Saturday, January 10, 2009

همیشه منظره ­ی زن و مردهایی که صبح­ ها در پارک­ ها می­ دویدند به نظرم مضحک بود و نمی­ دانستم چرا. دلیلی برایش نداشتم: چرا که نه، ورزش می­ کنند که تنی سالم داشته باشند. که وقتی می­ آیند دو کلمه کتاب بخوانند مثل من کمرشان درد نگیرد. حالا می ­بینم که چیز خنده­ دار، که از قضا غم­ انگیز هم هست، در رفتار آن آدم­ ها نیست. در نیاز آدمیزاد به تن­درستی هم نیست. نکته ­ی بسیار ساده این­جاست که این آدم­ها دارند انرژی­ شان را جایی مصرف می­ کنند که دقیقاً به هیچ کاری نمی­ آید. صبح زود بیدار می ­­شوند، هلک و هلک به پارک می­ روند و با کلی تشریفات و تیپ و قیافه کاری می­ کنند که هیچ معنایی برای جهان ندارد، چیزی را به حرکت در نمی­ آورد، در چرخه­ ی طبیعت تبدیل به چیزی نمی­ شود، تنها به خودِ شخص ورزش­کار احساس سلامتی و نشاط و زنده­ بودن می­ دهد. همین است. انگار ارتباطِ مستقیم مان با طبیعت قطع شده و دیگر لازم نیست برای تأمین نیازهایمان انرژی فیزیکی صرف کنیم. در یک کلام، ماشین­ هایی خلق کرده­ ایم که به جای ما در طبیعت، در دنیای واقعی زندگی کنند و خودمان از فرط نبودِ عرصه برای تعامل به حاشیه رانده­ شده­ ایم، به سالن­ های ورزش، به بازی­ های کامپیوتری، به جدول­ های روزنامه... (حتی به کنجکاوی ­های علمی؟!) چیزی باید تن و ذهن ما را ورزش بدهد که نپوسیم، چرا که در یک جزیره­ ی پرت بدون تأثیر بر جهانِ بیرون زندانی شده­ ایم و دیگر هیچ چیز به طور طبیعی نیروهای ما را به کار نمی­ گیرد.
می­ دانم، می ­شود این­طوری نسخه نوشت که بیایید از این به بعد پیاده این طرف آن طرف برویم، باغچه ­ی حیاط خانه را خودمان بیل بزنیم، برای جمع و تفریق از ماشین­ حساب استفاده نکنیم و غیره. اما مگر دیوانه ­ایم که به خودمان زحمت الکی بدهیم؟ تازه، گیرم که این کار را کردیم. چه فرقی می­ کند؟ دستِ جهان دیگر برایمان رو شده است! می­دانیم که تمامِ این­ها فقط حکم یک بازی را دارند و اگر حالش را نداشتیم پیاده برویم می­توانیم تاکسی بگیریم، یا اصلاً نرویم. می­دانیم اگر نیروهایمان را به کار نگیریم، برای کلیت جهان اتفاق خاصی نمی ­افتد و تنها ممکن است خودمان کسل و ضعیف و بیمار شویم. بله، حالا دیگر همه­ چیز حکم ورزش صبح­گاهی را دارد.