پ
نوشته بازي ها

Thursday, December 21, 2006
 
از آن وقت هایی است که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیاندازم یا نه. این کسی که در خفا پاک اش می­کنم و خفه می شود خودم هستم. این مهم است. من دچار خفقانم و با هیچ فضایی در تمام دنیای خاطرات­ام احساس راحتی و رهاشده­گی نمی کنم. تمام این فضاها در و دیوارهایی دارند که اضطراب و تنش از آنها می­بارد. تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانیهای تمامیت طلبانه. خوابهایم نمی گذارند خودم را به بیخیالی بزنم. واقعیتِ بودنشان از بیداری ام پررنگتر است. بیش از همه ناراحتیم از اینست که چرا ناآرامی دنیای درونم نمی گذارد پایم را از خودم بگذارم آن طرفتر. کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شوند را ببینم. بتوانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. نمی توانم. روزنامه ها برایم زیادی غیر واقعی هستند. پرداختن به آنها به نظرم ریاکارانه می آید. تنها برگهای خاطرات را ورق می زنم. و هرچه ورق می زنم به جمع بندی نهایی نمی رسم. بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه موضعی اتخاذ کنم؟
تمامیت، نداشتنی است. دقیقاً نداشتنی. با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله می­شود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.
تحمل ندارم جایی باشم که بودنم نه هدیه ای، که باری است. ایستادن با دو پا بر نقطه ای زمین و انداختن وزن شصت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کنند فضای خالی یک صندلی، یک تخت یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش می­نامیم؟ آگاهی از این که عین کمال نیستیم و پاک هم نمی شویم؟
 
z Comments:
ورق زدن خاطراتی که همیشه به زعم تو بوده اند به هیچ نتیجه ای ختم نمیشوند که بتوانی موضع بگیری در مقابل روزنامه ها. خاطراتت پر است از آدمهایی که زمان را نه چنان که تو متصوری دریافته اند. خاطراتت خالی است از روزنامه هایی که هرگز نخوانده ای.
دریافت یعنی احساس چیزی به تمامیت. هر گاه چیزی را دریافت کنی یا تمامیت گریز میشوی یا تمامیت طلب. هیچ وقت بی بند و بار نبوده ای در سخن گفتن اما خوب نیست چرا که از روی ترس بوده این برج و باروهایی را که همیشه اطراف خودت ساخته ای! راستی از کدام غول ترسیده ای همیشه تمامیت گریز؟
(شاید حرفهایم خیلی قدیمی اند یعنی نمیخورد به پری سای دو سال گنده تر!!؟)
 
بی خیال دیگران شو
 
Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]





<< Home



Email
English Blog

Archives
May 2005 / October 2005 / November 2005 / December 2005 / January 2006 / February 2006 / March 2006 / April 2006 / May 2006 / June 2006 / July 2006 / August 2006 / October 2006 / November 2006 / December 2006 / January 2007 / February 2007 / March 2007 / April 2007 / May 2007 / June 2007 / August 2007 / October 2007 / November 2007 / December 2007 / January 2008 / February 2008 / April 2008 / June 2008 / July 2008 / October 2008 / November 2008 / December 2008 / January 2009 / February 2009 / March 2009 / April 2009 /


Powered by Blogger

Subscribe to
Posts [Atom]

Links