نه.. پاره مكن... نامات را آرام... كه حریم امن نام پناهات میدهد تو را تكههای پارهات را...
كناره نگیر، انكار مكن مهرت را در سینهام... كه دیگر گریزی نیست تو اینجا در اَمان ای در زندان ِ تنام...
كنارم بیا كه تردیدت را میپایم این پاییـــن كه در برت بگیرم...
نه.. جان به در نمیبرم از تو كه در جامِ آغوشات میشكنم... از بارِ این نور وقتی آفتاب میفرازد در چهرهی زندهگی...
بخند به من بخند اگر كه صدایام شكسـته... من تنها خســتهام بس كه كام گرفتهام از رؤیاها... بس كه نگاه كردهام او را خودم را در خیال نگاهات كه سینهخیز میرود به آن زیر آن راه ناآزموده
بیا كه پنهانات كنم...
بيا.. ديگر گریزی نیست از تو، از خورشید صبح... كه در جامِ آغوشات عسل میشوم میریزم...
امضای كسی در خطوط ناخوانای چهرهی اوست. خطوطی نامفهوم، كه هر چه نگاه میكنی، طرح آشنایی در آن نیست كه برایات چیزی را، شبیه خودش، بنماید. اجزایاش را نمیشناسی، امّا انگار در خودش تمام میشود و نیازی به اجزا ندارد. كلیت است و بامعناست، بیآنكه بدانی معنای سازههایاش چیست. مثل جملهای كه كلمه ندارد. كتابی كه صفحه ندارد. همان طور كه به چهرهی آرامِ كسی نگاه میكنی، به چشمات میآید و در خاطرت نقش میبندد. لازم نیست كسی تمام اندیشههایاش، تمام تاریخچهی زندگیاش را بر كاغذی بنویسد و جلوی صورتاش بگیرد تا او را بشناسیم. لازم نیست نویسندهی متن، ناماش را زیر نوشته امضا كند. او با اینكار چیز جدیدی به ما نمیگوید، چون ما او را در بافت نامرئی اثرش میشناسیم. اگر چیزی برای شناخته شدن، برای ایمن ماندن از بدفهمی و تحریف، به امضا نیاز دارد، یعنی این بافت نامرئی كار خودش را بلد نیست، یعنی شخصیت ندارد. یكی از شیرینترین خوش-وقتیهایام، وقتی است كه دستخطّ كسی را در متنای بیامضا باز میشناسم. وقتی، تنها برای یك لحظه، چهرهی آهنگسازی آشنا در پسِ موسیقیِ ناآشنا لبخند میزند، یا نام دوستای در نوشتهای بینام میدرخشد. لذّت كوچكی است و ربطی به لذّت هنری ندارد. شاید تنها از این حیث درخشان است، كه نام مؤلّف، بدون تأكید و حتّی از روی بخت و اقبال است كه به ذهن خواننده میرسد. انگار در همان حال كه خود را نشان میدهد، میخواهد دوباره خودش را خط بزند و در بافت بههمپیچیدهی اثر، در سكوتی سنگین، بیارامد... برای نوشتهی بینامِ ش.
- چشمهایت را باز كن و ببین. واقعاً همین است؟ دغدغهات شده است همین لباس و رنگ و آب؟ چرا؟ جلوی آینهای ایستادهای كه زیر پوستات را نمیبیند... چرا نمیآیی كنار؟ پشت این تعلّق نوظهورت به ظاهر خرواری از ضعف خوابیده! ناخنهایت كجا رفته؟ - پوستكندن دل میخواهد آخر! چهطور صورت معشوقام را بخراشم؟ - برای ظاهربین بله، امّا معشوق تو، اگر باشد، زیر پوست خوابیده... بیا بیرون از این سرسپردگیهای بیریشه... - چهطور قضاوت میكنی كه بیریشه است؟ - به مسئلههای تنهاییات نگاه كن! ببین كه چهقدر كوچك اند! چه راست مینمایند درون ِ كوچكات را... - "بزرگ" خودش آنقدرها هم بزرگ نیست كه كوچك را برایش قربانی كنم. بزرگ مگر چیست؟ - بزرگ، به تعبیر من، صورت كلّی و دربرگیرندهی جمیع ِ كوچكهاست. مثل ِ امر انتزاعی ِ برخاسته از امر عینی. همین اندیشهای كه با حقارت و از سر اجبارِ موقعیتِ زندگی، امری عینی را میاندیشد، وقتی از قید ِ این شیء و آن عین رها میشود، به سطح دیگری میفرازد و در فراغت از وابستگیهای من به موضوع، از موضوع و من فراتر میرود. در این سطح، آنچه اندیشیده میشود چنان وسیع است، كه پاسخ مسائل كوچك در آن چون ریگ ریخته است! آنقدر كه حوصلهات نمیآید حتی خم شوی و آنها را جمع كنی! - پس احساساتام چه میشود؟ این روان ِ آشفتهام... كه از سر ضعف، یا هر چه!، به همین دلبستگیها و مسائل كوچك دلخوش است؟ چهكار كنم وقتی كه ضعف "وجود دارد" و كاری "نمیتوان" برای آن كرد؟ تو فقط حرف میزنی... - راست است! تو نمیتوانی كاری برای ضعفهایت بكنی. چون به شدّت هضمشان كردهای، یا آنها تو را هضم كردهاند!... اینجا كه پای احساس در میان است، از احساس كمك بگیر، امّا از احساسهای والا! - اوه! والا دیگر چه جور چیزی است؟! - اگر چشمی داری كه این ضعف و حقارت ناپیدا را میبیند، اگر به آن آگاه ای و میخواهی كاری برایش بكنی، آگاهانه به درون زیباییها برو: به طبیعت، به موسیقی، به شعر... جایی كه زیبایی و احساس هست و انتزاع هم هست. جایی كه خود ات نیستی، یك منظرهای، یا یك ملودی... جایی كه نه با پا، بلكه با واژهی "پا" به آن قدم میگذاری و غم ِ كوچكات میشود "غم". "ضعف"ات را نگاه میكنی و با آن به گفتگو مینشینی. به تماشا...
Waiting is my new dress in the closet With flowers on its back Beholding their thorns Broke in your lack
¶
11:00>1 Comments
Thursday, March 22, 2007
O solitude, my sweetest choice by Katherine Philips
Music by Henry Purcell , resung by ELEND
O solitude, my sweetest choice! Places devoted to the night, Remote from tumult and from noise, How ye my restless thoughts delight! O solitude, my sweetest choice! O heav'ns! what content is mine To see these trees, which have appear'd From the nativity of time, And which all ages have rever'd, To look today as fresh and green As when their beauties first were seen. O, how agreeable a sight These hanging mountains do appear, Which th' unhappy would invite To finish all their sorrows here, When their hard fate makes them endure Such woes as only death can cure. O, how I solitude adore! That element of noblest wit, Where I have learnt Apollo's lore, Without the pains to study it. For thy sake I in love am grown With what thy fancy does pursue; But when I think upon my own, I hate it for that reason too, Because it needs must hinder me From seeing and from serving thee. O solitude, O how I solitude adore!
آه عزلت، ای خواست شیرینام! ای مقام شبانه، شبانهترینام به دور از رنجههای نیاز عاشقانه، مینوازی به راز، افكار بیقرارم... آه عزلت، ای خواست شیرینام! ای فراز! چه درونی، چه دری میبینم سربرآورده از آغاز از پس بزرگداشت زمان در لباس این درختان سبز و زنده به آذینهای نو، چون جلوهی نخست... آه، نگاهشان كن، نگاهشان، این قلههای آونگ را انگار كه میخوانند به خوان، اوی دلتنگ را كه تقدیرش چنین خواند به آهی چنان، كه خوش میدمد مرگ را... آه، چه میستایمات، ای تنهایی! ای جوهر اصیل دانایی در تو میخوانم میآموزم بی كتاب، درس سختخوان ِ زیبایی... و برای توست، كه میبالم به مهر كه او، مهر، خود در پی مهر توست؛ و گاه كه میاندیشم، برای همین دلتنگم میكند كه باید پابندم كند، نگاهم دارد، از نگاه كردن، از نگاه داشتنات... آه عزلت، چه میستایمات، ای تنهایی...!
در نیمه شب تاریك، ناگهان خودم را بازمییابم. چراغ ِ روشن. آینه: موهایم درهم، چهرهام سخت... از كجا میآیم؟ میدانم. آگاهی در استخوانام بیداد میكند. آگاهی از چه؟ همیشه "از چه" ندارد این گاه ِ آه... اینجا روی میزم رز سرخی میپژمرد. میمیرد. زیباییاش لایه در لایه، پیچیده در مخمل سرخ، فرو میافتد و شیء میشود. ساقهاش برای من ِ عاشق است كه هنوز در آب است. گل، دیگر گل نیست. تن ِ بیجان ِ گلی است كه آباش دادهام. چه مردهی زیبایی... رنگ آتشاش را هنوز به صورت آب نداده... بو میكنم، اه، آمیزهای از سرخی ِ خون و ماندهگی ِ مرگ، دومی غالب، اولی مغلوب... گلی ِ گل رنگ میبازد. جسماش اما میماند، تجسم مرگ میشود، مرگ ِ مار، توی رگهایش میخزد، حافظهاش را میمكد، استخوانهایش را خرد میكند و از آنها پلاستیك میسازد. باید آن را از آب در بیاورم. این گل به آب نیاز ندارد، پلاستیك میشود، پلاستیكتر از لیوان كه آب است در شیشه، پلاستیكتر از آب كه به شكل شیشه است... نمیتوانم چشم از چهرهاش بردارم، پر چروك، زیبا، پیچیده، لبههای خشكیده، لبهای جهنده از سرخ ِ گیاه به سرخ ِ خون... چه حیف كه نگاهم نمیكند، صدایم را نمیشنود، چه حیف كه تن است تنها... شب بخیر زیبای مرده... كاش فردا روی میزم نباشی...
چه سایهات سپید است ای سیاه آیهات گیاه در خون منجمد رنگهای سال از سیاه - سپید ِ خاطره در شیشهی خیال آینهی واژ-گون: كتاب ِ باز ِ زمین و واژهی سیاه چه سياهت سپید است ای سايه آرایهات مه: بارانی از آه
Beauty dawns in thy shells Aurora scent dyes and hails Sprout thou tiny bloom Spring is wrapping thee by gloom The shadow of veils in thy room Dies and pales But behind thee In thy tomb
ف.پ عزيز گاهی از كلمات دلخور میشویم كه چرا نمیگویند. گاهی كه چرا میگویند. این دلخوری از همان جایی آب میخورد كه ذهن، گلهی گوسفندهایش را میچراند. جایی در دامنهی كوه، كه آب و علف بايد به اندازهی لازم، و كافی، یافت شود. این ذهنِ خوشخیال را ببینید. میگوید لازم. میگوید كافی. چهقدر پیشاندیشی پشت این كلمهها هست: از اینجا تا آنجا لازم است تا كافی. بقیهاش اضافه است. از اینجا تا آنجا را من در دامنهی كوهم تصور میكنم و كلمه را بعد میآورم كه مرا و شما را با هم به دامنهی این كوه ببرد. مثل بره و چوپان. كلمه اما سگ گله نیست. علف نیست. گرگ گله است. خودش از خودش تاریخ دارد و از پشت كوه چیزهایی میداند كه من نمیدانم و شما هم نمیدانید. مثلاً من نمیدانم كه شما بره نیستید، كلمه اما میداند و میدرد... دلخور نشویم...
It comes when you’re not waiting anymore When you’ve lost your hopes ’n locked your door It comes in swallows’ disguise Swallows from the cloudy skies It comes ’n comes with a message Appears in your window ’n sits on edge It comes ’n waits you all the night And leaves when you’re sleeping tight
How can I write the lines Lines of your laughter When it ceases before I seize it, And it comes slightly after What on earth my writing’s draft, My fair copy gets drafter And though my hand looks after, My pencil breaks after And my heart, After And my ice, Before them all
بارها از نزدیك این را دیدهایم، به تجربه. این را كه فاصلهای نیست میان عقل و جنون، میان بسیاری از لبهها با همزاد دیگرشان در سوی دیگر ِ طیف: رنج و لذت. عشق و نفرت. هستی و نیستی. ما دیگر به مفاهیم در قالب چیزها و غیر ِ چیزها نگاه نمیكنیم. مفاهیم برای ما سلبی و ایجابی نیستند: زشتی، دیگر نبودِ زیبایی نیست. چنان كه شر، نبودِ خیر نیست. به این جهانی كه همهی ما را با اندیشههایمان در بر میگیرد نگاه كنید. ببینید كه چقدر سنگینتر شده: من كه پیش از این وجود هماهنگ و یكپارچهای بودم از ظهور خیر مطلق، و هر آنچه با این خیر سر ِ جنگ داشت، تنها تاریكی بود، كه تاریكی هم نبود و جای خالی ِ نور بود، حالا آبستن ِ نیستیهایم میشوم. بله، نیستیهایم. میتوانم با نگاه، به یك هیچ خیره شوم. پیش از این میتوانستم؟ پیش از این تنها میتوانستم مرزهای امر موجود را ببینم، و آنجا كه امتداد ِ نگاهام از رفتن باز میایستاد، امر ناموجود در تاریكی خفته بود، نامرئی، و سبك. و چقدر غنیتر شده: مرگ، دیگر با اتمامِ زندگی تعریف نمیشود، دیگر به این سادگیها تعریف (و محدود به یك تعریف) نمیشود، خودش پا در میآورد، میرود كنار زندگی میایستد و با تمام وجود میمرگد. اینجا خردهریزهایی كه ذهنِ علمی، برای تعریف ِ مرگ، باید از زیر دست و پا جمع كند، گفتگوی بیپایانی است كه میان مرگ و زندگی در میگیرد. گفتگویی برابر: مرگ، دیگر بودناش را مدیون ِ نبود ِ زندگی نیست. *
Grzegorz Kmin – “The Prodigal Son(1)”
* من چیزی از اینها "نمیفهمم"، برای من اینها همه در مقامِ پرسشاند. فانوس ِ اشتیاق ِ ذهنام را كه به سویشان میگیرم، میپرند و میروند و رنگ میبازند. اینجا تنها شاعرانهگی ِسخن مرا پیش میبرد و گفتار دقیقی در میان نیست. من شناسا نیستم، و نظامی از گزارههای غیرعلمی میآورم كه خوش تعریف نیست و به كار فهم نمیآید، تنها به كار میپرسیدن میآید: كاری برای انجام دادن در زمان حال استمراری با یك پرسش!
(1) داستان تمثیلی "فرزندِ مسرف"، داستان پسری است كه بعد از اینكه تمام ثروتاش را به باد میدهد، به خانه باز میگردد، و در مفهوم نمادین به معنای كسی است كه انتظارات افرادی را كه به او زندگی بخشیدهاند و او را به عرصه رساندهاند، برآورده نمیسازد (از ویكیپدیا).