Saturday, May 21, 2005

داستان مربوط به روزهایی است که من تازه کافکا می خوانم. کافکا خواندن ام تحت تاثیر میلان کوندرا ست و او هم گفته کافکا را باید مثل رمان خواند، یا به هر حال یک جایی چیزی شبیه به این گفته. سر کلاس نشسته ام و کتاب زیر جزوه ام باز است. نامه هایی به میلنا. نه. زیر جزوه نیست. بازِ باز است جلوم. آخر کلاس تمام شده و بچه ها دارند می روند بیرون. این روزها تنــــها هستم. با کسی نتوانسته ام ارتباط خاصی برقرار کنم. فقط یک دختر همکلاسی هست که از وقتی یکبار پول تاکسی اش را حساب کرده ام شروع کرده به نزدیک شدن بهم. از دستش فرار می کنم چون می خواهم کتاب بخوانم و او اهلش نیست. در واقع اهل هیچ چیز به جز ماتیک های صورتی و بریتنی اسپیرز نیست. من دوست دارم که آخرین نفر بروم بیرون از کلاس. در واقع آخرین نفر هم بیرون می روم. هر کلاسی می خواهد باشد. می نشینم اول کلاس خالی شود بعد وسایلم را جمع کنم. پس باید موقعی که بچه ها یکی یکی از پشتم یا جلوم می گذشتند و می رفتند بیرون همان طوری به خواندن نامه های کافکا ادامه داده باشم. همان طوری بی قید و بی خیال. اما این فقط یک احتمال است. یک امکان از میان صد امکان. در واقع می تواند این طور نباشد. آن هم وقتی من به یکی از همکلاسی ها توجهات ویژه داشته باشم و منتظر باشم او که همیشه نفر آخر قبل از من است سرک بکشد ببیند چه کتابی می خوانم. در واقع این روزها من خیلی خجالتی هستم و اگر ازم بپرسد اسم کتاب چیست فقط می توانم کتاب را دراز کنم جلوش. بعد نگاهش کنم که کتاب را ورق می زند و می گوید اوه کافکا! و ازم می پرسد مسخ را خوانده ام یا نه. به زحمت می گویم که قسمت هایی از فیلم اش را دیده ام فقط. او هم دیده است. می گوید مسخ را فقط باید با ترجمه ی فرزانه طاهری خواند. و نقد ناباکوف. دیگر تقریباً می توانم کتاب را هدیه کنم بهش. حواسم به حرف هایش نیست. به میلان کوندرا فکر می کنم و تصویری که از برونلدای آمریکا می دهد. تابلوی زشتی ِ عظیم. زشتی ِ اغواگر. فکر می کنم که او هم، البته نه مثل برونلدا، ولی در حد خودش چاق است. فکر می کنم که اغوا شده ام.

1 comment:

.. said...

حسی نداره وقتی دیگرون دوست دارن تو کار ادم سرک بکشن