پ
نوشته بازي ها

Sunday, June 24, 2007
 
یك چیز ِعمیق.

- كه به آن بیاویزم؟
- نه.
- كه به خود بیاویزم؟
- نه.

یك چیز ِعمیق در تهی.

فضای تهی ِ فشرده­به­هم:
جسم ِ بی­جان ِ زندگی
توده­ی بی­استخوان و بی­رگ
تهی امّا پر
پر امّا به­اندازه
به­­اندازه­ی ظرف.
 
Thursday, June 07, 2007
 
مداد پاك­كنِ كوچك
خودش را پاك كرد.
می­گفت آنچه نوشته شده
از جایی آمده است
كه دیگر نمی­تواند به آنجا بازگردد.
 
Wednesday, June 06, 2007
 
Away From Barren Stars
From ELEND

بدتر از سوگ
خواری به رقص است
در جانبِ من.

تباه-شده-­روزی دیگر
و رخسارِ آرام­ات
اسیرِ سایه­ها.

هفت دریا جوان بودند
هرچند كه خسته­­
از این همه شور...
چشمان­ِ خاموش­ات
خون­بارانِ اشك.

برای­ات دعا خواهم كرد
دور خواهم ماند
از ستار­ه­گانِ بی­بار.

زمین اقیانوسی ست
لب­ریزِ هراس
و عشق­ات
دیگر نیست.
 
 
The Poisonous Eye
From ELEND

بس­بسیار منتظر مانده­­ایم
چشمان­ام
از قحطیِ تماشا مست
بس­بسیار...
با چشمانِ كور
نه زنده یا مرده
كه برای دیدن جهان
غرق در شكوفه
می­مردیم

دیده­ی زهربار...
چشمان­شان،
از آفتاب فرومرده
دیده­ی زهربار...
و خرد،
دیگر ما را برده­ی خود نمی­سازد

هنوز، تنها رویاست كه می­برازد
به ره­سپاری سرسخت
یك رویای دیگر...
تمامِ آنچه می­خواهیم،
یك رویای دیگر است...
در هر سایه­ای، پاری از نور
در هر سایه­ای، هر رنگی
شكاف تنهایی

در پرستش­گاهِ حقیقت، ما می­سوختیم
و نظاره می­كردیم
كه خورشیدِ تار
آسمان را فرو داد

به دور از طردِ آدمیان
در برهوتِ ویرانه­ها
می­توانیم بی شرم بمانیم؟
می­توانیم بی غرور بمانیم؟

دیده­ی زهربار...

تمامِ خوشی رفته است
هفت چشم برای دیدن
تمام خوشی...
هفت چشم برای خون گریستن

دیده­ی زهربار...
 
Tuesday, June 05, 2007
 
چیزهای بسیار كمی هستند كه لذّت­شان را به تمامی در خود دارند و برای تجربه­ی تام و تمام­شان نیازی به متوّسل شدن به یك عامل بیرونی نیست. ارزش­های فردی (اگر هنوز وجود داشته باشند) در مقابل ارزش­های جمعی این­گونه اند. منظورم از ارزشِ جمعی، آن ارزشی است كه معطوف به یك پاداشِ بیرونی است. پاداشِ بیرونی برای یك ارزش جمعی به سادگی می­تواند منفعت اقتصادی (تجسّمِ ارزش به كمّی­ترین شكلِ‌ ممكن در پول) یا برانگیختن تحسین و توجّهِ دیگری باشد (تجسّم كیفی ارزش در روایتی كه ذهنِ دیگری از ارزش­مندی چیزی می­سازد). لذّتی كه "داشتنِ" یك ارزشِ جمعی به­همراه دارد، به خاطرِ وابسته­گی‌ ذاتی­اش به اشخاص و اشیای دیگر، بسیار جزمی و تفسیرناپذیر؛ و از طرفی به خاطرِ داشتنِ مهر تأییدِ اجتماع بر پیشانی­ِ خود، منفعلانه­تر و شاید آسان­یاب­تر است. امّا ارزشِ فردی، همیشه هاله­ای از هراس و تردید را در اطراف خود دارد. فضای پیرامونِ یك ارزشِ فردی،‌ چنان كه در اندیشیدن به آن، خلقِ آن، یا عمل كردن به آن تجربه می­شود، جهانی كامل است. اینجا ارزش از نسبت دادنِ یك پاداش یا منفعت بیرونی به چیزی ناشی نمی­شود. چه، اگر نخواهیم فرض كنیم كه چیزهای خوب در فطرتِ انسان­ها و در طبیعتِ چیزها وجود دارند و نیازی به شك كردن در مورد آنها نیست، باید بپذیریم كه اینجا هم "خوبی" آگاهانه یا ناآگاهانه به چیزی "نسبت داده می­شود". امّا ارزشِ فردی، حتّی وقتی آگاهانه در ذهن بر چیزی تعلّق می­گیرد، یك تفاوت اساسی با ارزشِ جمعی دارد؛ و آن این است كه در مورد آن، جفت شدنِ چیزی با یك لذّتِ شناخته­شده برای زیبا انگاشتنِ آن كافی نیست. فضیلت­های فردی، زیبایی­شان را دقیقاً‌ از تخریب و به سخره­گرفتنِ نظامِ لذّت­ها و پاداش­های بیرونی می­گیرند. قابل درك است كه چرا هر فضیلتی كه سادگی و عوامانه­گی یك لذّتِ دم دستی را بیشتر به هیچ بگیرد، درونی­تر و زیباتر است.

یك آینه بر دیوارِ اتاق است و آینه­ی دیگر بر دیوارِ اتاقِ ذهن.

ماركوس اورلیوس، فیلسوفِ رواقی، در بخش اوّلِ كتاب "تأملات" خود، آموزه­های اخلاقی­ای را كه از دیگران آموخته­ است، شادمانه سپاس می­گزارد و با نام بردن هر یك از آنها، در نهایت احترام، از دوستان و آموزگاران­اش یاد می­كند. این تنها بخشِ كتاب است كه حالتِ آموزشی و توصیه­گرانه ندارد و مشغولِ یاد دادنِ اسرارِ دست­یافتن به نیكی و آرامش به خواننده نیست. جذابیتِ این بخش از كتاب برای من كاملاً به فرم آن برمی­گردد. چه، حتّی برخوردِ دیداری با نامِ فضیلت­هایی كه از آنها یاد شده، چشم را نوازش می­دهد. فكر می­كنم ثبت كردنِ آموخته­هایی از این دست و به این شكل، جدا از لذّتِ سرشاری كه برای نویسنده دارد، از این حیث كه اهمیت و شأنِ زیبایی­شناسی اخلاقی را در ذهن پررنگ می­كند، تمرینی مؤثر است. هر چند كه چرایی نیكی هیچ­یك از ارزش­ها در كتاب پخته نشده، نفسِ به­یادآوردنِِ امكانِ وجودِ چنین جهانِ اخلاقی قدرتمندی لذت­بخش است. در اندیشه­ی ماركوس اورلیوس، خوبی و بدی به­سادگی مطلق انگاشته می­شود و اگر چیزی خوب است، به طبیعتِ آن بر می­گردد؛ یعنی همه می­توانند (و باید) خوبی آن را ببینند و بپذیرند. لحنِ بیشترِ قسمت­های كتاب پیامبرگونه است، و با دستورالعمل­ها و تحلیل­های ساده­انگارانه­ای پیش می­رود كه بدیهی­ترین اصولِ‌ آن برای اندیشه­ی امروز مورد تردید اند. امّا اگر بخواهیم این شبهِ-تحلیل­ها را بفهمیم یا چیزی در موردِ آنها بفهمیم، راهی نداریم جز اینكه به­سادگی خود را به فضای مذهبی كتاب بسپاریم...
«اگر خدایان وجود داشته باشند، ترك كردنِ انسان­ها وحشتناك نیست، زیرا نخواهند گذاشت به تو آسیبی رسد. اگر هم خدایی وجود نداشته باشد، یا در امور فانی مداخله نكند، زندگی در جهانی بی­خدا یا عاری از مشیت الهی به چه كار می­آید؟ ولی خدایان وجود دارند...» (كتاب دوم، بند 11)

با وجودِ این شباهتِ بارز میان فلسفه­ی رواقی و دین، كه در هردو، راهِ رسیدن به درك از مسیری توجیه­نشده -يعنی تمرین، ریاضت و ایمان- می­گذرد، تفاوتِ مهمی هم میان آنها یافتم: فلسفه­ی رواقی، برخلافِ دين، مثالِ خوبی از شكل­گيریِ ارزش­های فردی است. چیزی را به پاداشِ بیرونی و اخروی حواله نمی­دهد.
 
Saturday, June 02, 2007
 

زیبایی آن است
پرده­ای بركشیده از رخِ روشنای روز
شبی كه آنجا ست
دامن­­اش پر ستاره
یا دل­اش سياه و پاره
زیبایی آن دست است
كه نقاب برمی­كشد
از چهره­ی خیال

 
Friday, June 01, 2007
 
وقتی تمامِ درها باز اند
باد چه دیو-انه می­وزد
بی هدف
بی پیام
 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links