از آن وقت هایی است که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیاندازم یا نه. این کسی که در خفا پاک اش میکنم و خفه می شود خودم هستم. این مهم است. من دچار خفقانم و با هیچ فضایی در تمام دنیای خاطراتام احساس راحتی و رهاشدهگی نمی کنم. تمام این فضاها در و دیوارهایی دارند که اضطراب و تنش از آنها میبارد. تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانیهای تمامیت طلبانه. خوابهایم نمی گذارند خودم را به بیخیالی بزنم. واقعیتِ بودنشان از بیداری ام پررنگتر است. بیش از همه ناراحتیم از اینست که چرا ناآرامی دنیای درونم نمی گذارد پایم را از خودم بگذارم آن طرفتر. کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شوند را ببینم. بتوانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. نمی توانم. روزنامه ها برایم زیادی غیر واقعی هستند. پرداختن به آنها به نظرم ریاکارانه می آید. تنها برگهای خاطرات را ورق می زنم. و هرچه ورق می زنم به جمع بندی نهایی نمی رسم. بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه موضعی اتخاذ کنم؟
تمامیت، نداشتنی است. دقیقاً نداشتنی. با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله میشود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.
تحمل ندارم جایی باشم که بودنم نه هدیه ای، که باری است. ایستادن با دو پا بر نقطه ای زمین و انداختن وزن شصت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کنند فضای خالی یک صندلی، یک تخت یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش مینامیم؟ آگاهی از این که عین کمال نیستیم و پاک هم نمی شویم؟