Wednesday, December 31, 2008

این صدایی که صدای من است از کجا می­ آید؟ ته چاه کجاست و چه کسی آنجاست؟ احتمالاً یک تاریخ­ دانِ عاقل اما کم­ حافظه با دفتر و دستک­ و عینک­ اش آن پایین نشسته و قبل از این­ که به هر صدایی اجازه­ ی صدور و عبور بدهد یک دور تمام دفترهایش را ورق می­ زند و بعد از تمام حساب­ و کتاب­ های دنیا صدای خسته و بیچاره ­ی مرا می ­فرستد بالا. اصلاً کسی شنید که چی گفتم؟ نه، گوش­ های دنیا به روی چیزی که این طوری جویده شده و از هفت خوانِ تاریخ گذشته بسته است. چیزی شنیدن دارد که مثل یک حرکتِ بی­ خیالِ قلم­ مو روی بوم، مثل یک جیغ، مثل سیبی که به ضرب باد از شاخه می­ افتد زاده­ ی یک حادثه باشد. تاریخ­ دانِ من توالیِ حادثه­ ها را برایم ضبط و ثبت کرده و تجربه­ ی زنده­ ی حادثه را از من گرفته! چه ­قدر لحظه­ های بعد سیگار و الکل که بی ­پروا می­ شوم خوب است...

Wednesday, December 10, 2008

Gefror'ne Tränen

قطره­ های یخ­ می­ ریزند
از گونه­ هایم
چه­ طور نفهمیدم
که دارم می­ گریم؟

آه قطره­ ها، قطره­ های اشک­ ام
این­ قدر کوچکید یعنی
که یخ بزنید
چون ژاله ­ی خنک صبح­گاهی؟

با این همه
چنان داغ و سوزان
می­ جوشید از دل­ ام
که گویی می­ خواهید
تمام برفِ زمستان را
آب کنید!

* شعر از Wilhelm Müller
موسیقی از Franz Schubert
ترجمه­ ی انگلیسی از Celia A. Sgroi

برای نگین

Friday, December 05, 2008

اضطرابی تلخ
بر گلوی فنجان ِ ساده­:
او که می ­نوشد
از من،
هیچ می­ داند آیا
که گلوی ام
میان انگشتان­ اش
تب کرده است؟