همیشه مسیر به آنجا باید از میان هزاران شیء درهم بگذرد. بارها خواسته ام فضای اطرافم را به چیزهایی که به آن ها نیاز دارم و باید باشند خلاصه کنم، اما باز هم انگار همه-چیز به طریقی خودش را جا می کند که بیاید و باشد و شلوغ اش کند. لحظه های زیبا میان قشنگی های دم دستی چروک می خورند و از دست می روند. وقتی مقابل یک لحظه ی زیبا می ایستم، شرم و غم، هم زمان مانع حضور خود حقیقی ام می شوند. خود حقیقی ام فرار می کند و کس دیگری برجا می ماند که همه چیز را همیشگی و دم دستی می خواهد. او به لحظه ی زیبا پوزخند می زند و از روی آن رد می شود. حقیقت این است: من با این که توان درک لحظه ی زیبا را دارم، توان تجربه ی آن را ندارم. اشیا خودشان را وارد رابطه ی من و لحظه ی زیبا می کنند. بودنشان را به یادم می آورند و خلوت میان ما را از بین می برند. کاری می کنند که از تنها بودن با هم خجالت بکشیم و سرخوردگیِ این شرم، به غمِ خشم آمیزی منجر شود. این گونه لحظه ی زیبا نیز - که ظریف است و سخت گیر- از من می گریزد.
Saturday, May 20, 2006
Monday, May 08, 2006
چیزهایی هستند که بعدشان بیشتر از قبلشان لذت بخش است، اما خودشان عذاب آورند. از دور که نگاهشان می کنیم زیبا و آرمانی اند ولی وقتی به آنها می رسیم می خواهیم فرار کنیم. چیزهایی مثل تلاش: کلمه ای زیبا با دانه های درشت عرق میان حروف آن.
حکما گفته اند که اگر می خواهی خرسند باشی کارهای کمتری انجام بده.
بهتر است بگوییم فقط کارهای لازم را انجام بده، کارهایی که عقلِ موجودی اجتماعی آنها را ایجاب می کند. در این صورت، خرسندیِ تو ناشی از آن است که هم کارهای کمی انجام داده ای و هم به خوبی از عهده ی انجام دادن آنها برآمدهای.
تأملات- مارکوس اورلیوس
حکما گفته اند که اگر می خواهی خرسند باشی کارهای کمتری انجام بده.
بهتر است بگوییم فقط کارهای لازم را انجام بده، کارهایی که عقلِ موجودی اجتماعی آنها را ایجاب می کند. در این صورت، خرسندیِ تو ناشی از آن است که هم کارهای کمی انجام داده ای و هم به خوبی از عهده ی انجام دادن آنها برآمدهای.
تأملات- مارکوس اورلیوس
Friday, May 05, 2006
سلام
نمی دانم آدم ها برای چه چیزِ همدیگر دلتنگ می شوند و آن را هِی برای هم توی نامه هایشان می نویسند و می فرستند. تمامِ نامه ها باید تکرارِ حرفی بوده باشند. حرفی که خودش هیچ جا نیست و تکرارش همه جا هست. نمی توانم خودِ آن حرف را بدون این که تکرارش باشد بنویسم. فقط می توانم نامه بنویسم. خوب این الان یک نامه است اما نمی دانم چه طوری آن را ادامه بدهم. فکر می کنم چیزی که باید می گفتم را گفتم. چیزی که گفتم یک چیز تکراری بود. اما چی بود؟
امضا و تاریخ
نمی دانم آدم ها برای چه چیزِ همدیگر دلتنگ می شوند و آن را هِی برای هم توی نامه هایشان می نویسند و می فرستند. تمامِ نامه ها باید تکرارِ حرفی بوده باشند. حرفی که خودش هیچ جا نیست و تکرارش همه جا هست. نمی توانم خودِ آن حرف را بدون این که تکرارش باشد بنویسم. فقط می توانم نامه بنویسم. خوب این الان یک نامه است اما نمی دانم چه طوری آن را ادامه بدهم. فکر می کنم چیزی که باید می گفتم را گفتم. چیزی که گفتم یک چیز تکراری بود. اما چی بود؟
امضا و تاریخ
Subscribe to:
Posts (Atom)