Thursday, May 19, 2005

پسر کوچک که دیگر خیلی کوچک تر بود گفت این چهار خرما را به شما می دهم که ببخشید چهار انار نیستند. خرماها را گذاشت کف دستم همه لیز خوردند ریختند زمین. هر کدام به اندازه ی یک سنجد. سیاه. خم شدم به جمع کردن. هی جمع می کردم هی می ریختند. شمردم گفتم اینها که هشت تاست. گفت چهار تایش را من دادم. آن چهار تایی را که خدا گفته هیچ وقت لازم نیست بشمری. یادم آمد همان روز ترسیده بودم. از درخت هایی که می آوردند کنار ساحل دریا تا نیم تنه فرو می کردند توی خاک شنی نرم. خاکش بارور نبود. ما چهار نفر نبودیم انگار. مامان گفت دیدی گفتم چه خانه ی خوبی پیدا کرده ایم. برایمان درخت هم می کارند. گفتم این همان خانه است که می گفتید؟ همین خانه که پسرک- خرما ها را نشانش دادم. دیدم چرا هفت تاست. چرا هفت تاست. برادرم کجاست. برادرم از خانه بیرون آمد. پسرک شده بود. کوچک شده بود مثل بچگی های من با صدای جیغ حرف می زد. گفتم مرا چیز-خور کرده اید؟ این کِی به دنیا آمده خودش کجاست. خودش مرده بود و می دانستم. فقط یک شب خوابیده ام و مرده بود و این یکی چقدر شبیه خودم بود و اصلاً دختر بود. زنده بود. از درخت ها ترسیده بودم و خدا گفته بود وقت ترس باید خرما بدهید به هم. اما اینها خرما نبودند. انار بودند. اما هفت تا انار نبودند چون ما چهار نفریم یا سه نفر. که چهار و چهار می شود هشت و سه و سه می شود شش. پس چرا هفت تاست هر چه می شمرم. یک خرما کجاست یا چرا زیادی است.
و بعد دلم سوخته بود برای ویولنی که می زد و ریاضیاتی که توی مدرسه یاد گرفته بود و حالا باید اول حرف زدن یادش بدهم که این طوری با این صدای جیغ از آن خانه بیرون می آید و بعد شمردن، که بازمی دیدم از یادش رفته است...
و بعد باور کرده بود. مرده بود. آن قدر گریسته بود که باورش شده بود. آن قدر که جلوی آینه بارور شد یادش آمد که زشت بوده. هر چه بیشتر می گفت به مامان بیشتر گریه می کرد. می گفت آخه می خواست بره پاریس. پغی. پاریس. می خواست بره فرانس. آخه چه طور ممکن است...

2 comments:

lune said...

mikham bahat harf bezanam parisaa.ya behem mail bezan ya mano ba hamin addresse mail toye messengeret add kon.hatman in karo bokon.

.. said...

eiva...