Wednesday, December 10, 2008

Gefror'ne Tränen

قطره­ های یخ­ می­ ریزند
از گونه­ هایم
چه­ طور نفهمیدم
که دارم می­ گریم؟

آه قطره­ ها، قطره­ های اشک­ ام
این­ قدر کوچکید یعنی
که یخ بزنید
چون ژاله ­ی خنک صبح­گاهی؟

با این همه
چنان داغ و سوزان
می­ جوشید از دل­ ام
که گویی می­ خواهید
تمام برفِ زمستان را
آب کنید!

* شعر از Wilhelm Müller
موسیقی از Franz Schubert
ترجمه­ ی انگلیسی از Celia A. Sgroi

برای نگین

3 comments:

Negin said...

:)

نرده ها said...

سلام. با یان همه چنان داغ و سوزان مینویسی در این زمستان که دوست دارم هر صبح سرد بخوانمت

P said...

ممنون الهام جان