Wednesday, July 05, 2006

تاکید همیشه بر روی اثبات چیزی است که وجود ندارد. وقتی چیزی را توضیح می دهیم، سعی می کنیم وادارش کنیم که باشد، اما نیست. می خواهیم وادارش کنیم همان باشد که ما گفته ایم. چیزهایی که قبل از گفتن ما خودشان «هستند» را اصلاً توضیح نمی دهیم چون نیازی به این کار نیست، یا شاید انجام این کار تردید در وجود آنهاست. گاهی چیزهایی در مورد ما وجود دارند که وقتی توضیحشان می دهیم رنگشان می پرد! این ها «هستند»، اما وقتی مورد توجه قرار می گیرند خودشان هم به بودنشان شک می کنند. حتی واقعیت های واقع شده ی ما هم این را می دانند و دوست ندارند با چیزهای خیالی هم ردیف شوند. پس رنگشان را به صدای ما می دهند و از میان می روند. درست همان موقعی که با صدای رسا از حقیقت ها سخن می گوییم، حقیقتِ موجودِ عینی از میان می رود. البته ما زیاد این کار را نمی کنیم. حرف می زنیم تا جهانی را خلق کنیم که پیش از گفتن ما وجود ندارد. و البته صدای ما رسا نیست.

Tuesday, July 04, 2006

ازدحام ابژه ها کلافه ام کرده است. هر کدام به تنهایی یک «ساعت» اند. زمان در آنها فرو نمی رود، بلکه مماس با سطحشان روی صفحه ی صاف باقی می ماند. نورش چشمم را می زند. مثل کفشی که امروز پایم را می زد و این کلافگی مضاعف. وقتی چیزی چیزی را می زند جایی برای حضور «ذهن» باقی نمی ماند. تمام فضا مثل براده های آهن دور آن چیز جمع می شود و به آن می چسبد. این گونه ابژه ها و من به هم می چسبیم. چشم هایم را روی هم فشار می دهم. سعی می کنم فکر کنم اصلاً نیستند. نمی توانم.