Friday, January 27, 2006

Die Krähe
(Franz Peter SCHUBERT *)

The Crow
A crow has accompanied me
Since I left the town,
Until today, as ever,
It has circled over my head.
Crow, you strange creature,
Won't you ever leave me?
Do you plan soon as booty
To have my carcase?
Well, I won't be much longer
Wandering on the road.
Crow, let me finally see
Loyalty unto the grave!

--Poem: Wilhelm Müller- Translated by Celia A. Sgroi
--Illustration: Erstarrung - by Lotte Lehmann

تنها یکی
آن که خسته تر است.
(شاملو)

Wednesday, January 25, 2006

تصویر زدایی
ایستاده ام همین جایی که بیش از هستم نیستم. ایستا با دو الفِ کشیده دراز است و به درازا می کشد این نبودن. دست هایی باز از دو طرف، که این خود تمرینِ تعادل است: چیزی نساختن. من قادر به ترک تو نیستم. که هر بار با من در من می آیی. با دست های باز می پذیرمت تا رهایت... نه، می پذیرمت بی تا. که چشم هایت را وقتی این خط را تمام می کنی دوست دارم. نمی توانی این خط را بخوانی، آن را پیش از آن که نوشته باشم خوانده ای. پس تنها اسم ها را برایت می نویسم... دنیای درون من. تاریکی. شمع. ابهام. اسمِ من. اسمِ تو.
نور را روی تاریکی اگر بپاشم یا بریزم...، راز آن جا ست.

در کنار رودخانه من فقط هستم
خسته ی درد تمنا،
چشم در راه آفتابم را.
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد.
(نیما)

Sunday, January 15, 2006

بعد از بهشت بر فراز برلین
آدم هایی هستند که سیاه و سفیدند و همه چیز را می بینند. راه می روند و با لبهای سیاهشان سیگارهای سفید دود می کنند. می روند و می آیند، تصادفاً بین ما قرار می گیرند و از میان ما می روند. ما آدم رنگی ها آنها را نمی بینیم. آنها برای دنیای رنگی ما خواب های سیاه و سفید می بینند و ما همان خوابیم که در حقیقت رنگی هستیم و رنگمان تنها چیزی است که آنها نمی بینند. دغدغه ی این آدم ها می شود خودِ زندگی ما: آنها پرسه می زنند و ما نفس می کشیم. این قدر به ما نزدیکند که وقتی پرسه می زنیم زیرپاهایمان دراز می کشند. ما صدای نفس هایشان را می شنویم، اما رنگ نمی گذارد ببینیمشان. آنها زیر ِ رنگ اند، بی رنگ و برای همین همیشه ناشناس.
یک بار یکی از این آدم ها دنبالم کرده بود. انگار که من هم مثل مکان و زمان و جهان یک مفهوم ام. هر چه می آمد به من نمی رسید. می خواست صورت ام را ببیند اما صورت من ایده نبود. چشم نداشت.

حقیقت و زیبایی
جستجوی حقیقت و زیبایی ست
ش امینی - حقیقت و زیبایی/ جستجوی حقیقت و زیبایی ست/ و آدمی/ تاریخ اش را/ بیهوده تلف کرده است

Saturday, January 14, 2006

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ وقت زنده نبوده است.
(فروغ)


نخ نازکی است، دور گردنم می بندم و راه می افتم
هیچ چیز هم راه نمی بَرَدم
این راه مرا برای این می برد
نه، برای این می رود
که قبل از او
هوای خانه خفه ام کرده بود
قبل از طناب
قبل از صدایی که بلند باشد
و صدای مرا گم کند
آنجا هنوز آدم هایی هستند که نگرانم می شوند
مرا صدا می کنند
مرا می بارند
این جا دیگر کسی نیست
این-جا ی مرا می برند
می بارانند
و دیگر تو هم نیستی
تویی
که همیشه ضمیر غایبی
همین هم نیستی
می ترسم
باید این ها را جایی بنویسم
خودکار ندارم
خودکارم آن جاست
باید سر نخ را بگیرم
و برگردم.

Friday, January 13, 2006

Sunday, January 08, 2006

ذهنم روشن بود: نه هیچ نمکی وجود داشت
و نه در مغزم هیچ خونی که بر اندیشه ام راه بندد
ایکور، گاوین بنتاک

کسی دقیقاً نمی دانست داستان برای او از صبح زود شروع شد یا از یک لحظه ی کاملاً معمولی دیگر بین روز. همه چیز را خوب به خاطر داشت و شاید برای همین کسی نمی توانست زمانش را بداند. او همه چیز را با هم و جداگانه به خاطر می آورد. می توانست به آنها با اسمشان، تصویر صورت ها و یا رنگ هایشان فکر کند. به خوبی می دانست یک چیز از کجا شروع می شود و از کجا دیگر نیست و به جایش خلأ است، یا چیز دیگری هست که خودش از آنجا تا جای دیگری امتداد دارد. اما چیزها در ذهن او چنان مرتب بودند که وقتی آنها را می دید از این که همان طوری هستند که باید باشند تعجب می کرد. وقتی آنها را نمی دید شگفت زده می شد که چرا آنها را نمی بیند و تعجب نمی کند. کسی نگفته بود که این ماجرا باید زمان شروعی داشته باشد که مثلاً یک روزی از هفته باشد و دیروزش که آن هم روزی از همان هفته یا هفته ی قبلش بوده به این چیزها فکر نمی کرده یا آنها را به خاطر نمی آورده است. اما او که خودش توی داستان بود، به طرز مبهمی حس می کرد که چیزها دیگر آن طوری که در ذهن او مرتبند نیستند. یا بوده اند و حالا از بین رفته اند یعنی آدم هایش مرده اند و غیر آدم هایش به جای دیگری منتقل شده اند. مثلاً جایشان با هم عوض شده یا ترتیبی داده اند که او آنها را با هم اشتباه بگیرد. نه این که این طور باشد، اما به نوعی حس می کرد که این طور بودن اصلاً غیر ممکن نیست. انگار در ذهن او همه چیز زیادی سر جای خودش بود. شاید برای همین بود که روی تکه کاغذی که از آن موقع جلویش گذاشته بود هیچ چیز نتوانسته بود بنویسد. شاید دوست داشت بمیرد اما تکلیف جهان را بعد از پایان داستان نمی دانست. مثلاً او حس خوابیدن داشت و دقیقاً می دانست خوابیدن یعنی چه. اما این که بخوابد واقعاً هم برایش مهم نبود. یا دوست داشت وانمود کند که خیره شدن به کاغذ و فکر کردن به تمام چیزهایی که از آن موقع داشت می کرد برایش حیاتی تر از خوابیدن است. اگر چیزی می نوشت و هر کلمه با دو تا پا از دل کاغذ بیرون می آمد و راه می افتاد می رفت چه می شد. در واقع همین را می خواست بداند. کسی باید سر او را با دو دست محکم نگه می داشت که اتفاقی چیزی برایش نیافتد. اگر فکرِ چیزی از یادش می رفت، خودِ آن چیز کجا می رفت؟ چه طور بدون حافظه ی او می توانست چیزی همان باشد که هست؟ انگار داستانی نوشته بود که حالا به حساس ترین نقطه ی آن رسیده بود و باید تا نوشتن بقیه اش زنده می ماند. خودش را در مقابل جمله های داستان مسئول می دانست. صفحه ی کاغذ همان طور سفید جلوی رویش بود و او نمی توانست کلمه ای از ذهن اش بیرون بکشد. فکر کرد باید خودش را از خواب و مرگ و فراموشی حفظ کند. او بسیار مهم بود. چقدر همه چیز ساده به نظر می رسید. انگار کره ی جهان شیشه ای بود و آبِ این شیشه حالا زلالِ زلال شده بود. شیشه ی نازکِ شکننده. از تلنگر می ترسید و وقتی قلم را روی کاغذ گذاشت فهمید که می خواهد خودش را محکم در آغوش بگیرد. دست هایش را دور خودش حلقه کرد و بعد کم کم در آغوش خودش مخفی شد.