Sunday, November 16, 2008

آرزو یی در سر و
حجمی ملافه لای پا
از پهلویی به پهلوی دیگر
غلت می­زند
انسان
بیچاره شده است
خوابش نمی­ برد

Saturday, November 08, 2008

چرا در حضور دیگران همه چیز چنان سرعتی می­ گیرد که کلماتی این ­چنین بی­ معنی و بی­ ربط از دهانم بیرون می­ جهند؟ منی که مقابل آنها ایستاده کیست؟ کاش قدرتی داشتم که می­ توانستم چنین لحظات شگفت ­آوری را بازسازی کنم. دوباره خودم را در یک موقعیت قبلی قرار دهم و مسیر درونی افکارم را دنبال کنم ببینم واقعاً چه چیزی عکس­ العمل­ های مضحکم را شکل می­ دهد. قوه­ ی تفکر (و به ­خصوص قوه­ ی تمسخر) ام کجا می­ رود؟ چه چیزی بی ­معنا می ­شود در هنگام تجربه ­ی ارتباط؟ جهان درونی­ ام این­ قدر پیچیده و تودرتو شده که از هیجان ِ یافتن ِ راهی به بیرون منطق­ اش را از دست می­دهد؟ لعنت به راه­ های ارتباطِ آسان و بدون تماس! لعنت بر هر چیزی که چشم در چشم ِ کسی نگاه کردن و حفظ آرامش و احساس و خرد و شعور را برایم تا این حد سخت کرده!

Monday, November 03, 2008

سنگ به سنگ
دیواری ساختیم
با هم
بلند
و بلندتر
تا این­که یک روز
دیگر ندیدم­ ات