فاصلهی میان انسان و پرتگاه چندان هم زیاد نیست. چه بسیار پیش آمده كه دربارهی چیزی تأمّل میكنیم و غرقاش میشویم، امّا ناگاه، در كشاكش خیال و اندیشه، در اوج، از خود میپرسیم اگر همین حالا آن كار را بكنم چه میشود؟ اگر از همین پنجرهی باز پایین بپرم یا...
ما به امكانِ نبودن فكر میكنیم. در جهان نبودن. هیچجا نبودن. این كه این امكان واقع نشده، تصمیمِ ماست؟ زندگی و اندیشه صحنهای است كه همیشه میتوان تركاش كرد. ماندن در آن، فارغ از یك دستگاهِ ارزشی، هیچ اصالتی ندارد. آیا بودن پیشفرض است؟ هر لحظهای كه زنده میمانیم، پیآمدِ تصمیمی نیست كه به ماندن گرفتهایم؟ شاید هم هست و هم نیست. اگر كسی از امكانِ نماندن آگاه نباشد، یا یادش نباشد كه به آن بیاندیشد و آگاهیاش به آن را نزدیكِ جریان اصلی اندیشهاش نگه دارد، این امكان برایش مرده است. در واقع امكانِ نبودنِ امكانِ نبودن هم هست...
همیشه وقتی موضوعی را چنان شكافتهام كه خود در میانِ اجزایاش، كه صحنه را میسازند، جزئی شدهام از آن، پیش از آنكه مرا در بر بگیرد، امكانِ تركِ صحنه مثل برق از ذهنم میگذرد. صحنهای دیگر میشود در جایی دیگر آنسوی پرتگاه، كه نگاهاش كنم و جایگاهِ این را در كنار آن، و آن را در كنارِ این ببینم.
یك نگاهِ غیرِانسانی: وجودِ انسانی تجزیهپذیر است. من و شما تجزیه میشویم به اندامهایمان، رفتارهایمان، خواستهها و باورداشتهایمان... دیگر چه؟ چیزی وجود ندارد مگر همین تكهها.
"نام" میآید كه دربربگیرد. ما را از جزء به كل ببرد. از تمامِ چیزهایی كه از ما ست به ما. در این گذار، تكههایمان را جا میگذاریم، تكههای یكدیگر را فراموش میكنیم. شخص میشویم.
چیزهایی در این نگاهِ غیرِانسانی هست كه برایم قابل تأمل است. این نگاه، از اندیشیدن و بازاندیشیدن نمیایستد. به مفهوم اجازه نمیدهد كه در ذهن راحت و آسوده جا خوش كند. همواره او را از نو میشكافد و در پارههایاش جستجو میكند. این نگاه، پوستِ "معشوق" را میخراشد كه نامِ "عشق" از تكهپارههای تناش بیفتد. نام را از او بازمیستاند و برهنهاش میكند. زیرِ پوست، وحشیِ چشم، نه خودِ شخصِ یگانهی او را، كه او را در اجزایاش، به پارههایاش، به گسستگیها و زخمهایاش میشناسد. این شناخت را نامی نیست، چون بیشمار است. گذاری وارونه از نام به بینامها. از "عشق" ِ انتزاعی بارگرفته از فرهنگ و ادبیات و تاریخِ انسانی (كه هرگز معلوم نیست واقعاً چیست!) به ظرفی خالی برای گزیدن و پزیدنِ تكهها.
وقتی نامای را به زبان میآورم، اعتماد میكنم. برای لحظهای چشمهایم را میبندم و میایستم از اندیشیدن. ذهنام را به یك نام وام میدهم كه خستگیام را در جامِ لبریزِ خاطرهبارش بنوشد. وا میدهم. این وفا ست.