پ
نوشته بازي ها

Wednesday, July 05, 2006
 
تاکید همیشه بر روی اثبات چیزی است که وجود ندارد. وقتی چیزی را توضیح می دهیم، سعی می کنیم وادارش کنیم که باشد، اما نیست. می خواهیم وادارش کنیم همان باشد که ما گفته ایم. چیزهایی که قبل از گفتن ما خودشان «هستند» را اصلاً توضیح نمی دهیم چون نیازی به این کار نیست، یا شاید انجام این کار تردید در وجود آنهاست. گاهی چیزهایی در مورد ما وجود دارند که وقتی توضیحشان می دهیم رنگشان می پرد! این ها «هستند»، اما وقتی مورد توجه قرار می گیرند خودشان هم به بودنشان شک می کنند. حتی واقعیت های واقع شده ی ما هم این را می دانند و دوست ندارند با چیزهای خیالی هم ردیف شوند. پس رنگشان را به صدای ما می دهند و از میان می روند. درست همان موقعی که با صدای رسا از حقیقت ها سخن می گوییم، حقیقتِ موجودِ عینی از میان می رود. البته ما زیاد این کار را نمی کنیم. حرف می زنیم تا جهانی را خلق کنیم که پیش از گفتن ما وجود ندارد. و البته صدای ما رسا نیست.
 
 
ازدحام ابژه ها کلافه ام کرده است. هر کدام به تنهایی یک «ساعت» اند. زمان در آنها فرو نمی رود، بلکه مماس با سطحشان روی صفحه ی صاف باقی می ماند. نورش چشمم را می زند. مثل کفشی که امروز پایم را می زد و این کلافگی مضاعف. وقتی چیزی چیزی را می زند جایی برای حضور «ذهن» باقی نمی ماند. تمام فضا مثل براده های آهن دور آن چیز جمع می شود و به آن می چسبد. این گونه ابژه ها و من به هم می چسبیم. چشم هایم را روی هم فشار می دهم. سعی می کنم فکر کنم اصلاً نیستند. نمی توانم.
 



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 / July 2009 / September 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links