،‌ ترجمه علي عبداللّهي

به نوبه خود تصميم مي گيرم هيولايي شريف باشم. يقه ام را بالا مي كشم روي پوست خشن گردن ­ام، و دست­هايم و اين ناخن­ هاي كلفت را در جيب مخفي مي كنم. بعضي­ها فكر مي كنند همين كه ظاهر آبرومندي داشته باشي كه با آن ميان مردم بروي و بيايي كافي است:‌ كفش­ هاي واكس خورده و گردن افراشته. خوب، من اين طور فكر نمي كنم. يعني شرافت­ ام را هم، و علاوه بر آن مشت­ هايم را در جيب­­ ام دارم. اوضاع كاملاً مرتب است و تنها چيزي كه ندارم يك اوزالامااوتا ست. اوزالامااوتا نمي دانيد چيست؟‌ خوب...، من هم گمان نمي كنم كه دقيقاً بدانم.

1 comment:

Melic said...

1- poor abdollahi!

2-thanx god!

3-be nazaram ye jour bimaari bashe.khoube ke nadari.