Wednesday, November 22, 2006

به عکس هایم که نگاه می کنم، همان کسی را می بینم که همیشه می خواستم باشم و نبودم. نمی توانم خودم را با آنها یکی بپندارم. به آنها غبطه می خورم. به خاموشی شان، و خمیدگی ای که رویشان سنگینی نمی کند. عکس هایم حقیقی تر از من اند. گاهی حالتی کاملاً شخصی در نگاهشان هست که دوربین را، و چشم ناظری را که شاید همان راویِ عکس است، به هیچ می گیرد. در عکس، من با آسودگی و بی خیالی خاصی سوم-شخص می شوم. سوم-شخصی که بودن اش دلالتی بر چیزی غیر از خودش ندارد. بودن اش بیشتر از مساحت تصویر اش نیست. یعنی او در خودش کامل است، نیازی ندارد تا بیرون تصویرش هم باشد.

گاه یک لبخند، اگر در عکسی لبخند زده باشم، می تواند تمام این تصویر را مخدوش کند. لبخند پلی می شود میان من و راوی. بی شرمانه رابطه خودش و دوربین را، که نماینده جهان بیرون است، فاش می کند. این لبخند آشنا می خواهد سطح نمادین را ترک کند و به من بودن اش در دنیای حقیقی بپیوند. این کار تلاش اوست برای من شدن. نیاز اش به من بودن. برای همین، او هرگز آنی نمی شود که من می خواهم باشم. و هرگز نیستم.

Thursday, November 09, 2006

هی! ازش دور شو.
مهمترین دلیل شکوهمند بودنش اینه که ازت دوره.
به خودت نچسبونش.
شکوهشو به گند نکش.

M

Wednesday, November 08, 2006

وقتهایی که ناامید و کلافه می شوم، میل شدیدی به نابود شدنِ (کردنِ) همه ی چیزهایی که دارم پیدا می کنم. میل به اینکه خودم نابود شوم، تمام چیزهایی که سایر اوقات برایم مهم اند از بین بروند، نظم و ترتیبِ همه چیز به هم بخورد، تصویری که دیگران از من دارند خراب شود و ... . انگار کسی پشت هر فکری که می کنم با صدای بلند می گوید «به جهنم!». دو نفری با هم خراب شدن همه چیز را تصور (آرزو؟) می کنیم و هی جلو تر می رویم. این شخص (پریسای خسته و کلافه) بُعدی از وجود من است. بُعدی که هر وقت پیدایش می شود تمام آجرهایی را که با حوصله روی هم چیده ام برمی دارد و پرت می کند کنار. ظرف چند لحظه تا جایی که دستش برسد همه چیز را تخریب می کند. چیزی از من باقی نمی گذارد. به همراه کل این فرایند از همه ی استرس ها رها می شوم. وقتی چیزی مهم نیست، باری هم جایی سنگینی نمی کند. شاید همین حالت بی مسئولیتی است که خوشایند است و باعث این میل (به بی میلی) می شود. وا افکندن بار و بچگانه پا روی زمین کوبیدنِ خودخواهیِ آدمی. خودخواهی با لباسی دیگر: چیزی نخواستن. او با چیزی نخواستن اش درخواست می کند که چیزی از او نخواهند، چون او حاضر به داد و ستد نیست. خسته است و تنها می خواهد کمی «بیرون»ِ این قائله باشد.

Sunday, November 05, 2006

کام گرفتن از موسیقی در یک روزِ سراسر غم.
(- غم؟
- نه. شاید تنها سوگواری برای غمی که دیگر نیست. )
کلیتِ این حس فریبنده را می دانم. بازآفرینیِ آغوشی که تنها «خیال»اش از عطر آکنده است. به خیال محدودش می کنم.
(- محدود؟
- نه. با خیال می گسترانم اش تا به واقعیتِ زمخت محدود نشود.)

Thursday, November 02, 2006

یک جمع ایده آل: من دهانم را باز کنم و جمله هایی از آن بیرون بیایند که دیگران معنی آنها را می فهمند.حس کمرنگی داشته ام همیشه مبنی بر اینکه امنیتی که در تنهایی احساس می کنم برحق نیست. علامت وجود چیز بدی است. گناهی که پنهان اش می کنم، یا ترسی از فاش شدن حقایق. شاید فقط در تنهایی است که با خیال راحت خودم ام. یعنی در حضور دیگران وقتی که این خودِ راحت نیست امنیت هم نیست. برای همین "جمع" برایم به صورت یک دشمن در آمده. دشمنی در لباس دوست (دوستان). این که بسیاری از چیزها در مورد خودم نمی توانم تشریح یا توجیه کنم عجیب نیست اما نمی دانم چرا این نا توانی اینقدر برایم مهم است. همیشه از اینکه کسی بخواهد مرا با فعالیتهای عادی ام بشناسد بدم آمده. در دلم گفته ام شما که خبر ندارید. من شبیه اینها نیستم. وقتی به خودم به عنوان کسی فکر می کنم که شبیه اینها نیست، به همان خودی فکر می کنم که در تنهایی می شناسم. اما واقعیت این است که در تنهایی محض کلمات وجود ندارند. زبان وجود ندارد چون احتیاجی به آن نیست. وقایع، افکار و چیزهایی که نامی هم دارند از دنیای خارج به این تنهایی می روند و نامشان را از دست می دهند. پس من شناخت بیانی ام را از خودم از دست می دهم، اما همچنان بر روی چیزهایی که نیستم شناخت دارم. نمی خواهم ببینم که تحریف شده ام. پس با اینکه سکوت می کنم، شدیدا ناراحت ام. با اینکه ناراحتم سکوت می کنم چون نمی توانم چیزی بگویم. در واقع فکر می کنم هر جمله ای برای این که بتواند گفته شود باید گوینده ای داشته باشد. به جز این که باید ذهن ای وجود داشته باشد که جمله در آن شکل بگیرد، یک نفر هم باید باشد که به عنوان اول شخص مفرد خودش را به رسمیت بشناسد و حاضر باشد با اظهار جمله به وجود خودش اذعان کند. یعنی مسئولیت وجود داشتن خودش را بپذیرد. این پذیرفتن مسئولیت، در هر اظهاری به طور ضمنی اتفاق می افتد. اگر من وجود مستقلی هستم و چیزی گفته ام باید بتوانم کارهای زیر را انجام دهم:
* اگر کسی آن را نشنید، دوباره آن را تکرار کنم.
* اگر کسی آن را شنید و منظورم را نفهمید، برای او شرح کامل تری بدهم که بفهمد.
* اگر کسی آن را فهمید و با آن مخالف بود، دلایلی برای دفاع از آن ارائه کنم.
* {مشکل تر از همه:} نیت ام را از بیان چنین جمله ای توضیح دهم. (آیا همیشه به راحتی می توان گفت تنها نیت موجود بیان حقایق است؟)
ضمناً باید عواقب آن از جمله موارد زیر را بپذیرم:
* مانند هر کار دیگری، به زبان آوردن یک جمله فاعلی دارد که من ام. بعد از این من به عنوان کسی شناخته خواهم شد که چنین جمله ای را گفته است.
* شنونده به دنبال منظور من خواهد گشت. یعنی چه بسا چیزی که گفته ام را به چیزهای دیگری ربط بدهد و نتایج زیادی از آن بگیرد؛ نتایجی در مورد من یا سایر جمله هایی که ممکن است بگویم.
* اگر بحثی درگرفت و ارزشِ (مثلاً صدقِ) جمله من زیر سوال رفت، اگر نمی توانم از آن دفاع کنم، باید نظر نهایی ام را در مورد آن اعلام کنم: این که حالا آن را فاقد ارزش می دانم (حرف ام را پس می گیرم و به تعبیری از گفتن آن پشیمان می شوم) یا این که مثلاً علیرغم نداشتن توجیه هنوز آن را معتبر می دانم.