Friday, August 18, 2006

تعریف کردن بوضوح یک خیانت به درک است. چیزی را با تمام ابعادش درک می کنیم ، بعد سعی داریم تعریفش کنیم. از یک چیز ، فارغ از سایر چیزها ، ابعادی درک می کنیم حال آنکه هنگام تعریف در بیان چیزهای تشکیل دهنده یا مرتبط با آن می کوشیم. چه مضحک است این توهم که چیز تعریف شده ، همانیست که درکش کرده ایم.

M
بعضی اوقات نکوهش کردن دروغ از درک نادرست نسبت به هدف برقرای ارتباط ناشی می شود. هدف از گفتن ، پرداخت مفاهیمی در ذهن شنونده است. این مفاهیم ، آنجا یک ساختار سلسله مراتبی را تشکیل می دهند. در پایین ترین سطح ، مفاهیمی حاصل از تجسم اجزای صحبت قرار دارند که شنونده با مرتبط ساختن آنها مفاهیمی خلق می کند که در سطح بالا تری قرار می گیرند. این روند ادامه یافته و مفاهیم سطوح بالاتر و بالاتر خلق می شوند. چیزی که در ذهن شنونده باقی می ماند ، مفاهیم سطوح بالاست. اگر گوینده ، آگاهانه گفتاری بر زبان جاری کند که مفاهیمی خلاف واقع در پایین ترین سطح این ساختار بوجود آیند ، دروغ گفته است. گاهی واقعی بودن تجسم ها در سطح پایین منجر به ایجاد مفاهیم غیر حقیقی در سطح بالا می شود. اینجاست که کارکرد دروغ آشکار می گردد : ایجاد مفاهیمی حقیقی تر در سطح بالا به قیمت قربانی کردن واقعیت مفاهیم سطوح پایین.
از یک دوست انتظار ندارم که همیشه راست بگوید. انتظار دارم دروغی نگوید که برایم فاش شود.

M

Sunday, August 06, 2006

شده گاهی حس کنی می خواهی چیزی را از بس که پر از رنگ و نور و لبه است در آغوش بگیری تا پنهانش کرده باشی؟ طوری که انگار بخواهی داشته باشی اش، به قیمت اینکه روی واقعیت وجودی اش سرپوش بگذاری... فوراً آن را به خودت بچسبانی و لبه های تیزش را که در گوشت تنت فرو می روند ندیده بگیری. دلت بخواهد همه این لبه های تیز را ندیده بگیرند. تو را با آن جفت بپندارند و گمان کنند که در تو حل شده است. می خواهی در تو حل شده باشد که نبینی اش. که مجبور به دیدنش نباشی.
رنگ، نور، لبه ها و مرز ها. این تویی. من کنار می ایستم و نگاه می کنم. در آغوش نمی گیرم تا بتوانم لمس ات کنم.