Friday, March 16, 2007

ف.پ عزيز
گاهی از كلمات دلخور می­شویم كه چرا نمی­گویند. گاهی كه چرا می­گویند. این دلخوری از همان جایی آب می­خورد كه ذهن، گله­ی گوسفندهایش را می­چراند. جایی در دامنه­ی كوه، كه آب و علف بايد به اندازه­ی لازم، و كافی، یافت ­شود. این ذهنِ خوش­خیال را ببینید. می­گوید‌ لازم. می­گوید كافی. چه­قدر پیش­اندیشی پشت این كلمه­ها هست: از اینجا تا آنجا لازم است تا كافی. بقیه­اش اضافه است. از اینجا تا آنجا را من در دامنه­ی كوهم تصور می­كنم و كلمه­ را بعد می­آورم كه مرا و شما را با هم به دامنه­ی این كوه ببرد. مثل بره و چوپان. كلمه اما سگ گله نیست. علف نیست. گرگ گله است. خودش از خودش تاریخ دارد و از پشت كوه چیزهایی می­داند كه من نمی­دانم و شما هم نمی­دانید. مثلاً من نمی­دانم كه شما بره نیستید، كلمه اما می­داند و می­درد... دلخور نشویم...

1 comment:

Melic said...

...