Saturday, March 28, 2009

ساده
مثل صفحه ای
که ورق می خورَد
Erstarrung

بیهوده برف را می کاوم
در پی رد پایی از او
که دست در دست
مرغزاران سبز را
با من قدم می زد

می خواهم ببوسم
زمین را
با اشک های سوزان ام
در برف و یخ فرو روم
تا روی خاک را ببینم

کجا شکوفه ای خواهم یافت
یا برگ سبزی
تمام گل ها پژمرده اند
رنگ به رخسار چمن نیست

پس آیا هیچ یادگاری
از اینجا
با خود نخواهم برد؟
اگر آرام بگیرد
این درد
کیست که بار دیگر
با من بگوید از او؟

قلب ام
دیگر نمی تپد انگار
یخ بسته در آن
عکس او سرد و سخت
گر بار دیگر
گرم شـود دل ام
عـکس او هـم
از دست خواهد رفت!


* شعر از Wilhelm Müller
موسیقی از Franz Schubert
ترجمه­ ی انگلیسی از Celia A. Sgroi
آسمانی بلند
آبی
ابری
مـه آلود
و پرنـده ای که آرام
شاخه ی تـُردی را گـُزیده

Thursday, March 26, 2009

اتاقی هست
که چهار دیوار دارد
و دری
که به راهرویی باز می شود
با دیوارهایی

بیرون راهرو
جهانی است
که چون نگاه می کنی
بی انتها ست

دیوارهای این جهان
نامرئی اند

Wednesday, March 25, 2009

درست مثل
یکی از آن قطره های باران
که یک روز معمولی
- مثل امروز -
نه بر شیشه ی پنجره ای
یا دست و سر و موی کسی
که در جـایی دور
باریده است
و کسی نمی داند

Tuesday, March 24, 2009

شبانه
خسته و گیج
از تمام بوهای خیس
یک گوشه افتاده است
دامن کهنه ی آبی

Monday, March 23, 2009

در رگ های ام می دوید و
- با نوک چاقویی -
من
به دنبال اش

با Michael Dudok de Wit
دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام...

Saturday, March 14, 2009

حکمت و فلسفه
نمی شناسد
اشک