Wednesday, May 25, 2005

من در این شهر زندگی می کنم. بین این آدم ها. زنهایی با کفش های ورزشی. مردهایی با کمربند های قفل دار. هیچ وقت سرم را بلند نکرده ام که ببینمشان. من سرم توی لاک خودم بوده. بستنی خودم را لیس زده ام و از کنارشان گذشته ام. من به مدرسه و دانشگاه و کتابفروشی رفته ام و برگشته ام به اتاق خودم. یک راه راست را هی رفته ام و آمده ام. در واقع در این شهر زندگی نمی کنم. خیابان هایش را نمی شناسم. آدم هایش را، درخت هایش را نمی شناسم. از کل این شهر فقط چند تا خیابان و آدم و درخت را یاد گرفتم. پس اینجا شهر من نیست آن طور که اتاقم اتاق من است. من در اتاقم چه کار می کنم؟ اسم اش زندگی هست یا نه. هر چه هست خسته ام کرده.
نه. فقط شب ها نبود. اینجا زمان مطرح نمی شود. روز با روز بعد فرقی ندارد. حالا روشن هم باشد، مطرح نیست. روز ها هم بود دیگر. من خونریزی می کردم. خودم آب شده بودم، فقط لباس خونی ام مانده بود. بعد از آب شدن، دیگر فرقی نداشت. هزار روز هم که با هزار شب می گذشت همان طور آن لباس آنجا افتاده بود و یک قورباغه زخمی شاید توی جیب سینه اش رفته بود که آن طور هنوز خون می آمد.
خسته شدم از عصبانی شدن ای که مفعول ندارد. چرا. واقعاً چرا.
p.s. We are ugly but we have the music

Tuesday, May 24, 2005

رفته ای که بخوابی. یکدفعه قل می خوری و از هفت طبقه تخت می افتی پایین. سرت خورده به کف سنگی اتاق. وسط اتاق دراز کشیده ای. مرده ای. دست هایم را می گیرم روی چشم های بازت. گریه می کنی. ندارم را. نمی توانم را گریه می کنی. می گویم نداشتم را گریه کن. نمی توانستم را.
شمع را می نشانم توی کاسه. یک کاسه ی سفالی. هدیه اجیبی است. کبریت می آورم روشـ ن می کنم. یکی از کپسول های شفاف را باز می کنم و از آن گرد طلایی رنگ می پاشـ م روی شعله. بو می کنم. چراغ را خا موش کرده ام. شعله خیلی کوچک است که اتاق را روشـ ن کند. اشـ ک شمع فرو می رود توی خود شمع. نمی ریزد پایین. دوباره مجاب می شوم که باید همه را بسوزانم. تازگی ها خوانده ام شـ ان. آخر مگر یک شمع کوچک چه قدر عمر می کند؟ گیریم همه اش بریزد تو تن خود اش. بعد که دوباره آت اش نمی گیرد. می توانم فوت کنم. چه دل سنگی می خواهد که فوت نکنم. که فقط نگاه کنم سوختن اش را و بوی اجیب اود. به شعله دست می زنم داغ نیست. سرد سرد است. کاغذ ها می سوزند یعنی؟ این آب شدن را به هر چه گرماست ترجیح می دهم. قطره قطره قطره توی دل شمع. یک حفره درست می شـود. ته اش خیلی زود دیگر معلوم نیست. ته اش همان اول اش بود. قبل از قبل از آت اش کردن کبریت. حالا دیگر از اول ِ ته اش گذشته. دیگر من فوت کنم با بخوابم فرقی ندارد. او به راه خود اش می رود. ته راه اش را دیده بودم یک دفعه. حالا دیگر نه. حالا اتاق، دیگر تاریکی اش معلوم نیست.
انار دلی را ماند
که بر کشتزارها می‌تپد،
دلی شریف و پست شمار
که در آن، پرنده‌گان به خطر نمی‌افتند
دلی که پوست‌اش
به سختی، همچون دل ماست
اما به آن که سوراخ‌اش کند
عطر و خون ِ فروردین را هِبِه می‌کند
...
-لورکا

Monday, May 23, 2005

...
نمی خواهم چهره اش را به دستمالی فروپوشند
تا به مرگی که در اوست خو کند
برو، ایگناسیو! به هیابانگ شورانگیز حسرت مخور!
بخسب
پرواز کن
بیارام
دریا نیز می میرد.


-لورکا

به عکس سیاه و سفید بتهوون توی جانواری نگاه می کنم. و به چشم هایش، که با مدادرنگی آبی کرده ام. همان عکس ای است که همه جا ازش هست. با موهای آشفته و چانه ی مصمم. پرینتر ام جوهر رنگی نداشت و بتهوون ِ اتاقم برای همیشه سیاه و سفید شد. ای کاش این قدر بهش فکر نمی کردم. چانه ی من اصلاً شبیه بتهوون نیست. چشم هایم هم آبی نیست.

می دانید که. اینها تنها ویژگی های بتهوون هستند که من ندارم.

ولی من جوهر رنگی هم ندارم.

داستان من اینجا تمام می شود. باید کتاب را بست. جمله ها را نمی توان از آخر به اول خواند. هزار بار دیگر هم اگر بنویسم همین اند. خودشان را تحمیل می کنند که همین باشند. دیگر نمی شود. باید کتاب تازه ای دست گرفت. باید خوشحال بود که این جمله ها دیگر مصرف شده اند. دفن شده اند توی کتاب بسته و دیگر خودشان را تحمیل نمی کنند. حتا همین هم که نوشته ام زیاد است. جمله ی آخر، همیشه اضافی ست.

Sunday, May 22, 2005

قبل از نوشیدن
مرا به میخ می کشند
و به جای خون
در رگهایم
هورمون تزریق می کنند
من خودم نیستم
کس دیگری هستم
خونم مزه شراب می دهد
و اشک هایم
صورتم را نمی سوزاند
من خودم نیستم
هورمون ام
هـ و ر مـ و ن
تکیه داده ام به همان قفسه ی همیشگی ِ قسمت کتابهای تاریخی. یک نفر با سر خم کرده از آن طرف می آید و جلوم می ایستد. منتظر است سرم را از روی کتاب بلند کنم تا سلام کند. زیر چشمی دیده ام اش. اشتباه گرفته حتماً. نمی شناسم. حوصله ندارم سرم را بلند کنم. حوصله ندارم دوباره اشتباه گرفته شوم. آه خدا... . دستش را جلوم تکان می دهد. "پریسا!" به خودم زحمت می دهم سرم را بلند کنم. جوان خوش قیافه ای است. در نگاهم اثری از آشنایی نیست. فقط دارم وراندازش می کنم. "اینجا چی کار می کنی؟" من اینجا هر کاری بخواهم می کنم. چرا باید جوابش را بدهم. "حواست کجاست؟" ببین آقای محترم. من پریسا نیستم. ولی الان واقعاً نمی توانم این را برایت توضیح بدهم.هزار دفعه این مسئله تکرار شده. دوستِ پریسا ست ولی به من معرفی اش نکرده. مرا هم که هیچ وقت معرفی نمی کند. از من بیزار است. من هم هستم. بیزار از خودش. بیزار از دوست هاش.

Saturday, May 21, 2005

داستان مربوط به روزهایی است که من تازه کافکا می خوانم. کافکا خواندن ام تحت تاثیر میلان کوندرا ست و او هم گفته کافکا را باید مثل رمان خواند، یا به هر حال یک جایی چیزی شبیه به این گفته. سر کلاس نشسته ام و کتاب زیر جزوه ام باز است. نامه هایی به میلنا. نه. زیر جزوه نیست. بازِ باز است جلوم. آخر کلاس تمام شده و بچه ها دارند می روند بیرون. این روزها تنــــها هستم. با کسی نتوانسته ام ارتباط خاصی برقرار کنم. فقط یک دختر همکلاسی هست که از وقتی یکبار پول تاکسی اش را حساب کرده ام شروع کرده به نزدیک شدن بهم. از دستش فرار می کنم چون می خواهم کتاب بخوانم و او اهلش نیست. در واقع اهل هیچ چیز به جز ماتیک های صورتی و بریتنی اسپیرز نیست. من دوست دارم که آخرین نفر بروم بیرون از کلاس. در واقع آخرین نفر هم بیرون می روم. هر کلاسی می خواهد باشد. می نشینم اول کلاس خالی شود بعد وسایلم را جمع کنم. پس باید موقعی که بچه ها یکی یکی از پشتم یا جلوم می گذشتند و می رفتند بیرون همان طوری به خواندن نامه های کافکا ادامه داده باشم. همان طوری بی قید و بی خیال. اما این فقط یک احتمال است. یک امکان از میان صد امکان. در واقع می تواند این طور نباشد. آن هم وقتی من به یکی از همکلاسی ها توجهات ویژه داشته باشم و منتظر باشم او که همیشه نفر آخر قبل از من است سرک بکشد ببیند چه کتابی می خوانم. در واقع این روزها من خیلی خجالتی هستم و اگر ازم بپرسد اسم کتاب چیست فقط می توانم کتاب را دراز کنم جلوش. بعد نگاهش کنم که کتاب را ورق می زند و می گوید اوه کافکا! و ازم می پرسد مسخ را خوانده ام یا نه. به زحمت می گویم که قسمت هایی از فیلم اش را دیده ام فقط. او هم دیده است. می گوید مسخ را فقط باید با ترجمه ی فرزانه طاهری خواند. و نقد ناباکوف. دیگر تقریباً می توانم کتاب را هدیه کنم بهش. حواسم به حرف هایش نیست. به میلان کوندرا فکر می کنم و تصویری که از برونلدای آمریکا می دهد. تابلوی زشتی ِ عظیم. زشتی ِ اغواگر. فکر می کنم که او هم، البته نه مثل برونلدا، ولی در حد خودش چاق است. فکر می کنم که اغوا شده ام.
یواشکی به این فکر می کنم که من زیاد هم وحشتناک نیستم. نه فقط به آن وحشتناکی که به نظر می رسم نیستم، بلکه اصلاً وحشتناک نیستم. فقط همیشه چیزی کم داشته ام. هر دفعه یک چیز. و به خاطر همان چیز ِ کم است که چشم هایم سرخ شده اند. به خاطر همان است که این دندان های تیز را دارم. وقتی می نویسم روی کاغذ، دستخط ام چیزی کم دارد. هر کلمه را خوش خط نوشته ام، در واقع با نهایت تلاشم هر کلمه را خوش خط نوشته ام، اما آخرش که به کاغذ نگاه می کنم آشفته است. یا به هر حال چیزی از زیبایی کم دارد. برای همین دیگر این قدر بی اعتنا می نویسم که بد خط ِ بد خط باشد. نگاه که می کنم- وقتی عاشقانه نگاه می کنم- باز یک چیزی در نگاهم کم است. می دانم. نگاه ِ درست و حسابی نیست. عاشقانه هست ولی نیست. همین است که عینک تیره می زنم، یا اصلاً نگاه نمی کنم که نمی کنم. حتا حتا وقتی می ایستم، قامتم از چیزی که باید باشد، از یک قامت واقعی، یک چیزی خدایا یک چیزی کم دارد. راست نیست. خم هم نیست. لباس که می پوشم، لباس به تنم نمی نشیند. می خواهد سر بخورد بیفتد پایین. نمی افتد. نمی ایستد هم. افتضاح است. برای همین است اصلاً که پوست گرگ تنم می کنم و وحشتناک می شوم. می روم بین گرگ ها. گرگِ گرگ نمی شوم چون نمی توانم بدرم. ولی می توانم برای قرص ماه زوزه بکشم. این تنها کاریست که خوب انجام می دهم. هر شب زوزه می کشم. هر شب، کمی گرگ تر می شوم.

Thursday, May 19, 2005

پسر کوچک که دیگر خیلی کوچک تر بود گفت این چهار خرما را به شما می دهم که ببخشید چهار انار نیستند. خرماها را گذاشت کف دستم همه لیز خوردند ریختند زمین. هر کدام به اندازه ی یک سنجد. سیاه. خم شدم به جمع کردن. هی جمع می کردم هی می ریختند. شمردم گفتم اینها که هشت تاست. گفت چهار تایش را من دادم. آن چهار تایی را که خدا گفته هیچ وقت لازم نیست بشمری. یادم آمد همان روز ترسیده بودم. از درخت هایی که می آوردند کنار ساحل دریا تا نیم تنه فرو می کردند توی خاک شنی نرم. خاکش بارور نبود. ما چهار نفر نبودیم انگار. مامان گفت دیدی گفتم چه خانه ی خوبی پیدا کرده ایم. برایمان درخت هم می کارند. گفتم این همان خانه است که می گفتید؟ همین خانه که پسرک- خرما ها را نشانش دادم. دیدم چرا هفت تاست. چرا هفت تاست. برادرم کجاست. برادرم از خانه بیرون آمد. پسرک شده بود. کوچک شده بود مثل بچگی های من با صدای جیغ حرف می زد. گفتم مرا چیز-خور کرده اید؟ این کِی به دنیا آمده خودش کجاست. خودش مرده بود و می دانستم. فقط یک شب خوابیده ام و مرده بود و این یکی چقدر شبیه خودم بود و اصلاً دختر بود. زنده بود. از درخت ها ترسیده بودم و خدا گفته بود وقت ترس باید خرما بدهید به هم. اما اینها خرما نبودند. انار بودند. اما هفت تا انار نبودند چون ما چهار نفریم یا سه نفر. که چهار و چهار می شود هشت و سه و سه می شود شش. پس چرا هفت تاست هر چه می شمرم. یک خرما کجاست یا چرا زیادی است.
و بعد دلم سوخته بود برای ویولنی که می زد و ریاضیاتی که توی مدرسه یاد گرفته بود و حالا باید اول حرف زدن یادش بدهم که این طوری با این صدای جیغ از آن خانه بیرون می آید و بعد شمردن، که بازمی دیدم از یادش رفته است...
و بعد باور کرده بود. مرده بود. آن قدر گریسته بود که باورش شده بود. آن قدر که جلوی آینه بارور شد یادش آمد که زشت بوده. هر چه بیشتر می گفت به مامان بیشتر گریه می کرد. می گفت آخه می خواست بره پاریس. پغی. پاریس. می خواست بره فرانس. آخه چه طور ممکن است...

Wednesday, May 18, 2005

قالت انّی یکون لی غلامٌ وّ لم یمسسنی بشرٌ و لم اکُ بغیاً
فحملتهُ فآنتبذت بهِ مکاناً قصیّاً
فـآجائها المخاضُ الی جذعِ النخلةِ قالت یا لیتنی متّ قبل هذا و کنتُ نسیاً منسیاً*

- سوره مریم، نوشته خداوند بخشنده و مهربان

گفت ای کاش ای کاش پیش از این مرده بودم که هیچ به خاطر نمی آوردی. گفت چگونه می توانم فرزندت را از هیچ، از هیچی که به من نمی دهی از دامنی که هیچ بار... بیرون- به خاطر بیاورم خاطره ای را، که هیچ نیست...
و با هم در مکان خلوتی بودند.
من کاری ندارم. جز اینکه بنشینم آنجا کنار پنجره. آه بکشم و خودم را بخورم. از تیله ها که رهایشان می کنم یکی یکی که بیفتند که صدایشان توی سرم شکسته است. از تیله ها نمی پرسم چرا. دستم را آخر از همه می خورم. که بنویسم. مسخره است من که کاری ندارم. فقط بنشینم و تکه تکه خودم را بنویسم و آه...
- این تیله ها هدیه اند پسر. دستشان نزن
توی خواب از دست سگ تحلیل می روم. صدایم خشک شده. گلویم را بریده ام با دندان های سگ. آزاده برای اولین بار بوسیدم. روی لب. ژو سوی خیس. و خیس یعنی غمگین یعنی باران شر شر. شر شر از گلوی من. من که هر کاری را انجام می دهم دیگر نمی توانم برگردانم عقب و هی خونش می رود. ساعت یازده و نیم شده. حتا دوازده. باید زنگ می زدم خانه و می گفتم که هنوز دانشکده ام. که هنوز منتظر چی هستم توی دانشکده. جالب اینجا که همه هم مانده اند تا حالا. توی سایت اند. توی سایتی که از ساعت پنج بسته شده. از پله ها پایین آمده ام و دیگر نمی توانم موبایل مه یار را بگیرم. گلویم را بریده ام و دیگر نمی توانم چکه نکنم. فقط کنترل ویدئو نوار کوچیک هست. وقتی آن ویدئو را داشتیم موبایل هنوز نبود اما می بینم رویش یک دکمه با عکس تلفن هست. چه زنگی بزنم بگویم بیایید دنبال من؟ تا بیایند که خیلی دیر می شود. آژانس هم دیر تر می شود. به هر حال شماره ی خانه را گرفته ام و دیگر گرفته ام.
نگاه کن این که شماره ی خانه نیست. شماره ی خانه ی سگ است
- الو
صدایش خشک شده. خالی شده. صدای او نیست.
- الو. کجاست؟
- رفته بیرون. نمی دونم. برات خواب هایی دیده انگار. پیداش کن
- از کجا پیداش کنم
- سر پیچه. رفته سر پیچ
- کدوم پیچ
- گفت می ره سر همون پیچ. ببینم چه خبر؟
- من باید زنگ بزنم خونه. نمی تونم. گلوم رو بریدم
خودش هست و نیست
- پیداش کن
- گفتی کدوم پیچ؟ اه ولش کن من که به هر حال نمی رم. تو آقای ایکسی؟
- نه. آره
- وقتی می گی آره صدات خودشه
- خب معلومه که خودشه
کسی می آید بیدارم می کند که صورتش زجر دیده تر از من ا ست حتا. آثار جفتک پرانی های خواب زیر چشم هاش هست. روی لب هاش...
تمام شب، چشم هایم را داشتم روی هم فشار می دادم. انگار اگر فشار نمی دادم باز می شدند. چه قدر سخت بود خوابیدن برای کسی که اینجا توی بیداری هزار سوال داشت و هزار جواب برای هر سوال. صبح، به محض این که فهمیدم صبح است از جا پریدم. پلک هایم پریدند. من پریدم و دیدم هنوز بیدارم. دیدم هوای خنک صبح یادم آورده است که نمی شود دوید. باید کند کند کند به راه افتاد و در انتظار شب بود و فشار دادن مسخره ی چشم ها روی همدیگر. باید روی هم فشار داد. خودمان را باید روی هم فشار داد. بلاهت من را روی بلاهت من.
دیوار های
فشار می آورند را
می بینم
از چهار طرف
و سقفی که از بالا
و کفی که از پایین
و دستهایی که از دو طرف
و پاهایی که از دو طرف
و سینه ای که از جلو
و پشت ای که از عقب
- چه را در میان گرفته اند-
- که را-
و در
که دریچه نیست
که میان این همه دیوار
دیوار تر است
که چهار را به دو می رساند
و دو را به چهار

Tuesday, May 17, 2005

مثلاً سه شنبه های قبل با بعد از این یک فرقی داشتند. برق نگاه ها را تاب می آورد هم چنان. با این حال یک فرقی داشت یک فرقی دارد. شاید برق نگاه ها نبود. برق چیزی بود در نگاه ها که چیز خاصی هم نبود. یک چیز اضافی. یا بقیه اش اضافی بود و فقط همان یک چیز بود که بود که باید تاب می آورد و می توانست قبلاً. حالا هم می توانست پس فرقش کجا بود؟ کجا را نگاه می کردند را می توانست. این استفهام انکاری بزرگ را. که راست بود. راست راست بود. می دانست که دیگر بس اش است. وقتش آمده بود و حالا هر چقدر نگاه کرده بود بس بود دیگر. به سه شنبه های قبل چیزی بدهکار بود چیزی که یادش نمی آمد. مرده بود و گذاشته بودند اش لای قبر. اگر یادش نمی آمد، پس چرا هنوز تاب می آورد و نمی دانست فرقش کجا- را- دارند- نگاه-می کنند- است...
سرانجام! شانتال بازگشت و در جهت ژان مارک به راه افتاد. چنین به نظر می رسید که او را دیده است. ژان مارک با خوشحالی تمام، دستش را بالا برد. اما شانتال توجهی به او نداشت و دوباره ایستاد، در حالی که با نگاه خود خط طویل دریا را، که نوازشگر ماسه ها بود، دنبال می کرد.
اکنون که نیمرخ زن دیده می شد، ژان مارک مشاهده کرد که آنچه به نظر او طره گیسو آمده بود شال گردنی پیچیده به دور سر است. زنی که او شانتال پنداشته بود به تدریج که نزدیک می شد (با گامی که شتابش به ناگاه رو به کاهش می نهاد)، زشت و، به گونه ای مسخره ، موجودی دیگر می گردید.
-هویت، میلان کوندرا

پ.ن. اما این کتاب اونقدر قدیمی اه که بهش عطر زده م. عطر آن موقع ِ پدر.
این کامپیوتر ِ من است. مرا به همه چیز وصل می کند. چشم هایم را می گذارم روی مانیتور انگشت هایم را روی کیبورد. جهان مال من می شود. جهان منتظر من می شود که درکش کنم. خواب؟ خوابم را می پرانم. مثل حشرات مزاحم کنارش می زنم. وصل می شوم به جهان. جهان برایم تازگی دارد. می خواهم بی نقاب ببینم اش. بی قرارداد. باید از دست خواب راحت شد. از دست همه چیز...

Monday, May 16, 2005


It may sound strange, but despite the billion-plus pages on the World Wide Web, there is too little information there. There is no information about the information; all Web pages are exactly alike in the eyes of a search robot. Imagine a library where all books have the same text on the cover, and the only catalogs are compiled by photocopying the books, cutting up the copies, and arranging the words in order of frequency. That is the status of the World Wide Web today.

- Creating the semantic Web with RDF, Johan Hjelm

حاشا

و پناه بردن
از آوار
به دیوار
دیوار کوتاه
دیوار سرد
...

Sunday, May 15, 2005

دوباره می نشست کنج دیوار و همان کتاب را دست می گرفت. همان را هر دفعه از همان جا. همان جاش کجا بود؟ من کتاب را نخوانده بودم. کاش می خواندم. باید قبل از اینکه این بشود می خواندم اش. باید می فهمیدم چی توی آن کتاب هست که آن همه آن همه روز هر روز همان جا کنج دیوار نشسته بود و مگر زمین می گذاشت که من بردارم. کارش شده بود خواندن. کار من زیاد بود ولی اعتنایی نمی کرد. می خواند. من کنار در می ایستادم. جلو تر نمی رفتم. نگفته بود نیا اما خودم نمی رفتم. می رفتم که چه. اصلاً می شد جلو تر رفت که من نمی رفتم؟ گاهی فکر می کردم خواندن از یادم رفته حتا یادم نمی آید که خواندن چی هست. می ایستادم و چشم هایم را می بستم و فکر می کردم به اینکه کلمه ها چه شکلی بودند. حروف چاپی را تصور می کردم. نقطه ها و ویرگولها و باز هم نقطه ها. اسمشان هم یادم نبود. یا بود و نمی دانستم چه طور می خوانند. تصویر حروف مبهم می شد و جایش تصویر جلد کتاب می آمد و دست های دوخته شده اش به آن. باز به ذهنم فشار می آوردم و یادم نمی آمد. حرف هم نمی زد دیگر. می خواند می خواند می خواند و دیگر بلند نمی خواند و چشم هایش دیگر نمی دویدند دنبال کلمات و سطر های کتاب. فقط می دانستم که می خوانَد. همان جا را می خوانَد و هر دفعه همان جا بود که برمی گشت و دوباره می خواند. هر دفعه می رسید به همان جا. و این خواندن این همه طول می کشید و طول می کشید و خواندن از یاد من می رفت و همه چیز از یاد من می رفت. کنار در ایستادن از یادم می رفت. بسته بودن در از یادم می رفت. قفل بودن در و همه چیز. بعد طول می کشید و یادم می رفت که دارد می خواند. یادم می رفت که کنج دیوار نشسته و هی همان صفحه را باز کرده و دیگر نمی دانم که می خواند. یادم می رفت که دیگر نمی دانم اصلاً هست. یادم می رفت که دیگر یادم رفته...

Friday, May 13, 2005

سه تا رنگ ازشون دارم. سبز، آبی، صورتی. دوس دارم به ایستونمشون روی میز. رو میزم شیشه س. شیشه ی دودی صاف صاف. هر چیزی رو می شه واستوند روش و می شه هر موقعی هم این کارو کرد. اصلاً مهم نیست که کجا گذاشته ی رفته ی و ساعتت به وقت کجا چند دقیقه مونده بوده به کِِی. برا من و این میزه مهم نیست. ما بازیمون رو می کنیم. دستمو می کشم رو سطح شیشه ای ش. دستم اون پایین با تعجب دستِ این بالامو نگاه می کنه دستِ اون پایین ام سیاهپوسته آخه. منم اون پایین سیاهپوستم یه سیاهپوست که فقط از کمر به بالاش قابل رویته اغلب. حتا عینکش ام سیاه س توی چشماش ام. همیشه بهش می گم بیا بیرون از تو میز. می گم من تنهام. وامیستم رو میز می گم من تنهام. وقتی که وامیستم پایین تنه داره اما من نمی تونم ببینم. می شینم که ببینم. می شینم می بینم نداره. چشماش معلوم نیست. چشم ام نداره. نوک انگشتامونو می زنیم به هم. مال من صورتی، مال اون قهوه ای. دوست داره. این تنها کاری نیست که دوست داره. دوست داره آرنجشو بچسبونه به آرنجم، شاهرگشو به شاهرگم...، من می بینم که خیلی بیچاره م. می بینم نمی تونم هی نگاش کنم و اون که اصلاً نمی تونه نگاه کنه و نمی تونه اگه بهش بگم بیا بیرون از تومیز. یه دفه خودشم بهم گفت که خیلی بیچاره س. من داشتم محکم می کوبیدم رو مشتش. گریه م گرفته بود. مشت می زد و من فرو می رفتم بیرون میز. می گفتم من تنهام نکن. می زد. محکم می کوبید زیر میز می گفت تنهاست. گریه می کرد. میز خیس می شد خیسی شو می دیدم نمی تونستم لمس کنم. پس چه جوری نوک انگشتامونو می زدیم بهم ؟ چه جوری می دیدم اش خیسی شو اگه نداشت چه جوری می دیدم؟ هیچ کدوم این سه تا، وقتی می ایستونمشون اون پایین کسی رو نمی بینن. اونم سه تا سیاهپوستو. اونا فقط می تونن مستقیم نگاه کنن. نمی تونن خم شن. باور می کنی؟ ساعتت به وقت کجا چند دقیقه وقت داشت؟ برا من مهمه... مهمه... من می تونم می تونم می تونم خم شم. من خم ام. همین حالاش هم.

پس سوپرمارکت ها چه می فروشند؟

یک سوپرمارکت بزرگ است که می روم بالا بین قفسه ها گم می شوم. توی چشم می زنم. بالای قفسه ها راه می افتم می گویند برو برو اینجا نمان. من کنسرو ها را دوست دارم از این بالا. کنسرو خوراک بلدرچین خوراک سوسیس خوراک خوک. بردارم ببرم باید... باید؟
می گویی پایین و پول هر دو تا پ دارند.
من نمی توانم پ بدهم به خوراکی. گشنه اش نیست. پ را گشنه می گذارم. نه گشنه نه برایش آلیس خریده ام. قفسه ها تنگ اند ولی کنسرو ها کنسروها. من کنسرو نمی هستم نخواهم هست.
فلاش بک فلاش بک فلاش بک
اعترافی در کار نیست. من وقتی می گویم من خودم را انکار کرده ام. این تنها چیزی است که می توانم بگویم. تنها چیزی است که واقعاً چیزی نیست. تنها چیزی که نباید. می توانم بگویم تنها چیز. می توانم فکر کنم که تنها چیز. هنوز می توانم.

آن چه هست، نا-شونده است. هر چه شونده باشد، نیست است.
فردریش نیچ

من

من کور بودم. نمی دیدم. من کورم. نمی گذارند ببینم. کنار نمی روند نه اصلاً کنارند بیایید این طرف بگذارید من بگذارید من هم مثل ِِ ببینم مثل ِ ببینم تان... من کرم. دست دارم می زنم. محکم می زنم. یکی این طرف یکی آن؟ طرف. محکم و کشیده. کرم می کند. کرم کرده اند نمی گذارند بزنم.
این طرف صدایی نیست.

Thursday, May 12, 2005

me

اگه اسم دوست نزدیکت پریسا باشه، چی صداش می کنی؟
خب اگه دوست نزدیکت نباشه چی؟

Monday, May 09, 2005

am

خیلی نا امید ام. یا همه شان احمقند یا هیچ کدامشان نیستند به جز دقیقاً من. منظورم از احمق را نمی دانم. شاید همیشه فکر کرده ام تحمل احمق ها را ندارم. شاید حالا تحمل هیچ کس را ندارم. شاید همیشه فکر کرده ام فقط احمق ها تحمل بقیه را ندارند. شاید حالا تحمل هیچ کس را ندارم. ندارم. این عجیب نیست. نسخه می دهند دستم بلا استثنا. مریضم بلا استثنا. دکترند بلا استثنا. بلا استثنا. یعنی من هم همانم از دید آنها. فقط از دید خودم فرق می کنم. آنها هم احتمالاً تحمل ندارند مرا ولی چرا دارند؟ شاید یادشان رفته که ندارند. من هم اغلب یادم می رود اما بیشتر وقتها یادم هست. اکثر مواقع هم تحمل می کنم. چرا تحمل می کنم و اصلاً چه اصراری به ادامه ی زنده گی هست و اصلاً تحمل می کنم یعنی اصراری هست؟ یکدفعه چیزی به ذهنم می آید و از این رو به آن رو می شوم. نظرم نسبت به همه و چیز تغییر می کند. جایگاه همه و چیز برایم عوض می شود...
فکر می کنم زندگی یعنی همین.

I

بعد از لاله ها نتوانسته ام چیزی بنویسم. شاید نخواسته ام یعنی. فرصتش را همان موقع هم نداشتم می نوشتم. نوشتن برای من مهم است، به عنوان یک پدیده ی بزرگ خودش را برایم مطرح می کند. برام مهم است یعنی اگر برای نوشتن داشته باشم و هر کاری هم باشد می گذارم و می نویسم. که چی اش را نمی دانم نپرس. اما شاید بپرسی و بهش فکر کنم بد هم نباشد. چرا باید بنویسم. هر دلیلی بیاورم راستش نیست همه اش نیست پس نمی آورم نمی گویم. اما فکر می کنم. درباره ی نوشتن می نویسم. درباره اطرافِ نوشتن، نه خود خودش. چون از خود خودش گفتن همه ی گفتن نیست. راست نیست. گفتم که. من اطرافش می نویسم و حرف می زنم و
- من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من
- زهرمار ِ من!

Saturday, May 07, 2005

یه دستبند نگین دار نقره ای دستشه. مچ دستش نسبتاً سفیده و تپل. هه. فکر می کردیم داره جزوه می نویسه. چه خنده دار. نوشته هاش فاقد ارزش ادبی هستن. اینو حس می کنیم. اما پسره بغل-دستی ش نه. ما اینم حس می کنیم. دستبند باریک نقره ایش به نظرمون قابل تحمل نیست. نگاه مورب اون پسر دستبندشو با دست و موهای تنک طلایی و سایر متعلقات احاطه کرده. من و شما درکی نداریم از این که کسی بتونه یه زنگ تموم این جوری برا بغل-دستی ش مزخرف بنویسه. ما نمی تونیم. اما اونا به هر حال دارن این کارو می کنن. نمی دونیم که پسره چه جوری می تونه با این سرعت بخونه. من و شما اصلاً جرات نمی کنیم نگاهشون کنیم و به بازیگوشی و چشم چرونی و هزار چیز دیگه متهم بشیم. ما فقط حدس می زنیم که اونا چی کار می کنن. جزئیات دستبند نقره ای رو حدس می زنیم. نگین های فیروزه ای شو. اوه مچ دستش نفرت انگیزه. حرکت اش یه جور بدیه. می خواد طناز باشه ولی نیست. تن-ناز نیست. چاقه. مداد تو مشتش عرق کرده. ما می دونیم که در واقع لزومی هم نداره که اصلاً این طوری باشه. می تونه دستش استخونی باشه مثلاً. می تونه عوض اون دستبند ظریف، یه ساعت بند چرمی سیاه به مچش بسته باشه. با این همه بازم ممکنه کف دستش خیس باشه از عرق. مسئله اینه که ما نمی دونیم. تمامش به خودمون بستگی داره. الان قضیه رو فهمیدین؟ ( همه شو خوندی؟ می خوام صفحه بزنم.)

Friday, May 06, 2005

|از|لا|یه|می|له|ها|

به دادم برس
صفحه ی خالی سپید
چرا جلوی مرا نمی گیری
دارم توی خودم هوار می شوم
دارم به فاجعه ی یاخته های انسانی* پی می برم
پر از سلولم
لعنتی ها
دست به یکی کرده اند
بیماری ام را پنهان کردند
دکتر را فریب دادند
تو را هم
از لای میله ها همدیگر را می بوسند
تو را هم
تو را هم می
نِمی؟
چرا تمام نمی؟ شوی
چرا به ته نمی رسی؟
صفحه ی خالی سپی د
...

Thursday, May 05, 2005

La Campanella

#
دختر ربدوشامبر پوش از پله ها پایین می آید. قدم هایش سنگینند. شما خش خش دامنش را می شنوید. کنترل به دست دارید. ماهواره را فقط به خاطر این کانال دارید شما. حسابی حالتان را جا می آورد. دختر دراز کشیده روی کاناپه. کنترل به دست دارد. ربدوشامبر دیگر تنش نیست. نفسش تنگ شده. نفسش را حبس کرده. موسیقی ِ لیست یک مرتبه نازل می شود. هر دوتان می لرزید. شما پیانیست چینی را دوست دارید. دقیقاً چشم های تنگ اش را. صورت بی رنگ، لبهای سیاه نوک مدادی... شما دوست اش دارید. که بلند می شوید روی نوک پنجه ها. که چشم هایتان بسته است. عاشق شده اید. انگشتانش را نگاه می کند. انگشتر خیالی را. چشم هایش تو آهنگ می رقصند. باز هم تنگ تر می شوند. دوست تر دارید. چرخ می زنید و دامن خیالی خش خش می کند. هر دو با هم متوجه پنجره می شوید. دختر کنترل را رها می کند. چهره اش مبهم است. می رود کنار پنجره می نشیند روی لبه ی پنجره. پیانیست مال اوست. موهایش را باز کرده. پیانیست اسم اش یان نیست. یک اسم چینی دیگر دارد. شما روی نوک پنجه ها چرخ می زنید و موهای خیالی دورتان دایره می زنند.
#
نمای دور، خانه ی یان- او لاغر اندام است. موهای بلند دارد. بلند شده از پشت پیانو رفته کنار پنجره. بالا را نگاه می کند. دختر رویش را بر می گرداند. گردنش را کج می کند به سمت شانه. شانه هایش زیر نور ماه اند. دختر عاشقش نیست.
خواب دیدم دارند از ایران می روند. می رفتند ارمنستان. تمام مدتی که دوست بودیم نمی دانستم که ارمنی اند. خودش توی خوابم نبود. خواهرش بود و مامان اش. آمده بودند خداحافظی کنند. احساس می کردم باید به مامان اش بگویم مادام. نپرسیدم خودش کجاست. خودم کجا بودم مگر. از مادام پرسیدم زندگی در ارمنستان راضی شان می کند؟ شال بافتنی سیاه سرش بود. گفت یک فیلم ارمنی دیده اند و به خاطر همان فیلم می روند. گویا فیلم بی نظیری بوده. من خونسرد بودم. بهم اهانت شده بود ولی می دانستم رفتن برایش بهتر است با این وضع اینجا و این طوری که من جرات نداشتم ازش بپرسم ناراحت شده یا چی. من می گذاشتم برود. با این حال این که دلیل نمی شود مادام، خب هر کشوری اقلاً یک فیلم خوب ساخته. مادام خندید و چین های صورتش باز هم بیشتر شدند. من و آیدا گذاشتیم دنبال هم. آیدا قد بلند است. می خندد. مثل خواهرش نه ولی می خندد. می گذارد دنبال آدم. صبح که بیدار شدم دیدم یادمان رفته سنجاق هایمان را به هم پس بدهیم. دیشب گیره ی آیدا را گذاشته ام لبه کتابخانه به جای مال خودم.

Wednesday, May 04, 2005

عصر پنجشنبه نیست. صبح چهارشنبه ست. من دارم خیابان ولیعصر را پیاده به سمت پایین گز می کنم. من دنبال یک سوژه هستم. در واقع یک ابژه. سوژه خودم هستم کس دیگری نیست. من کسی هستم که به تازگی به زیبایی صبح روزهای بهاری پی برده و می خواهد همان طور قدم زنان با دست هایی که از پشت به هم قلاب کرده راه برود. انگیزه ی این پیاده روی برای کسی مشخص نیست. خودم یک انگیزه انتخاب می کنم. انگیزه ی قدم زدن ِ جانوری گرسنه در پشت سرم. انگار بخواهد به من برسد و من نخواهم. بخواهد بایستم و من نخواهم. بخواهم بخواهد بیاید و تا آخر دنبالم بیاید. تند نمی روم. حتا سه تا دکه ی روزنامه فروشی را نگاه می کنم. مجله ها را می خوانم. عصر پنجشنبه اسم یک مجله است اگر نمی دانید. صبح چهارشنبه اسم هیچ مجله ای نیست. من از هیچ مجله ای خوشم نمی آید. دوست دارم مجله ها را بخرم. حاضر نیستم را با خودم ببرمشان خانه. من می دانم که اگر با تاکسی برگشته باشم، حالا پشت پیانو، حالا لیوان چای کنار دستم حالا کتاب روی پام باید باشد. می دانم که اگر با تاکسی برگشته باشم، کسی پشت سرم راه نمی رود. کسی در یک صبح بهاری در یک صبح بهاری زیبا به دکه ی روزنامه فروشی نمی رود. صاحب دکه مرا مثل یک پشه ی مزاحم دک می کند. من فقط ابژه هستم. اطاعت می کنم. دلخور می شوم. پشیمان می شوم. چرا پول مجله هایی که خوانده ام نمی دهم. چرا تن می دهم به ابژه شدن. تاکسی ها هنوز به خانه ی ما می روند. جانور گرسنه پیدایش نیست. پاهایم درد می کنند. تقریباً ظهر است.
پ.ن. باید تند می آمدم. جانورم را کسل کردم. اه!