همه شان یک روزی این راه را رفته اند، حتماً جلوی در این خانه که رسیده اند همین گربه ی سفید سرش را از لای نرده های در آورده بیرون و آنها برای اولین بار به خودشان گفته اند ولش کن گربه را. برای اولین بار فهمیده اند می شود توی چشمهای گربه نگاه نکرد و به راه رفتن ادامه داد. همه شان نویسنده های خوبی می شدند اگر یادشان نمی رفت. یا اگر کسی آنجا بود و پشت سرشان راه می افتاد و فکرهایشان را می نوشت. این کوچه ها پر اند از پیرمرد و افغانی. این وقت روز لات و لوت ها کمتر اند. بیشتر سگها پیرزنهای شان را می آورند هواخوری، توی پارک هم دیگر را پیدا می کنند و می ایستند به گپ زدن. کتاب هایی که توی ذهن سگها نوشته می شوند گاهی جالب ترند، گاهی هم فرقی با کتاب های دیگر ندارند. به هر حال همه شان کتاب اند و همه شان از همین کوچه و پارکها درست شده اند. افغانی ها کنار خیابان چمباتمه می زنند. خسته اند و حتا سرشان را برنمی گردانند که نگاه ات کنند. توی ذهن شان یک کتاب بیشتر نیست، ولی خودشان حتماً توی کتاب های زیادی هستند. دنبال کسی راه نمی افتند و کسی هم بالتبع دنبال آنها نمی افتد. من سرم را برنگرداندم عقب را نگاه کنم، اما مطمئن ام افغانی نیست. سگ هم نیست، اما شاید سگ داشته باشد که در آن صورت می شود گفت سگش دنبال سگ من افتاده. سگ من دیگر توله نیست و نمی توانم این چیزها را ازش پنهان کنم. با این حال به رویش نمی آورم که حالا دیگر اوست که به جای من تعقیب می شود و افکارش به پارک و کوچه ضمیمه می شوند. می گذارم گربه ی سفید را که می بیند دلش هری بریزد. قدم های ام را یواش می کنم که گربه فکر فرار به سرش نزند، گرچه خوب می دانم سگ من خجالتی تر از این حرف ها ست که هوس گرفتن گربه به سرش بزند. بد چشم هایی دارد این گربه. می دانم هر چه هست به خاطر همان ها ست. همه جلوی در این خانه که رسیده اند، فهمیده اند مدت ها ست سگ شان هوایی شده. فهمیده اند این صدای پایی که از پشت سرشان می شوند صدای قدمهای خودشان است. یک دفعه همه چیز را فهمیده اند و همیشه هم درست جلوی در همین خانه کسی که دنبال شان می رفته ایستاده و جلوتر نیامده که چیزی بنویسد. من هم همین اطراف گم اش کرده ام. می دانم دوباره از چشمها یش نگاه ام را که بدزدم، همه چیز از یادم می رود. توی پارک به سگی که شاید دیگر توله نیست سلام می کنم. دمش را تکان می دهد. توله نیست. هوا همیشه هم آفتابی نیست. دمش گاهی خیس است و گاهی نیست. اما گاز نمی گیرد. سگ ام برایم چشم غره میرود که چرا با سگ های غریبه حال و احوال می کنم. البته از وقتی، از همان وقتی که هیچ کدام مان یادمان نیست زیاد پاپی ام نمیشود. همیشه انگار حواس اش توی کوچه یا پارک قبلی جا مانده است. من هم وقتی می بینم خودش حال ندار است مراعات اش را می کنم. نمی دانم چرا غمگین می شوم و فکر می کنم که شاید خودم هم، شاید من هم حواس ام جایی، مگر من مثل بقیه دو تا چشم ندارم یا مگر من... اصلاً این حرف ها را ول کنیم. ول کنیم. دوباره گوش کن ببین این صدای پا از پشت است یا از جلو. پیرمرد است یا افغانی. صدای دو تا پاست و چهار تا پا. در این شکی ندارم که هر کس هست، چهارپایی همراه اش دارد. پیر هم هست چون عقب تر از چهارپای کناری اش می آید. اما اگر صدای پا از جلو باشد، اگر برای اولین بار این راه را می رود و من برای هزارمین بار تعقیب اش میکنم...، این ها را از سگ ام هم می پرسم. خودش را بی خیال نشان می دهد. خوب، به حال او که فرقی نمی کند. شاید به خودش گفته ولش کن این گربه را. گفته می شود توی چشم هایش نگاه نکرد. با این که تازه سگ من نویسنده ی هم خوبی نیست.
Saturday, February 11, 2006
Wednesday, February 08, 2006
ستایش نوشتی برای لاس
{پیش درآمدی بیمقدمه بر نوشتهای که در پی آن نمیآید}
آنجا دستی است که پیش میآید. در چشمانِ این دست، یا چشمانی از این دست به زحمت میتوانید نگاه کنید، چه تمنای نگاه در آنها بیداد کند یا نه، نکند، نمیکند. اما نگاه اگر کرده باشید، این دست در حرکت خود مصمم است و در عین حال تصمیمی هم در سر ندارد.{او اصلاً سر ندارد، دستی بیسر است که تنها چشم دارد} پیش میآید و پیش میکشد. پیشپیشآمدن اش به ظاهر آنقدر پیشِ پا افتاده است که بهواقع اهمیتی ندارد که به آن اهمیت نمی دهیم. اما همه میدانیم کجا یی که این پیشامدِ دستیده شده میایستد مهم است، یعنی کدامپا یی که روی آن میایستد و پس از ایست، مرکزِ این گریز خواهد بود. میدانیم گریزی اگر هست، به قدری سریع اتفاق میافتد که کسی هرگز نمیتواند شاهد آن باشد. همه یا بازی میکنند یا بازی نمیکنند. اگر بازی نمیکنند یا اگر نگاه میکنند، چشمهایشان از فرط باز ای چیزی نمیبیند. اگر بازی می کنند، بازیکن اند و بازیکنها ناگزیر در کنشِ کردن افراط میکنند و بازی را نمیبینند چون غرق اند یا غرقه اند. اصلاً لاس میزنیم یا لاسه، کسی نمیداند. شاید این واژه آنقدر جنسی است که جنس ندارد. یا شاید ما خودمانیم که آنقدر جنسی، که آنقدر بیجنس میشویم وقتی در خوشخوشِ بازی غرقیم. یا شاید خودمان نیستیم، جنس مخالفیم و نه دست، که دستخورده هم نه، دستخورده نیستیم و میشویم. یعنی باز هم نه، دستخورده نیستیم و دستنخورده میشویم. شاید تنها برای یک لحظه دست را، دستیِِ دست را، و ارادهای که بیاراده اطرافِ آن ولگشت میزند میبینیم و فکر میکنیم که وه! ما چهقدر از دسترسِ این دست دوریم. ایندست خیلی نزدیک است و ما هم نزدیک آن ایم. ولی هر چه باشد ما آن ایم و دست این. با این که ما خودِ دستیم و اصلاً هردو ییم، اما این دست پس چرا نمی رسد. پس چرا می زنیم وقتی میخواهیم و هست. هست، و خوش میگذرد و میگذاریم این گذشتن از کنار ما باشد نه از جایی دیگر. کنار میکشیم که از رویمان رد نشود. نه، روی زمینِ زیرِ آن نمیخوابیم. خوشخوابیِ ما بیش از آن است که خوابیدن را اراده کنیم و دست به آنجا برسد. ما خوشِ خوابیم. بیا جلوتر، بمان، بیا، برگرد، برو...، اصلاً مرکزِ این برو بیا کجاست. دروازهها کدام اند و توپ کدام است. جانِ بازی هیجانی است که دارد و ندارد. چشم ها نیمهبازند. میدانند چه میکنند و نمیدانند. چون آنچه میکنند همان است که میدانند و همان هم، که مهم نیست. هیجان هست، پس توپی که مهم نیست بی از قصدِ دروازهای که مهم نیست پیش میرود و به آن نمیرسد. به پایآن نمیرسد.
{پیش درآمدی بیمقدمه بر نوشتهای که در پی آن نمیآید}
آنجا دستی است که پیش میآید. در چشمانِ این دست، یا چشمانی از این دست به زحمت میتوانید نگاه کنید، چه تمنای نگاه در آنها بیداد کند یا نه، نکند، نمیکند. اما نگاه اگر کرده باشید، این دست در حرکت خود مصمم است و در عین حال تصمیمی هم در سر ندارد.{او اصلاً سر ندارد، دستی بیسر است که تنها چشم دارد} پیش میآید و پیش میکشد. پیشپیشآمدن اش به ظاهر آنقدر پیشِ پا افتاده است که بهواقع اهمیتی ندارد که به آن اهمیت نمی دهیم. اما همه میدانیم کجا یی که این پیشامدِ دستیده شده میایستد مهم است، یعنی کدامپا یی که روی آن میایستد و پس از ایست، مرکزِ این گریز خواهد بود. میدانیم گریزی اگر هست، به قدری سریع اتفاق میافتد که کسی هرگز نمیتواند شاهد آن باشد. همه یا بازی میکنند یا بازی نمیکنند. اگر بازی نمیکنند یا اگر نگاه میکنند، چشمهایشان از فرط باز ای چیزی نمیبیند. اگر بازی می کنند، بازیکن اند و بازیکنها ناگزیر در کنشِ کردن افراط میکنند و بازی را نمیبینند چون غرق اند یا غرقه اند. اصلاً لاس میزنیم یا لاسه، کسی نمیداند. شاید این واژه آنقدر جنسی است که جنس ندارد. یا شاید ما خودمانیم که آنقدر جنسی، که آنقدر بیجنس میشویم وقتی در خوشخوشِ بازی غرقیم. یا شاید خودمان نیستیم، جنس مخالفیم و نه دست، که دستخورده هم نه، دستخورده نیستیم و میشویم. یعنی باز هم نه، دستخورده نیستیم و دستنخورده میشویم. شاید تنها برای یک لحظه دست را، دستیِِ دست را، و ارادهای که بیاراده اطرافِ آن ولگشت میزند میبینیم و فکر میکنیم که وه! ما چهقدر از دسترسِ این دست دوریم. ایندست خیلی نزدیک است و ما هم نزدیک آن ایم. ولی هر چه باشد ما آن ایم و دست این. با این که ما خودِ دستیم و اصلاً هردو ییم، اما این دست پس چرا نمی رسد. پس چرا می زنیم وقتی میخواهیم و هست. هست، و خوش میگذرد و میگذاریم این گذشتن از کنار ما باشد نه از جایی دیگر. کنار میکشیم که از رویمان رد نشود. نه، روی زمینِ زیرِ آن نمیخوابیم. خوشخوابیِ ما بیش از آن است که خوابیدن را اراده کنیم و دست به آنجا برسد. ما خوشِ خوابیم. بیا جلوتر، بمان، بیا، برگرد، برو...، اصلاً مرکزِ این برو بیا کجاست. دروازهها کدام اند و توپ کدام است. جانِ بازی هیجانی است که دارد و ندارد. چشم ها نیمهبازند. میدانند چه میکنند و نمیدانند. چون آنچه میکنند همان است که میدانند و همان هم، که مهم نیست. هیجان هست، پس توپی که مهم نیست بی از قصدِ دروازهای که مهم نیست پیش میرود و به آن نمیرسد. به پایآن نمیرسد.
Thursday, February 02, 2006
من ضمیرم. دیگر به آینه ام نیازی نیست. عمری دراز در آن نگریستم و پدیدار آمد. دیدم. خندیدم. دیگر می روم. پیش به آن سوی دیگر، دیگر-تو یی که پشت آینه ایستاده است و دستانم به شانه هایش نرسید. مدت هاست باش(ه)یده ام این جا به تماشا. گاهی سنگ-ریزه هایی را که به پا یی ن می ریزند جمع کرده ام. اما هرگز آن ها را نش مرده ام. می دانم که شمردنشان سردگرمی ِ خوبی است. اما میل فتح نیست که مرا سرا-پا-نگاه می دارد. سرم را مقابل قله ی بی مانندم فرود می آورم. از کنار آن می گذرم و می روم. با نگاهی به پشت سر، و شاد-خندی که دور می شود. ابَر-کوهان راه نمی روند، اَبران اما...
وقتی عاشق و معشوق به هم می رسند اسب زشت نهادِ عاشق بدو می گوید باید به جبران درد و رنجی که از عشق کشیده است مختصر کامی از معشوق بگیرد. اما اسب زشت نهادِ معشوق سخنی نمی گوید، از آنجایی که از خواهشی لبریز است که نمی داند چیست. بازوان را به گردن عاشق حلقه می کند و او را چون عزیزترین یار در آغوش می گیرد و آن گاه که در کنار عاشق غنوده است حالتی دارد که هر تمنایی عاشق کند از او هیچ دریغ نمی تواند کرد.
رساله فدروس، افلاطون
Subscribe to:
Posts (Atom)