Saturday, November 08, 2008

چرا در حضور دیگران همه چیز چنان سرعتی می­ گیرد که کلماتی این ­چنین بی­ معنی و بی­ ربط از دهانم بیرون می­ جهند؟ منی که مقابل آنها ایستاده کیست؟ کاش قدرتی داشتم که می­ توانستم چنین لحظات شگفت ­آوری را بازسازی کنم. دوباره خودم را در یک موقعیت قبلی قرار دهم و مسیر درونی افکارم را دنبال کنم ببینم واقعاً چه چیزی عکس­ العمل­ های مضحکم را شکل می­ دهد. قوه­ ی تفکر (و به ­خصوص قوه­ ی تمسخر) ام کجا می­ رود؟ چه چیزی بی ­معنا می ­شود در هنگام تجربه ­ی ارتباط؟ جهان درونی­ ام این­ قدر پیچیده و تودرتو شده که از هیجان ِ یافتن ِ راهی به بیرون منطق­ اش را از دست می­دهد؟ لعنت به راه­ های ارتباطِ آسان و بدون تماس! لعنت بر هر چیزی که چشم در چشم ِ کسی نگاه کردن و حفظ آرامش و احساس و خرد و شعور را برایم تا این حد سخت کرده!

2 comments:

ME said...

hih!lanat aaghaa lanat!

مانی ب said...

.یک تجربه ناب