بسبسیار منتظر ماندهایم چشمانام از قحطیِ تماشا مست بسبسیار... با چشمانِ كور نه زنده یا مرده كه برای دیدن جهان غرق در شكوفه میمردیم
دیدهی زهربار... چشمانشان، از آفتاب فرومرده دیدهی زهربار... و خرد، دیگر ما را بردهی خود نمیسازد
هنوز، تنها رویاست كه میبرازد به رهسپاری سرسخت یك رویای دیگر... تمامِ آنچه میخواهیم، یك رویای دیگر است... در هر سایهای، پاری از نور در هر سایهای، هر رنگی شكاف تنهایی
در پرستشگاهِ حقیقت، ما میسوختیم و نظاره میكردیم كه خورشیدِ تار آسمان را فرو داد
به دور از طردِ آدمیان در برهوتِ ویرانهها میتوانیم بی شرم بمانیم؟ میتوانیم بی غرور بمانیم؟
دیدهی زهربار...
تمامِ خوشی رفته است هفت چشم برای دیدن تمام خوشی... هفت چشم برای خون گریستن
چیزهای بسیار كمی هستند كه لذّتشان را به تمامی در خود دارند و برای تجربهی تام و تمامشان نیازی به متوّسل شدن به یك عامل بیرونی نیست. ارزشهای فردی (اگر هنوز وجود داشته باشند) در مقابل ارزشهای جمعی اینگونه اند. منظورم از ارزشِ جمعی، آن ارزشی است كه معطوف به یك پاداشِ بیرونی است. پاداشِ بیرونی برای یك ارزش جمعی به سادگی میتواند منفعت اقتصادی (تجسّمِ ارزش به كمّیترین شكلِ ممكن در پول) یا برانگیختن تحسین و توجّهِ دیگری باشد (تجسّم كیفی ارزش در روایتی كه ذهنِ دیگری از ارزشمندی چیزی میسازد). لذّتی كه "داشتنِ" یك ارزشِ جمعی بههمراه دارد، به خاطرِ وابستهگی ذاتیاش به اشخاص و اشیای دیگر، بسیار جزمی و تفسیرناپذیر؛ و از طرفی به خاطرِ داشتنِ مهر تأییدِ اجتماع بر پیشانیِ خود، منفعلانهتر و شاید آسانیابتر است. امّا ارزشِ فردی، همیشه هالهای از هراس و تردید را در اطراف خود دارد. فضای پیرامونِ یك ارزشِ فردی، چنان كه در اندیشیدن به آن، خلقِ آن، یا عمل كردن به آن تجربه میشود، جهانی كامل است. اینجا ارزش از نسبت دادنِ یك پاداش یا منفعت بیرونی به چیزی ناشی نمیشود. چه، اگر نخواهیم فرض كنیم كه چیزهای خوب در فطرتِ انسانها و در طبیعتِ چیزها وجود دارند و نیازی به شك كردن در مورد آنها نیست، باید بپذیریم كه اینجا هم "خوبی" آگاهانه یا ناآگاهانه به چیزی "نسبت داده میشود". امّا ارزشِ فردی، حتّی وقتی آگاهانه در ذهن بر چیزی تعلّق میگیرد، یك تفاوت اساسی با ارزشِ جمعی دارد؛ و آن این است كه در مورد آن، جفت شدنِ چیزی با یك لذّتِ شناختهشده برای زیبا انگاشتنِ آن كافی نیست. فضیلتهای فردی، زیباییشان را دقیقاً از تخریب و به سخرهگرفتنِ نظامِ لذّتها و پاداشهای بیرونی میگیرند. قابل درك است كه چرا هر فضیلتی كه سادگی و عوامانهگی یك لذّتِ دم دستی را بیشتر به هیچ بگیرد، درونیتر و زیباتر است.
یك آینه بر دیوارِ اتاق است و آینهی دیگر بر دیوارِ اتاقِ ذهن.
ماركوس اورلیوس، فیلسوفِ رواقی، در بخش اوّلِ كتاب "تأملات" خود، آموزههای اخلاقیای را كه از دیگران آموخته است، شادمانه سپاس میگزارد و با نام بردن هر یك از آنها، در نهایت احترام، از دوستان و آموزگاراناش یاد میكند. این تنها بخشِ كتاب است كه حالتِ آموزشی و توصیهگرانه ندارد و مشغولِ یاد دادنِ اسرارِ دستیافتن به نیكی و آرامش به خواننده نیست. جذابیتِ این بخش از كتاب برای من كاملاً به فرم آن برمیگردد. چه، حتّی برخوردِ دیداری با نامِ فضیلتهایی كه از آنها یاد شده، چشم را نوازش میدهد. فكر میكنم ثبت كردنِ آموختههایی از این دست و به این شكل، جدا از لذّتِ سرشاری كه برای نویسنده دارد، از این حیث كه اهمیت و شأنِ زیباییشناسی اخلاقی را در ذهن پررنگ میكند، تمرینی مؤثر است. هر چند كه چرایی نیكی هیچیك از ارزشها در كتاب پخته نشده، نفسِ بهیادآوردنِِ امكانِ وجودِ چنین جهانِ اخلاقی قدرتمندی لذتبخش است. در اندیشهی ماركوس اورلیوس، خوبی و بدی بهسادگی مطلق انگاشته میشود و اگر چیزی خوب است، به طبیعتِ آن بر میگردد؛ یعنی همه میتوانند (و باید) خوبی آن را ببینند و بپذیرند. لحنِ بیشترِ قسمتهای كتاب پیامبرگونه است، و با دستورالعملها و تحلیلهای سادهانگارانهای پیش میرود كه بدیهیترین اصولِ آن برای اندیشهی امروز مورد تردید اند. امّا اگر بخواهیم این شبهِ-تحلیلها را بفهمیم یا چیزی در موردِ آنها بفهمیم، راهی نداریم جز اینكه بهسادگی خود را به فضای مذهبی كتاب بسپاریم... «اگر خدایان وجود داشته باشند، ترك كردنِ انسانها وحشتناك نیست، زیرا نخواهند گذاشت به تو آسیبی رسد. اگر هم خدایی وجود نداشته باشد، یا در امور فانی مداخله نكند، زندگی در جهانی بیخدا یا عاری از مشیت الهی به چه كار میآید؟ ولی خدایان وجود دارند...» (كتاب دوم، بند 11)
با وجودِ این شباهتِ بارز میان فلسفهی رواقی و دین، كه در هردو، راهِ رسیدن به درك از مسیری توجیهنشده -يعنی تمرین، ریاضت و ایمان- میگذرد، تفاوتِ مهمی هم میان آنها یافتم: فلسفهی رواقی، برخلافِ دين، مثالِ خوبی از شكلگيریِ ارزشهای فردی است. چیزی را به پاداشِ بیرونی و اخروی حواله نمیدهد.
زیبایی آن است پردهای بركشیده از رخِ روشنای روز شبی كه آنجا ست دامناش پر ستاره یا دلاش سياه و پاره زیبایی آن دست است كه نقاب برمیكشد از چهرهی خیال