Saturday, March 31, 2007

Worn Out With Dreams
From ELEND


نه.. پاره مكن...
نام­ ات را
آرام...
كه حریم امن­ نام
پناه­ ات­ می­دهد
تو را
تكه­ های پاره­ ات را...

كناره نگیر، انكار مكن
مهرت را
در سینه ­ام...
كه دیگر گریزی نیست
تو اینجا در اَمان ای
در زندان ِ تن­ ام...

كنارم بیا
كه تردیدت را می­ پایم
این پاییـــن
كه در برت بگیرم...

نه.. جان به در نمی­ برم از تو
كه در جامِ آغوش ­ات
می­ شكنم...
از بارِ این نور
وقتی آفتاب می­ فرازد
در چهره­ ی زنده­ گی...

بخند به من
بخند اگر كه صدای­ ام شكسـته...
من تنها خســته ­ام
بس كه كام گرفته ­ام
از رؤیاها...
بس كه نگاه كرده­ ام او را
خودم را
در خیال نگاه ­ات
كه سینه ­خیز می ­رود
به آن زیر
آن راه ناآزموده

بیا كه پنهان­ ات كنم...

بيا.. ديگر گریزی نیست
از تو، از خورشید صبح­...
كه در جامِ آغوش­ ات
عسل می­ شوم
می­ ریزم...

Thursday, March 29, 2007

امضا / دست­ خط

امضای كسی در خطوط ناخوانای چهره ­ی اوست. خطوطی نامفهوم، كه هر چه نگاه می­ كنی، طرح آشنایی در آن نیست كه برای­ ات چیزی را، شبیه خودش، بنماید. اجزای­ اش را نمی ­شناسی، امّا انگار در خودش تمام می­ شود و نیازی به اجزا ندارد. كلیت است و با معنا ست، بی­ آنكه بدانی معنای سازه­ های­ اش چیست. مثل جمله ­ای كه كلمه ندارد. كتابی كه صفحه ندارد. همان طور كه به چهره­ ی آرامِ كسی نگاه می ­كنی، به چشم ­ات می­ آید و در خاطرت نقش می­ بندد. لازم نیست كسی تمام اندیشه­ های­ اش، تمام تاریخچه ­ی زندگی­ اش را بر كاغذی بنویسد و جلوی صورت ­اش بگیرد تا او را بشناسیم. لازم نیست نویسنده­ ی متن، نام ­اش را زیر نوشته امضا كند. او با این­ كار چیز جدیدی به ما نمی ­گوید، چون ما او را در بافت نامرئی اثرش می­ شناسیم. اگر چیزی برای شناخته شدن، برای ایمن ماندن از بدفهمی و تحریف، به امضا نیاز دارد، یعنی این بافت نامرئی كار خودش را بلد نیست، یعنی شخصیت ندارد.
یكی از شیرین ­ترین خوش-وقتی­ های ­ام، وقتی است كه دست­ خطّ كسی را در متن­ ای بی­ امضا باز می­ شناسم. وقتی، تنها برای یك لحظه، چهره ­ی آهنگ­سازی آشنا در پسِ موسیقیِ ناآشنا لبخند می ­زند، یا نام دوست­ ای در نوشته ­ای بی­ نام می ­درخشد. لذّت كوچكی است و ربطی به لذّت هنری ندارد. شاید تنها از این حیث درخشان است، كه نام مؤلّف، بدون ­تأكید و حتّی از روی بخت و اقبال است كه به ذهن خواننده می­ رسد. انگار در همان حال كه خود را نشان می­ دهد، می­ خواهد دوباره خودش را خط بزند و در بافت به­ هم­ پیچیده­ ی اثر، در سكوتی سنگین، بیارامد...

برای نوشته ­ی بی­ نامِ ش.

بر آسمان ­ات
ای اسیر سیاه،
داسی بیاویز
بر كرانه ­های راه­ ات،
خوشه ­ای شناور
از معنای ماه.
صدایم كن
می­ آیم.

Wednesday, March 28, 2007

بخشی از یك گفتگوی بلند میان من و "من"

- چشم ­هایت را باز كن و ببین. واقعاً همین است؟ دغدغه ­ات شده است همین لباس و رنگ و آب؟ چرا؟ جلوی آینه­ ای ایستاده ­ای كه زیر پوست­ ات را نمی­ بیند... چرا نمی­ آیی كنار؟ پشت این تعلّق نوظهورت به ظاهر خرواری از ضعف خوابیده! ناخن ­هایت كجا رفته؟
- پوست­ كندن دل می ­خواهد آخر!‌ چه­ طور صورت معشوق ­ام را بخراشم؟
- برای ظاهربین بله،‌ امّا معشوق تو، اگر باشد، زیر پوست خوابیده... بیا بیرون از این سرسپردگی ­های بی ­ریشه...
- چه ­طور قضاوت می ­كنی كه بی­ ریشه است؟
- به مسئله ­های تنهایی­ ات نگاه كن!‌ ببین كه چه ­قدر كوچك­ اند! چه راست می­ نمایند درون ِ كوچك ­ات را...
- "بزرگ" خودش آن ­قدرها هم بزرگ نیست كه كوچك را برایش قربانی كنم. بزرگ مگر چیست؟
- بزرگ، به تعبیر من، صورت كلّی و دربرگیرنده ­ی جمیع ِ كوچك ­ها ست. مثل ِ امر انتزاعی ِ برخاسته از امر عینی. همین اندیشه­ ای كه با حقارت و از سر اجبارِ موقعیتِ زندگی، امری عینی را می ­اندیشد، وقتی از قید ِ این شیء و آن عین رها می­ شود، به سطح دیگری می ­فرازد و در فراغت از وابستگی ­های من به موضوع، از موضوع و من فراتر می ­رود. در این سطح، آنچه اندیشیده می­ شود چنان وسیع است، كه پاسخ مسائل كوچك در آن چون ریگ ریخته است! آن­قدر كه حوصله ­ات نمی­ آید حتی خم شوی و آنها را جمع كنی!
- پس احساسات­ ام چه می ­شود؟ این روان ِ آشفته ­ام... كه از سر ضعف، یا هر چه!، به همین دلبستگی­ ها و مسائل كوچك دل­خوش است؟ چه ­كار كنم وقتی كه ضعف "وجود دارد" و كاری "نمی­ توان" برای آن كرد؟ تو فقط حرف می ­زنی...
- راست است! تو نمی ­توانی كاری برای ضعف­ هایت بكنی. چون به شدّت هضمشان كرده ­ای، یا آنها تو را هضم كرده ­اند!... اینجا كه پای احساس در میان است، از احساس كمك بگیر، امّا از احساس ­های والا!
- اوه! والا دیگر چه جور چیزی است؟!
- اگر چشمی داری كه این ضعف و حقارت ناپیدا را می­ بیند، اگر به آن آگاه­ ای و می­ خواهی كاری برایش بكنی، آگاهانه به درون زیبایی ­ها برو: به طبیعت، به موسیقی، به شعر... جایی كه زیبایی و احساس هست و انتزاع هم هست. جایی كه خود ات نیستی، یك منظره ­ای، یا یك ملودی... جایی كه نه با پا، بلكه با واژه­ ی "پا" به آن قدم می­ گذاری و غم ِ كوچك­ ات می­شود "غم". "ضعف"­ات را نگاه می­ كنی و با آن به گفتگو می ­نشینی. به تماشا...

Friday, March 23, 2007

Waiting is my new dress in the closet
With flowers on its back
Beholding their thorns
Broke in your lack

Thursday, March 22, 2007

O solitude, my sweetest choice by Katherine Philips
Music by Henry Purcell , resung by ELEND

O solitude, my sweetest choice!
Places devoted to the night,
Remote from tumult and from noise,
How ye my restless thoughts delight!
O solitude, my sweetest choice!
O heav'ns! what content is mine
To see these trees, which have appear'd
From the nativity of time,
And which all ages have rever'd,
To look today as fresh and green
As when their beauties first were seen.
O, how agreeable a sight
These hanging mountains do appear,
Which th' unhappy would invite
To finish all their sorrows here,
When their hard fate makes them endure
Such woes as only death can cure.
O, how I solitude adore!
That element of noblest wit,
Where I have learnt Apollo's lore,
Without the pains to study it.
For thy sake I in love am grown
With what thy fancy does pursue;
But when I think upon my own,
I hate it for that reason too,
Because it needs must hinder me
From seeing and from serving thee.
O solitude, O how I solitude adore!


آه عزلت، ای خواست شیرین­ ام!
ای مقام شبانه،
شبانه ­ترین ­­ام
به دور از رنجه­ های ­نیاز
عاشقانه،
می ­نوازی به راز،
افكار بی­ قرارم...
آه عزلت، ای خواست شیرین­ ام!
ای فراز!
چه درونی، چه دری می­ بینم
سربرآورده از عزل
از پس بزرگ ­داشت زمان
در لباس این درختان
سبز و زنده
به آذین­ های نو،
چون جلوه ­ی نخست...
آه، نگاه­شان كن
این قله­ های آونگ را
انگار كه می­ خوانند به خوان،
اوی دل تنگ را
كه تقدیرش چنین خواند
به آهی چنان،
كه خوش می­ دمد مرگ را...
آه،‌ چه می­ ستایم ­ات، ای تنهایی!
ای جوهر اصیل دانایی
در تو می ­خوانم
می­آموزم بی­ كتاب،
درس سخت ­خوان ِ زیبایی...
و برای توست،
كه می­ بالم به مهر
كه او، مهر،
خود در پی مهر توست؛
و گاه كه به آن می ­اندیشم،
برای همین دلتنگم می ­كند
كه باید پابندم كند،
نگاهم دارد،
از نگاه­ كردن­، از نگاه داشتن­ ات...
آه عزلت،
چه می­ ستایم ­ات، ای تنهایی...!
Last night ironies your gloom
With deepest grieves
of sands by the rivers
As it still shivers
and lives
In the smell of your room
در نیمه شب تاریك، ناگهان خودم را بازمی­ یابم. چراغ ِ روشن. آینه: موهایم درهم، چهره ­ام سخت... از كجا می­ آیم؟ می ­دانم. آگاهی در استخوان­ ام بیداد می­ كند. آگاهی از چه؟ همیشه "از چه" ندارد این گاه ِ آه... اینجا روی میزم رز سرخی می­ پژمرد. می­ میرد. زیبایی­ اش لایه در لایه، پیچیده در مخمل سرخ، فرو می­ افتد و شیء می­ شود. ساقه اش برای من ِ عاشق است كه هنوز در آب است. گل، دیگر گل نیست. تن ِ بی جان ِ گلی است كه آب­ اش داده­ ام. چه مرده­ ی زیبایی... رنگ آتش ­اش را هنوز به صورت آب نداده... بو می­ كنم، اه، آمیزه ­ای از سرخی ِ خون و مانده ­گی ِ مرگ، دومی غالب،‌ اولی مغلوب... گلی ِ گل رنگ می­بازد. جسم ­اش اما می­ ماند، تجسم مرگ می­شود، مرگ ِ مار، توی رگ­ هایش می ­خزد،‌ حافظه ­اش را می ­مكد، استخوان­ هایش را خرد می ­كند و از آنها پلاستیك می­ سازد. باید آن را از آب در بیاورم. این گل به آب نیاز ندارد، پلاستیك می­ شود،‌ پلاستیك ­تر از لیوان كه آب است در شیشه،‌ پلاستیك ­تر از آب كه به شكل شیشه است... نمی ­توانم چشم از چهره ­اش بردارم، پر چروك، زیبا، پیچیده، لبه­ های خشكیده، لب­های جهنده از سرخ ِ گیاه به سرخ ِ خون... چه حیف كه نگاهم نمی ­كند، صدایم را نمی­ شنود، چه حیف كه تن است تنها... شب بخیر زیبای مرده... كاش فردا روی میزم نباشی...

Sunday, March 18, 2007

چه سایه ­ات سپید است ای سیاه
آیه ­ات گیاه
در خون منجمد رنگ­ های سال
از سیاه - ­سپید ِ خاطره
در شیشه ­ی خیال
آینه ­ی واژ-­گون:
كتاب ِ باز ِ زمین و
واژه­ ی سیاه
چه سياهت سپید است ای سايه
آرایه ­ات مه:
بارانی از آه

Saturday, March 17, 2007

Beauty dawns in thy shells
Aurora scent dyes and hails
Sprout thou tiny bloom
Spring is wrapping thee by gloom
The shadow of veils in thy room
Dies and pales
But behind thee
In thy tomb

Friday, March 16, 2007

ف.پ عزيز
گاهی از كلمات دلخور می­شویم كه چرا نمی­گویند. گاهی كه چرا می­گویند. این دلخوری از همان جایی آب می­خورد كه ذهن، گله­ی گوسفندهایش را می­چراند. جایی در دامنه­ی كوه، كه آب و علف بايد به اندازه­ی لازم، و كافی، یافت ­شود. این ذهنِ خوش­خیال را ببینید. می­گوید‌ لازم. می­گوید كافی. چه­قدر پیش­اندیشی پشت این كلمه­ها هست: از اینجا تا آنجا لازم است تا كافی. بقیه­اش اضافه است. از اینجا تا آنجا را من در دامنه­ی كوهم تصور می­كنم و كلمه­ را بعد می­آورم كه مرا و شما را با هم به دامنه­ی این كوه ببرد. مثل بره و چوپان. كلمه اما سگ گله نیست. علف نیست. گرگ گله است. خودش از خودش تاریخ دارد و از پشت كوه چیزهایی می­داند كه من نمی­دانم و شما هم نمی­دانید. مثلاً من نمی­دانم كه شما بره نیستید، كلمه اما می­داند و می­درد... دلخور نشویم...

Thursday, March 15, 2007

The happiness finds me on its own feet
A poor unhappy man asks for meat
His old coat worn out, his hair all nit
His un-owned foulness mucks like shit

It knocks my door with hands hold forth
’t calls me sister ’n wants old cloth
What I gave him? my girlie blouse?
He gave me more gifts no one knows

Monday, March 12, 2007

Up in the heavens
Where the evens and unevens
Look into each other’s face
They sorrow and they ravens
For they miss thy mortal embrace

And down in thy bleeding hell
I’m burnt in my deeding cell
The look it dies from thy eyes
So deadly a thrill spell
So redly a seer dies

Sunday, March 11, 2007

It comes when you’re not waiting anymore
When you’ve lost your hopes ’n locked your door
It comes in swallows’ disguise
Swallows from the cloudy skies
It comes ’n comes with a message
Appears in your window ’n sits on edge
It comes ’n waits you all the night
And leaves when you’re sleeping tight

Friday, March 09, 2007

It’s a name
A name that is wearing me
Like a book jacket
Zipped on my lips

It’s a name
A name that is not crying me
Neither am I crying it
But it dwells in me and it weeps

It’s a name
A name that is cracking me
With wounds that are forgotten
Like gaps in my history

It’s definitely a name
And if names have a name
Its name must be something
Yes something, but a mystery

Thursday, March 08, 2007

Northward
From Summoning

باد چه سرد است حالا
و توفان بیشتر
سنگین­تر
حالاتر
و مسیر شمال
سربالا می­رود و
سربالاتر...

در این­سو دریا
كه دیگر پشت سر
و آن­سو تپه­های سفید
بی­سرو و سیاهی
بی­ثمر
و باد، لرزان­
و ما، لرزان­تر...

بالا می­كشیم
با انگشتان سرسخت
شمشیرمان را
از تپه­های فرسخت
راه، پرپیچ و پرخم
می­پیچد
اما به میدان نبرد
نبرد سخت...

بدرود كوهستان خالی­
باران و برف و باد
باد شمالی­
بدرود ابر و مِه، بدرود نسیم شاد
ای ستاره­ و ای ماه كورزاد
بدرود ای ماه
ماه خیالی...

بدرود برق شبنم و شكوفه
ای برگ، ای نهال
دریایی كه گذشتی از تگرگ
و از فصل­های سال
بدرود زمین و آسمان آبی شمال
ما دیگر می­رویم
پیش به­سوی مرگ...

برای خاطره­ی ضيافت ِ فردا

Wednesday, March 07, 2007

How can I write the lines
Lines of your laughter
When it ceases before I seize it,
And it comes slightly after
What on earth my writing’s draft,
My fair copy gets drafter
And though my hand looks after,
My pencil breaks after
And my heart,
After
And my ice,
Before them all

Friday, March 02, 2007

بارها از نزدیك این را دیده­ایم، به تجربه. این را كه فاصله­ای نیست میان عقل و جنون، میان بسیاری از لبه­ها با همزاد دیگرشان در سوی دیگر ِ طیف:‌ رنج و لذت. عشق و نفرت. هستی و نیستی. ما دیگر به مفاهیم در قالب چیز­ها و غیر ِ چیزها نگاه نمی­كنیم. مفاهیم برای ما سلبی و ایجابی نیستند: زشتی، دیگر نبودِ زیبایی نیست. چنان كه شر، نبودِ خیر نیست. به این جهانی كه همه­­ی ما را با اندیشه­هایمان در بر می­گیرد نگاه كنید. ببینید كه چقدر سنگین­تر شده:‌ من كه پیش از این وجود هماهنگ و یك­پارچه­ای بودم از ظهور خیر مطلق، و هر آنچه با این خیر سر ِ جنگ داشت، تنها تاریكی بود، كه تاریكی هم نبود و جای خالی ِ نور بود، حالا آبستن ِ نیستی­هایم می­شوم. بله، نیستی­هایم. می­توانم با نگاه، به یك هیچ خیره شوم. پیش از این می­توانستم؟ پیش از این تنها می­توانستم مرزهای امر موجود را ببینم، و آنجا كه امتداد ِ نگاه­ام از رفتن باز می­ایستاد، امر ناموجود در تاریكی خفته بود، نامرئی، و سبك. و چقدر غنی­تر شده: مرگ، دیگر با اتمامِ زندگی تعریف نمی­شود، دیگر به این سادگی­ها تعریف (و محدود به یك تعریف) نمی­شود، خودش پا در می­آورد، می­رود كنار زندگی می­ایستد و با تمام وجود می­مرگد. اینجا خرده­ریزهایی كه ذهنِ علمی، برای تعریف ِ مرگ، باید از زیر دست و پا جمع كند، گفتگوی بی­پایانی­ است كه میان مرگ و زندگی در می­گیرد. گفتگویی برابر:‌ مرگ، دیگر بودن­اش را مدیون ِ نبود ِ زندگی نیست.
*

Grzegorz Kmin – “The Prodigal Son(1)”
*
من چیزی از این­ها "نمی­فهمم"، برای من این­ها همه در مقامِ پرسش­اند. فانوس ِ اشتیاق ِ ذهن­ام را كه به سویشان می­گیرم، می­پرند و می­روند و رنگ می­بازند. این­جا تنها شاعرانه­گی ِ‌سخن مرا پیش می­برد و گفتار دقیقی در میان نیست. من شناسا نیستم، و نظامی از گزاره­های غیرعلمی می­آورم كه خوش تعریف نیست و به كار فهم نمی­آید، تنها به كار می­پرسیدن می­آید: كاری برای انجام دادن در زمان حال استمراری با یك پرسش!

(1) داستان تمثیلی "فرزندِ مسرف"، داستان پسری است كه بعد از این­كه تمام ثروت­اش را به باد می­دهد، به خانه باز می­گردد، و در مفهوم نمادین به معنای كسی است كه انتظارات افرادی را كه به او زندگی بخشیده­اند و او را به عرصه رسانده­اند، برآورده نمی­سازد (از ویكی­پدیا).