دیری ست
دیوانه ای
در من
خم می شود
سنگ بر می دارد
با قدرتی عجیب
خشمی غریب
عجزی شگفت
سنگ پشت سنگ
می زند
به قاب عکس های خاطره
بر پیشانی ام
تا مگر شاید
شیشه ای ترک بخورد
قابی بشکند
عکسی بیافتد
از آن بالا
روی زمین
تا از رد پایی شاید
پایی برخیزد
دستی بجنبد
خرده شیشه ها را کناری بزند
بیرون قاعده و
قرار بی رحم بازی
بیاید
دست دیوانه ام را بگیرد
و بگویدش
آرام...