پ
نوشته بازي ها

Saturday, May 26, 2007
 

فاصله­ی میان انسان و پرت­گاه چندان هم زیاد نیست. چه بسیار پیش آمده كه درباره­ی چیزی تأمّل می­كنیم و غرق­اش می­شویم، امّا ناگاه، در كشاكش خیال و اندیشه، در اوج،‌ از خود می­پرسیم اگر همین حالا آن كار را بكنم چه می­شود؟ اگر از همین پنجره­ی باز پایین بپرم یا...
ما به امكانِ نبودن فكر می­كنیم. در جهان نبودن. هیچ­جا نبودن. این كه این امكان واقع نشده، تصمیمِ‌ ماست؟ زندگی و اندیشه صحنه­ای است كه همیشه می­توان ترك­اش كرد. ماندن در آن، فارغ از یك دستگاهِ ارزشی، هیچ اصالتی ندارد. آیا بودن پیش­فرض است؟ هر لحظه­ای كه زنده می­مانیم، پی­آمدِ تصمیمی نیست كه به ماندن گرفته­ایم؟ شاید هم هست و هم نیست. اگر كسی از امكانِ نماندن آگاه نباشد، یا یادش نباشد كه به آن بیاندیشد و آگاهی­اش به آن را نزدیكِ جریان اصلی اندیشه­اش نگه دارد، این امكان برایش مرده است. در واقع امكانِ نبودنِ امكانِ‌ نبودن هم هست...
همیشه وقتی موضوعی را چنان شكافته­ام كه خود در میانِ اجزای­اش، كه صحنه را می­سازند، جزئی شده­ام از آن، پیش از آنكه مرا در بر بگیرد، امكانِ تركِ صحنه مثل برق از ذهنم می­گذرد. صحنه­ای دیگر می­شود در جایی دیگر آن­سوی پرت­گاه،‌ كه نگاه­اش كنم و جایگاهِ این را در كنار آن، و آن را در كنارِ این ببینم.

 
Tuesday, May 08, 2007
 
یك نگاهِ غیرِانسانی: وجودِ انسانی تجزیه­پذیر است. من و شما تجزیه می­شویم به اندام­های­مان،‌ رفتارهای­مان، خواسته­ها و باورداشت­های­مان... دیگر چه؟ چیزی وجود ندارد مگر همین تكه­ها.
"نام" می­آید كه دربربگیرد. ما را از جزء به كل ببرد. از تمامِ چیزهایی كه از ما ست به ما. در این گذار، تكه­های­مان را جا می­گذاریم، تكه­های یكدیگر را فراموش می­كنیم. شخص می­شویم.
چیزهایی در این نگاهِ غیرِانسانی هست كه برایم قابل تأمل است. این نگاه، از اندیشیدن و بازاندیشیدن نمی­ایستد. به مفهوم اجازه نمی­دهد كه در ذهن راحت و آسوده جا خوش كند. همواره او را از نو می­شكافد و در پاره­های­اش جستجو می­كند. این نگاه، پوستِ "معشوق" را می­­خراشد كه نامِ "عشق" از تكه­پاره­های تن­اش بیفتد. نام را از او بازمی­ستاند و برهنه­اش می­كند. زیرِ پوست، وحشیِ چشم، نه خودِ شخصِ یگانه­ی او را، كه او را در اجزای­اش، به پاره­های­اش، به گسستگی­ها و زخم­های­اش می­شناسد. این شناخت را نامی نیست، چون بی­شمار است. گذاری وارونه از نام به بی­نام­ها. از "عشق" ِ انتزاعی بارگرفته از فرهنگ و ادبیات و تاریخِ انسانی (كه هرگز معلوم نیست واقعاً چیست!) به ظرفی خالی برای گزیدن و پزیدنِ تكه­ها.
وقتی نام­ای را به زبان می­آورم، اعتماد می­كنم. برای لحظه­ای چشم­هایم را می­بندم و می­ایستم از اندیشیدن. ذهن­ام را به یك نام وام می­دهم كه خستگی­ام را در جامِ لبریزِ خاطره­بارش بنوشد. وا می­دهم. این وفا ست.
 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links