Thursday, December 13, 2007

به نظرم شایسته نیست که در گفت ­وگو، به جای نظرِ دیگری، خودِ دیگری را نقد کنیم. تحلیل­ های روان­ شناختی بر سرش بباریم که تو این­ طور فکر می­ کنی برای این­ که فلان تجربه­ ها را داشته­ ای و بهمان تجربه­ ها را نداشته­ ای. اصلاً مگر کسی هم بدونِ گذشته و خاطرات و پیش­ فرض­ هایش فکر می­ کند؟ چه کسی می­ تواند ادّعا کند که تحتِ تأثیرِ قصّه­ های مادربزرگ­ اش نیست؟ کسی که مقابلِ ماست، به ­هر دلیلی، نظری در موردِ موضوعِ گفت­ وگو دارد که ممکن است محترم نباشد، امّا موضوعیت دادن به خودِ او به­ جای نظرش بی­ تردید بی­ ادبانه است. این پندار که من نظرات­ ام را با اندیشه و تعمّقِ انتزاعی کسب کرده­ ام و او نکرده است خام­ تر از آن است که بگذارد گفت­ وگوی واقعی شکل بگیرد.

بیش­تر از آن: من وقتی کسی آگاهانه یا ناآگاهانه انگشت­ اش را به طرف­ ام می­ گیرد فلج می­ شوم. نا-راحت می­ شوم. بله، ناراحت کردنِ من مهم نیست، امّا بی ­شک تضمین­ کننده ­ی خراب شدنِ گفت­ وگو و اشتباه گرفتن­ اش با عرصه ­ی دفاع و حمله­ ی شخصی است. در بهترین حالت، تضمین­ کننده­ ی اتمامِ گفت­ وگو ست.

(از نوشته­ های کاغذی که چیزی را برای این­جا برمی ­دارم و ویرایش می­ کنم، تندیِ قلم­ ام را می­ گیرم و برای همین این­ قدر بی ­مزه و بی­ روح می­ شود. دل­ زننده است امّا فعلاً راهِ بهتری سراغ ندارم. ایراد از کم خواندن و کم­تر نوشتن است...)

Sunday, December 09, 2007

چه دلتنگ ­ام

دریغ
که سرمه­ ی چشمان­ ام
پاک نمی­ شود
گرنه به دیدارت می ­آمدم
سبک بال
با چشم­ هایی
که دوست می­ داشتی یا نمی­ داشتی
می­ دیدی یا نمی­ دیدی

حالا امّا
با این زیباییِ عاریتی
اگر نبینی؟
اگر نخواهی؟