و خاطره اي كه براي خود مي زيد. بي كلمه در خويش. بي من مي زيد و مرا و اويي را كه به خاطر مي آورد، هم زمان. اين پيوند ماست و پيش تر از پيوند، گسست ماست از ما. فرديتي بي مركز كه حول خاطره اي محو، و طعمي از درون، خود را مي نمايد و لحظه اي بعد، از دور دست، دستي هم تكان نمي دهد. خاطره اي از ضربان، كه براي تپيدن به قلب نيازي ندارد. كه پيش از تولدش در جسم، بوده و در خيال شايد، كه در خيال هم نه، بسيار پيشيني تر، بسيار باستاني تر... و من كيستم كه اينها را بنويسم. مورخ نيستم. تنها ضرباني كه نبض اش از رگ هايم عبور كرده و نمي دانم شايد. من "كيست" نيستم. پرسشي هست كه هرگز مطرح نيست و پس اصلاً نيست. علائم نگارشي: تعجب به جاي سؤال: حيرت به جاي همه چيز و خودش. كه چگونه مي توان در تحير فرو مرد كه خالي از رنگ سؤال نيست. رنگ پريده شدن: رگ هايي با خوني كه سرخ هايي نيست و جريان هايي ندارد. تنها ضرباني براي خون ساكن اين اتاق. ديوارها و گوشه ها، ريتمي براي يك لرزش ملايم. براي لرزشي در اصول و بن هاي بنا. براي فرو ريختن ديوارهايي در يك خاطره. ويراني يك اتاق بر سر ما كه ساكن آن نيستيم و او ساكن ماست. خرابه-آبادي كه ساكن ما نيست. كه ماييم. من ام. منِ بي "كيست". منِ بي "است". مست؟
از چيزهايي كه نمي فهمم سردرد مي گيرم و پنهان مي شوم اما مي آيند سراغم. براي اين كه تعدادشان زياد است و براي اين كه خودم هم انگار نمي توانم رضايت بدهم به عمري كه پنهاني زندگي كرده باشم. مي نشينند دور تا دور، و مي گويند ما هم هستيم و در صفيم. در صف كه نيستند، در دايره اند: صفي كه نمي داند كجا شروع شده و كي نفر اول است. مي گويم به همه تان مي رسم اما مي دانم كه همين حالا هم حسابي دير است. كاغذم را در مايع ظهور فرو مي كنم و در هوا تكان مي دهم. هيچ چيز روي آن نمي نشيند. هيچ چيز. چهره دارند و تن ندارند. بيشتر چشم هايي هستند تا چيزهايي در چشم. كاغذ را كنار مي گذارم و مايع ظهور را سر مي كشم.
ويولن ها خانم هاي جوان و خودنماي اركستر، فخر فروش و غير قابل تحمل. كوهسار ناهموار صدا.
ويولا ها ويولن هاي تازه يائسه. پير دختراني كه هنوز صداي نيم پرده شان را حفظ كرده اند.
ويولن سل ها نجواي دريا و جنگل. آرامش. چشمان عميق. آن ها جلال و جبروت موعظه هاي كوه عيسا را دارند.
كنتراباس ها ديپلودوكوس* سازها. آه كه اگر روزي تصميم بگيرند نعره بلندشان را رها كنند، ناظران وحشت زده را از جا خواهند رماند، اما امروز مي بينيم شان كه در حالي كه نوازنده ها معده هاي آن ها را مي خارانند، با رضايت تاب مي خورند و مي غرند.
پيكولو لانه مورچه ي صدا.
فلوت فلوت نوستالژيك ترين سازهاست. اين دختري كه در دستان پان** پرهيجان ترين آواي جنگل و مرغزار بود، حالا خود را در دستان مردكي چاق و تاس مي يابد...! اما، با اين همه، او همچنان شاهزاده خانم سازها باقي مانده است.
كلارينت فلوتي با بيماريِ تورم. موجود بيچاره، گه گاه، صداي خوبي دارد.
اُبوا تنور اُبواي بالغ و پر تجربه. دنيا ديده. طبع درخشانش حساس تر شده است، خلاق تر. اگر اُبوا پانزده ساله باشد، اُبواي تنور در سن سي سالگي است.
باسون نوازندگان باسون مرتاضان اركستر اند. ميان دستان شان خزنده وحشتناكي را نگه مي دارند كه زبان دو شاخه اش را به آن ها نشان مي دهد. آن قدر تماشايش مي كنند تا هيپنوتيزم شود و ميان بازوان شان به خواب رود، و بعد خود به خلسه مي روند.
كنتراباسون باسون دوران سوم زمين شناسي.
زيلوفون يك بازي كودكانه. رود و جنگل. پرتوهاي ماهتاب، شاهزاده خانم هايي كه در باغ نخ مي ريسند.
ترومپت با صدا خفه كن دلقك اركستر. پيچ و تاب، چرخ و رقص. شكلك.
بوق هاي فرانسوي صعود به قله. طلوع آفتاب. بشارت. آه كه اگر روزي چون پرچم هاي كاغذي به اهتزاز درآيند!
ترومبون ها كمي آلماني مزاج. صوت سروش. سرود خوانان پشتي كليسايي كهن با عشقه ها و بادنماهاي زنگ زده.
توبا اژدهاي افسانه اي. ديگر سازها از صداي غران و عميق او به خود مي لرزند و از خود مي پرسند كي شاهزاده اي با زره جلا خورده به نجات شان مي آيد.
سنج ها نور تكه تكه شده.
سه گوش تراموايي نقره اي در ميان اركستر.
طبل تندر كوچولوي اسباب بازي. "كمابيش" تهديد آميز.
طبل باس آشفتگي. زمختي. بوم. بوم. بوم.
تيمپاني پوسته اي مملو از زيتون.
----- * دايناسور گياهخوار دوران ژوراسيك ** نيمه خدا - نيمه بزي سرزنده در اساطير يوناني كه ايزد جنگل و كشتزار است. - رونويسي براي حامد
اين من نيستم كه خودم را به ميان كلمات مي آورم. اين راوي است كه از روايت من باز نمي ايستد. راوي هست، و من به وجودش آگاهم. وقتي مي خواهم ميان بازوان يك حماقت كوچك به خواب روم، او روايتم مي كند و من نمي توانم صدايش را نشنوم. صدايش مي آيد و مرا از ميان بازوان خواب بيرون مي كشد و در دريايي از كلمه ها غرقم مي كند. كلمه ها را به من مي سپارد تا روايتگر خودم باشم. من اين را نمي فهمم. اين كه اين روايت، خود بازويي ديگر نيست براي خوابي ديگر؟
در تو كوهي بود هموارش كردند و درّه ات را پر. اكنون بر تو راهي صاف مي گذرد. - برتولت برشت، ترجمه علي عبداللّهي
به نوبه خود تصميم مي گيرم هيولايي شريف باشم. يقه ام را بالا مي كشم روي پوست خشن گردنام، و دستهايم و اين ناخنهاي كلفت را در جيب مخفي مي كنم. بعضيها فكر مي كنند همين كه ظاهر آبرومندي داشته باشي كه با آن ميان مردم بروي و بيايي كافي است: كفشهاي واكس خورده و گردن افراشته. خوب، من اين طور فكر نمي كنم. يعني شرافتام را هم، و علاوه بر آن مشتهايم را در جيبام دارم. اوضاع كاملاً مرتب است و تنها چيزي كه ندارم يك اوزالامااوتا ست. اوزالامااوتا نمي دانيد چيست؟ خوب...، من هم گمان نمي كنم كه دقيقاً بدانم.
ويلهلم عزيزم، مرا براي اينكه گوتهي تو را با هرمان هسه مقايسه مي كنم بايد ببخشي. اما نمي داني اين كتاب: «غمهاي ورتر جوان» چه اندازه مرا به ياد «گرترود» ِهسه انداخته است... چه شب غم افزايي پس از خواندن ورتر! به پيروي از نمي دانم گوته، يا مترجم كتاب، نثرم رنگي كهن گرفته... و چه خوب است اين نثر آهنگين، كه تاريكترين سايهاي از اعماق قلبم نيز در آن طنيني مي يابد، از براي خود. اين روزها چيزي، به قول ورترِ جوان خلأاي، سينهام را مي فشارد. فشاري از خلأ: نيرويي از فقدانِ نيرو. چطور ميتوانم اين چنين باشم؟ هيولايي كوچك و آراسته به كلمات. و ككم هم نميگزد از براي ديگري: انسان اين چنين است. اشكها درست پشت چشمهايم مخفي شدهاند. گاهي اجازه هم نمي خواهند، به ضربآهنگ موسيقي يا قافيه شعر سرازير مي شوند، بيآنكه چيزي، خلأاي از درونام بيرون رود. كاش اين خلأ، غم، هم دلي يا احساسي دگرخواهانه از اين دست را به راستي در درون ام مي داشتم. آه اگر مي داشتم! اما نيست كه نيست. بودناش هم، از نبودناش است. غصهي ناهمدليام را مي خورم، ويلهلم: بيدليام. مي بايست هم پا - و اگر نه هم درد - هم دل، در اين رودخانه باريك غرق مي شدم، كه بزرگ نميدارماش. كه نميتوانم بزرگاش بدارم. و بگذار خودم و همه مرا براي آن سرزنش كنند كه نفهميد و قدر نشناخت. چه كنم؟. ناسيراب ام!. و در چنين روزهايي، در تبي اين چنين، موسيقي چه طعم نابي دارد! خواهان سادهترينها شدهام: كلمنتي و موتزارت (كه تنها به ناماش مي انديشم و احساسات پرشور كودكانهاش را بهتمامي مي شنوم). و «فور اليز» را تا حد ممكن طوري مي نوازم كه اليز، بيش از اين از من نترسد.